امروز 11 بهمن ماهه و نویان جونم روزهای شیرین 5 ماهگی رو سپری میکنه. وروجکی شده برای خودش که بیا و ببین!!! دایره کلماتش بیشتر شده ولی همچنان برای ما نامفهومه. "آددیشششش"، "آببیششش"، "اونگه" هم به کلماتش اضافه شده و خیلی هم تکرارشون میکنه. تو گریه هاش همچنان "می می" میگه که خدا میدونه تو ذهن نویان چه معنی داره. وروجک مامان اینقدر شیطون شده و ورجه وورجه میکنه لاله گوشش به بیرون برگشته و حالت گرفته
به قول ما کرمانشاهی ها "بل " شده!!! چند روزیه یه هدبند براش میبندم که لاله گوشش موقع چرخیدن خم نشه. حسابی تقلا میکنه که بچرخه، ولی هنوز نمیتونه کامل برگرده. مثل آدم بزرگا تو خواب جابه جا میشه و این شونه اون شونه میکنه
خیلی شیرینک شده. یه کم حس میکنم بغلی شده و همش میخواد بغلش کنی و حس کنجکاویش ارضا بشه!!! خیلی میترسم بغلی شه و از یه طرف هم تو علم روز میگه بغلی شدنی وجود نداره و بچه هر وقت احساس ناامنی کنه و آغوش طلب کنه باید بلندش کرد!!! نمیدونم چرا طلب آغوش نویان داره زیادتر از معمول میشه
دمر که میذارمش حسابی میخنده و تقلا میکنه و دست و پا میزنه ولی هنوز نمیتونه حرکت کنه.
خواب شباش اصلا حساب و کتاب نداره
دلم برای یه خواب 6 ساعته بی وقفه لک زده
یه شب مثل جمعه شب تقریبا تا صبح نخوابید!!! البته بیشتر نذاشت ما بخوابیم!!! شی شیری خشکی نمیخورد و تقریبا تا صبح مشغول خوردن شی شیری مامانش بود!!! خدا رو شکر که صبح من اداره نمیرفتم وگرنه واویلا!!! (فعلا رفتم تو شیفت و یه روز در میون میرم اداره.گرچه دیگه پنجشنبه و جمعه و تعطیلات رسمی هم برام با روزهای کاری فرقی نداره ولی ای کاش همینجوری بمونه، خیلی راحت تره)ولی مهدی طفلی باید میرفت دانشگاه. تا دانشگاه محل کارش هم یک ساعتی رانندگی داشت و من خیلی نگرانش بودم که خدا رو شکر به سلامتی رفت و برگشت. من که دیگه جونی نداشتم رفتم خونه مامانم. نویان تو ماشین خوابش برد و خونه مامان با هم خوابیدیم. تو شیر خوردن بدقلق شده. شیرخشک که گاهی اوقات حتی تو خواب هم نمیخوره و شیر من هم خیلی وقتا نمیگیره!!! یه کم که خسته و گیج خواب شه میخوره!!! بیشتر بازیگوشی میکنه. همش دلش میخواد سرپا باشه و میخوابونی که شیر بخوره، اعتراضش شروع میشه!!!
یه شب هم مثل دیشب خوش خواب شده بود حسابییییی. ساعت 8 شب حمومش دادیم و طرفای 9:30 خوابش برد. این بچه خوابید که خوابید. تو خواب هم شیرخشک خورد!!! ساعت 7 صبح که بیدار شدم دیدم بیداره و با دستاش بازی میکنه، بدون کوچکترین سر و صدایی!! بغلش کردم حسابی خندید، شی شیری مامانی خورد و دوباره رفت تو گهوارش. دیگه فکر نمیکردم بخوابه، ولی جوجه کوچولو یکمی با دیواره گهوارش بازی کرد و دوباره خوابید. دردش به جونم، خوردنی مامان.
حالا بگم از یه اتفاق ترسناک که برای عسل مامان روز شنبه 10 بهمن1394 اتفاق افتاد. هنوز هم که یادم میوفته دلم میلرزه!!! ظهر بود و آفتاب فرش جلوی تراس مامان اینا رو پوشونده بود. مامانم هم مثل همیشه نویان رو گذاشت تو آفتاب. پسر نازم آرومه آروم بود. منم کنارش دراز کشیدم. یه دفعه دیدم سرفه زد. فکر کردم شیر اومده تو گلوش. بلندش کردم و چند ضربه به پشتش زدم. شیر از بینیش بیرون اومد و دیدم هنوز نمیتونه نفس بکشه!!! دنیا جلو چشمم تار شد. با جیغ مامانم رو صدا زدم. بچم نمیتونست نفس بکشه!!! مامانم با خونسردی تمام نویان رو سرو ته کرد(مثل اول تولد که دکتر با پا گرفته بودش) و مثل یو یو بالا و پایینش کرد. یه دفعه صدای گریه نویان دراومد. مردم و زنده شدم. نویان هم ترسیده بود و گریه میکرد. همه این ماجرا شاید 30 ثانیه هم طول نکشید ولی...
هنوز نمیدونم چی بود و چی شد. بعد که بلندش کردم از دهن و بینیش یه چیزی شبیه شیر بیرون اومده بود. بغلش کردم و هزاربار خدا رو شکر کردم که مامانم پیشم بود. نویان رو غرق بوسه کردم و بایت وجودش خدا رو شاکر شدم. خدایا صدهزارمرتبه شکرت که بخیر گذشت.
از خدای خوبم میخوام خودش حافظ و پشتیبان این فرشته های کوچولو باشه و لذت تجربه این روزها رو نصیب همه منتظرا کنه. آممین
خدای من باورم نمیشه یکسال گذشت! عجب روزی بود دوم بهمن مآه 1393! پنجشنبه و ساعت حوالی 7 صبح بود. بعد از لکه بینی هایی که شدید نشد بهم گفتن بی بی چک بذار. امید چندانی به دیدن خط دوم نداشتم، با چشم های خواب آلود بی بی چک گذاشتم و خواب از سرم پرید. مثبت بود! خدای من باورش سخت بود.چند بار نگاهش کردم. خواب نبود، مثبت بود. با هیجان و جیغ به سمت مهدی دویدم، طفلی اولش ترسیده بود و بعد شوق و شادی مهمون نگاهش شد. این ماه اصلا منتظرت نبودم ولی تو اومدی! این ماه که سونوگرافی گفته بود فولیکول خوبی ندارم و ما اقدام درست و حسابی نداشتیم! دندون دردهم امونم رو بریده بود. به سرعت رفتم آز دادم و فقط خدا میدونه تا ظهر که زنگ بزنم و جوابش رو بگیرم چه بر من گذشت! همش نگران میشدم که نکنه مثبت کاذبه و... یادش بخیر چه روزی بود. چقدر خاله سمیرا ( دوست مجازی که تو جریان بارداری تو سایت فیروز با هم آشنا شدیم و بعد دوست حقیقی شد) ذوق کرد و برای ورودت به دل مامانی، تو سایت فیروز غوغا کرد.
ساعت حوالی 1 ظهر بود، با بچه های نی نی سایت چت میکردم که زمانش رسید، یخ زده بودم و تو دلم میلرزید. زنگ زدم آزمایشگاه و تایید کرد که باردارم. کلی جیغ کشیدم و بالا پایین پریدم. خدایا شکرت.
و الان تو در کنار منی، نویان عزیز تر از جانم. 29 دی ماه 1394با چهارماهگی خداحافظی کردی و وارد 5 ماهگی شدی. 4 ماهگیت مبارک عزیز دلم. چهارشنبه 30 دی ماه واکسن 4 ماهگی رو زدی و خدا رو شکر خیلی بهتر از 2 ماهگی بود.کمپرس سرد و بعد گرم و استامینوفن هر 6 ساعت 16 قطره و شب ها هر 4 ساعت. عزیز دلم وزنت 7900 و قدت 66.5 بود که هر دو بالای نمودارن وروجک ولی بهداشت گفت عالیه. فدات بشه مامان. تو اومدی و همه زندگی ما شدی. دوستت داریم و بهترین ها رو برات آرزو میکنیم

اصلا دلم نمیخواد این روزها تکرار بشن. ولی چه میشه کرد؟؟!! این روزها هستن و تکرار هم میشن تا تو بزرگ و بزرگ تر بشی.پنجشنبه 17 دی ماه نوبت غربالگری گوش داشتی. تو ماشین خوابت برد و مثل فرشته ها تو دستام خوابیده بودی.خانوم شنوایی سنج دستگاه ها رو نصب کرد و نمودارها رو صفحه مانیتور پدیدار شد. یکدفعه پرسید: سرما خورده؟!
- نه چه طور مگه؟!
- گوشش التهاب داره انگار!!!
قلبم هوری ریخت. خدای من نکنه گوش نازنینت مشکلی داره!!! به قسمت دیگه ارجاع داده شدیم و باز هم گوش چپ نرمال نبود!! سه مرحله آزمایش انجام شد و هر سه مشکلی در گوش چپ رو نشون میداد. اضطراب بند بند وجودم رو گرفته بود. پرسیدم: مشکلی داره؟!
- فعلا معلوم نیست! کم شنوایی نیست ولی التهابی چیزیه! تو بینیش قطره بریزید که کیپ نباشه و خوابیده هم بهش شیر ندین!
خیلی مضطرب بودم. چند وقتی بود که به خاطر بدقلقی هات برای خوردن شیرخشک، تا بیدار میشدی، همون طور توی رختخواب، بهت شیشه میدادم. چون اگه جابه جات میکردم و خوابت کاملا میپرید، دیگه شیشه نمیگرفتی! عذاب وجدان داغونم کرده بود.نمیدونستم باید چی کار کنم. اشک جلوی چشمام پرده مینداخت. برات نوبت زدن که ماه دیگه آزمایش ها تکرار بشه! و من با کوله باری از غم پیش مهدی اومدم. نمیدونم چرا در برابر تو اینقدر ضعیفم پسرم!!! مهدی سریع به دخترعمه هدا زنگ زد. این دیگه دقیقا مربوط به خودش میشد که متخصص گوش و حلق و بینیه. جواب ها رو با تلگرام براش فرستادیم و گفت چیزی نیست. عصب های گوش نازنینت سالمه و اینی که میگن، اصلا مشکل نیست و تو سن تو طبیعیه و با کامل شدن حلزونی گوشت برطرف میشه و اصلا جای نگرانی نیست! دلم میخواست همه حرف هاشو باور کنم و باور کردم. گرچه هنوز هم که یادم میوفته تو دلم خالی میشه ولی امیدوارم حق با دخترعمه باشه. گفت موقع شیر خشک خوردن هم اگه یه بالشت زیر سرت باشه کافیه! گرچه من دیگه سعی میکنم بغلت کنم یا اگه ببینم فرصت نیست، دستم رو زیر سرت میذارم تا شیرت تموم شه. پسر نازنینم بهم بگو که گوشت هیچ مشکلی نداره و همه چی روبراهه. مامان طاقت دیدن کوچکترین مشکلی رو برای شما ندارم.
ساعت 5.5 صبح 18 دی ماه 94 بود که برای خوردن شیر صدام کردی. چشم های نازت بسته بودن و دهنت رو تکون میدادی. بغلت کردم که بهت شیر بدم. وااای خدای من چقدر تنت داغ بود. درجه رو زیربغلت گذاشتم که تبی نشون نداد!!!! با خودم گفتم شاید توهم زدم . ولی توهم نبود بدنت داغ بود. گفتم شاید درجه رو بد گذاشتم و دوباره امتحان کردم. خدای من تب داشتییییییییییی!!! 37.8

شی شیری میخوردی و گرمی لب هات آتیشم میزد. بابا رو بیدار کردم و پاشویت دادم. ولی تاثیری نداشت! تبت به 38.3 رسید. دیگه طاقت نیاوردم و رفتیم بیمارستان دکترمحمد کرمانشاهی که مختصه کودکانه. تبت رو گرفتن و 38.5 شده بود. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. گوش و گلوت پاک بودن و هیچ عفونتی نداشتی. اثری از سرفه و آبریزش هم نبود.چون فقط تب داشتی و هیچ علایم دیگه ای نبود، خانوم دکتر برات آز ادرار و خون نوشت.
رفتیم آزمایشگاه بیمارستان. عزیز خوش اخلاقه من. روی تخت گذاشتمت تا ازت خون بگیرن و تو لبخند میزدی. سوزن که تو دستت رفت گریه هات شروع شد. گریه های بلند و لبریز از التماس!!! رگت رو پیدا نکرده بود و مدام سوزن رو جابه جا میکرد. من که دیگه طاقت نداشتم. اشکم سرازیر شد و از اتاق بیرون اومدم. بالاخره یه خانوم دیگه اومد و کمک کرد تا رگت پیدا بشه. بعد از نمونه گیری، بغلت کردم و دلداریت دادمو تو چقدر بغض و اشک داشتی. بمیرم الهی مامان و این اشک هاتو نبینم. کیسه ادرار خریدیم و رفتیم خونه تا نمونه ادرار ازت بگیریم. تو راه برگشت استامینوفن با طعم توت فرنگی پیدا کردیم و بهت 14 قطره دادیم . بد نبود، بهتر از بقیه طعم ها میخوردیش. کیسه نمونه ادرار رو نصب کردم و شروع کردی به خوردن شی شیری مامان. یه حسی بهم میگفت نکنه پی پی کنی و بعععععععله. پی پی کردی رو مامانی!!!! بلندت کردم که بشورمت که دی دیشی کردی!!! خلاصه کلی کار واسه مامان گرفتی عزیزدلم. فدای سرت شیرینم. بالاخره نمونه ادرار رو گرفتیم و راهی بیمارستان شدیم. بارون شدیدی میبارید و تو توی بغلم خوابیده بودی و ناله هات تو صدای بارون و حرکت برف پاک کن ماشین گم میشد. جیگرم کباب بود. صورت داغت داغوونم میکرد.

بابا نمونه ادرار رو داد و جواب آز خون رو گرفت. منو تو، تو ماشین موندیم و دیگه تو بیمارستان نرفتیم که منبع ویروس های مختلف بود. و تو هم خواب بودی. خدا رو شکر آز خونت چیزی نشون نداده بود و دکتر گفت ویروسه. پاشویه و استامینوفن رو ادامه بدید. منو بابا صبحونه نخورده بودیم و دلمون ضعف میرفت. باید منتظر میموندیم تا جواب ادرارت حاضر بشه. بابا رفت و سیب زمینی و جوجه چینی خرید و ضعف دلمون خوابید. خدارو شکر آز ادرارت هم چیزی نشون نداده بود و کشت ادرار هم دو روز دیگه حاضر میشد.جواب های آزت که حاضر شده بود، دکترت رفته بود نهار بخوره و دکتر دیگه به بابا گفته بود بچه رو بیار ببینم و بابا هم از ترس نمیخواست تو رو ببره تو بیمارستان. میگفت شلوغ و پر از بچه های تب دار و مریضه. صبح زود که ما رفتیم خلوت بود. تب تو هم بالا و پایین میرفت و اضطراب من تمومی نداشت. یه کمی هم سر این موضوع با بابا جرو بحثمون شد. من نگران بودم و میگفتم خوب بریم این یکی دکتر ببینه. خلاصه بالاخره بابا موفق شد و موندیم تا دکتری که صبح دیده بودت اومد و گفت همون ویروسه و استا رو ادامه بدید. با دخترعمه هدا هم صحبت کردیم و اونم گفت هر 6 ساعت 15 قطره استا بهت بدم و با آب ولرم پاشویه ات کنم. تبت نوسان داشت. پایین که میومد آرامش میگرفتم و بالا که میرفت عصبی میشدم. عصری خوب بودی و شب دوباره تبت بالا رفت و قطره رو هر 4 ساعت بهت دادم. بیتابی میکردی و ناله هات دلم رو ریش میکرد. صبح خدا رو شکر تبت قطع شد ولی همچنان تو بیحال بودی. لعنت به هرچی ویروس و مریضی. خودم هم چند روزی بود سرماخوردگی خفیفی داشتم و دخترعمه گفت بهترین کار رو کردم که بهت شی شیری مادر دادم. چون آنتی بادی تو شیرم ترشح میشه. خلاصه امروز صبح که دوشنبه است و بردمت پیش مادر جون به نظرم بی حالیت هم برطرف شده بود و من بعد سه روز اومدم اداره. الهی که تموم دردهای عالم قسمت من باشه و تو کوچکترین دردی نداشته باشی پسر نازنینم. دوستت دارم.
میدونم با این نوشته بی ربطه ولی عکست رو که دیدم دلم نیومد نذارمش.پدر جون یه توپ ورزشی برات گرفته و بعضی وقتا روش میذارتت و تو ذوق میکنی. اینم عکسش. حسابی هم گردن گرفتی. البته هنوز گردنت لرزش داره ولی خیلی دوست داری صاف نگهش داری و با فوضولی اطراف رو نگاه کنی. دردت به جونم عزیزم.

9 دی 1394 عروسی شراره بود و ما 8 دی به سمت اصفهان حرکت کردیم.کلی کار انجام نشده داشتم و همین کارها باعث شد تا 3 صبح بیدار باشم. از ساعت 3 تا 7 خوابیدم و یه بار هم وسطش به فسقلی مامان شی شیری دادم. حالا در کل چقدر خوابیدم خدا میدونه. بالاخره 10 صبح به طرف اصفهان حرکت کردیم. پسر قشنگ مامان تا خود اصفهان تو کریرش خواب بود. هر چند وقت یکبار هم دهنشو میچرخوند و تکونی میخورد که بهش شیر میدادم و دوباره میخوابید. انگار هیپنوتیزم شده بود
به اصفهان که رسیدیم دیگه خسته شده بود و غرغرو میکرد. ما هم خسته شده بودیم چه برسه به این فسقلی. خداروشکر جاده هم خوب بود. وارد استان لرستان که شدیم، برف خودنمایی میکرد. طبیعت بکر و زیبا. کوه ها و دشت های یکدست سپید. آسمون آبی و آفتابی و انعکاس دلپذیر روشنی برف. خیلی دوست داشتم تو برف از نویان عکس بگیرم ولی هوا خیلی سرد بود و نویان هم عرق داشت و ارزش نداشت دستی دستی سرماش بدم. تا الیگودرز طبیعت برفی و عالی بود. منو مهدی پیاده شدیم و عکس گرفتیم و نویان تو ماشین خوابیده بود. اگه اصفهان زندگی میکردم هر آخر هفته که فرصت میشد تا الیگودرز میومدم و برف بازی میکردم 
قرار بود مهدی از طرف دانشگاه جا بگیره که سینا گفت خونه پدرزن داداشش، که طبقه بالای خونه داداششه، خالیه و بهتره اونجا باشیم که نزدیکه سینا ایناست. رختخواب و فرش و خلاصه مایحتاج اولیه هم تو خونه گذاشته بودن و خدا رو شکر جای خوبی بود و خیلی راحت بودیم. علاوه بر مامان و بابا و شبنم و سعید (خواهرم و شوهرش)، مامانی و بابایی (مامان و بابای بابام) و عموحسن و عهد و عیالش هم پیش ما بودن و این دورهمی خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت. روز عروسی همه بهم گفتن نویان رو حموم نده، سرما میخوره و ... و من گوش ندادم که ندادم. آخه عروسی خاله کوچیکه بود و دوماد کوچولوی من باید میدرخشید. مامانم نویان رو حموم کرد و نویان لباس های دومادیش رو پوشید و اینقدر خوردنی شده بود که همه میخواستن با این فرشته کوچولوی خوش تیپ عکس بگیرن 

قرار بود قبل عروسی بریم آتلیه و عکس بگیریم. نویان تو ماشین خوابش برد و وقتی رسیدیم آتلیه تو خلسه بود. خوش اخلاق مامان که منتظره با یه پچه بخنده تو آتلیه هنوز درست و حسابی از خواب بیدار نشده بود و به کسی محل نمیذاشت. یه عکس خونوادگی هم گرفتیم. مامان و بابا و دخترا و دومادا و نویان کوچولو که بابا میخواد بزرگش کنه و بزنه دیوار.

خدا رو شکر تو عروسی هم نویان زیاد اذیت نکرد. یه مدتی فقط خوابش میومد و بیتاب شده بود که مامان خوابوندش. یه چند باری هم من رختکن نشین شدم تا نویانی شی شیری نوش جان کنن.پاشنه کفشم بلند بود و مدام میترسیدم که با نویان بیوفتم. بیخیال حرف مردم شدم و وقتی نویان بغلم بود بدون کفش میگشتم
نویان شیرینم کلی خاطرخواه پیدا کرده بود. البته اکثر فامیلای دوماد نویان رو میشناختن! بس که شراره عکس هاشو فرستاده بود و راجع بهش حرف زده بود. نویان جون دو دوری هم رقصید یه دور با خاله جونش که عروس بود و یه دور هم با مامانش. همه چی خوب گذشت تا آخر شب که خانوما رفتن طبقه پایین تالار و مجلس قاطی شد. صدای طبقه پایین خیلی بلند بود و مهدی از ترس اینکه گوش نویان اذیت نشه بردش تو اتاق مدیریت و تا آخر عروسی اونجا موند. مهدی فکر میکرد بالا هم صدا به همین شدت بوده و کلی نگران بود که گوش نویان اذیت نشده باشه. همه هم بهش گفتن که اینجوری نبوده ولی فکر کنم آخرش هم باور نکرد. بیشتر از حد نرمال نگران میشه و این نگرانی هاش منو بهم میریزه. اشک تو چشماش جمع شده بود و این حس که من بی مسئولیتم رو بهم القا میکرد!!!! نمیدونم چرا مهدی فکر میکنه من به فکر نویان نیستم. به نظر من که مهدی زیادی حساس شده. بیشتر از حد نرمال. مدام فکر میکنه نکنه سرما بخوره! نکنه دلش درد میکنه! نکنه مریض بشه! نکنه فلانی بد بغلش کنه! فلانی بوسش کنه و برای پوستش بد باشه! خلاصه مدام نگرانه و حس بدی به من میده! نمیدونم شاید هم حق با مهدی باشه و من بیخیالم! ولی من معتقدم بچه تا بزرگ بشه کلی مریض میشه، زمین میخوره و ...
نویان هم فرقی با بقیه بچه ها نداره و سیر طبیعی زندگی رو باید طی کنه، با تموم شادی ها و ناملایمتی هاش. میدونم عشق و علاقه بیش از حدش به نویان باعث این حساسیت ها شده ولی امیدوارم حساسیت هاش کمتر شه تا هم خودش و هم من کمتر اذیت بشیم.
عروسی به خوبی و خوشی تموم شد. بعد از تالار همه رفتن خونه مادر سینا و اونجا هم بزن و برقص بود که ما به خاطر سر و صدا دیگه نرفتیم. البته خیلی هم خسته شده بودیم.
فردای عروسی هم رفتیم یه کم اصفهان گردی. جای همه دوستان خالی. البته من قبلا کل اصفهان رو گشتم ولی خوب این هم لطف خودش رو داشت. رفتیم و چهل ستون رو دیدیم. نویان وسط خیابون گشنش شد که شی شیری خشکی خورد و بعد تو بغل باباش خوابید و کل مدت خواب بود قربونش برم.شب هم رفتیم پل خواجو. یادش بخیر چند سال پیش که اومده بودم کلی آب داشت، ولی الان خیلی خیلی آبش کم شده بود البته باز هم صفای خودش رو داره. هوا خیلی سرد بود و نویان هم خواب. البته خیلی پوشونده بودمش و خدا رو شکر سرما نخورد.
آب و هوای اصفهان نویان رو آوازخون کرد
روز آخر از ساعت 7 صبح شروع کرد به آواز خوندن. خودش هم ذوق میکرد و ادامه میداد! گاهی چنان از ته جیگر میخوند که عق میزد
منم همش میگفتم مامان یواش تر. حنجرت درد میگیره، ولی نویان دوست داشت همش اوج بخونه. مثل ابی که خواننده مورد علاقه مامانشه 
بالاخره روز وداع رسید و ما شراره رو به سینا سپردیم و به سمت کرمانشاه حرکت کردیم. سخت بود، خیلی سخت. بار سنگینی رو دلم حس میکردم ولی چه میشه کرد. سرنوشت شراره هم این بود.امیدوارم شراره و سینای عزیز خوشبخت بشن و همیشه و همیشه سلامت و شاد در کنار هم زندگی کنن.
مامانم تا کرمانشاه آروم آروم اشک ریخته بود و چشم های بادکردش گواه اشک هاش بود. اونم باید کم کم عادت کنه. تو راه برگشت هم نویان همش خواب بود. وارد استان کرمانشاه که شدیم مه شدیدی بود. اصلا دید نداشتیم و جاده وحشتناک شده بود. ولی خدا رو شکر این سفر هم به سلامت سپری شد.
بازم یه دغدغه جدید!!!!!!!!!!! نویان خان از شیشه شیر فراری شده!!!!!!!!
جدیدا به سختی شیشه میگیره و مدام غر میزنه!!! ولی به محض اینکه شیر خودم رو میدم با ولع تمام میخوره!!!! برعکسش رو دیده بودیم ولی این مدلیشو نهههههههههههههههه
این پسر طلا اون زمانی که میخواستیم شیر مادر بخوره، ناز میکرد!!! حالا که من اداره میام و مامان باید بهش شیر خشک بده بازم ناز میکنه!!!! قربونش برم من که اینقدر نازداره!!! البته مامانم میگه به خودم رفته. منم شیرخشک دوست نداشتم و شیر مامانم هم کم بوده! س ی ن ه مامان رو میگرفتم و گیج خواب میشدم، مامانم یواش درش میاورده و شیشه میداده دهنم
خلاصه اینکه دو روزیه ما هم با پسری همین مشکل رو داریم. وقتی خوابه شیشه میخوره ولی تو بیداری با نق و جر. با زبونش پس میزنه. مگه اینکه دیگه خیلی گشنش باشه. دکترش بهم گفته بود شیرخشک ببلاک 1 بدم، چون نزدیک ترین طعم به شیرمادر رو داره.

حالا دوتا فرضیه روبرومونه. یکی اینه که از طعم ببلاک زده شده!!! و بهتره شیرخشکش رو تغییر بدم، که خودم بعید میدونم. چون اصلا نمیگیره که بخواد مزه شیرخشک رو بچشه! و یا اینکه باید سرشیشه شو تغییر بدم. شیشه شیرش چیکو و سرش از این مدلاست که شبیه شی شیری مادره

تا دو روز پیش خیلی از شیشه اش راضی بودم. هم BPA Free و هم آنتی کولیکه و هم حس میکردم به دلیل شباهت سر شیشه با شی شیری مامانیه که پسرم هر دو رو میخوره. ولی الان شک دارم که نکنه شکل سرشیشه باعث پس زدنش میشه!!! چون بالاخره سایز صفره و نویان من الان تو چهارماهگیه. امروز به باباش گفتم سرشیشه جدید بخره ببینم بدقلقی نویان رفع میشه یا نه! دعا کنین دوباره به حالت اولش برگرده و هر دو رو بخوره.
قربونش برم روزبروز شیرین تر و خواستنی تر میشه. به آواهایی که از خودش درمیاره "می می" هم اضافه کرده و من عاشق "می می" گفتنشم. اولین بار خیلی خوابش میومد و بی تاب شده بود که گفت : می می
خدا میدونه تو دنیای خودش می می چه معنی ای میده!
جدیدا یه کار دیگه هم میکنه که مهدی حسابی بدش میاد! زبونش رو میندازه زیر لب پایینش!!! مهدی هم همش میگه نکن وگرنه گازت میگیرم یا میگم مامان آب سرت بریزه
آخه وقتی تو حموم آب سرش میریزیم یه کمی میترسه دردش به جونم.
ما فردا اگه خدا بخواد واسه عروسی خواهر کوچیکه عازم اصفهانیم. خدا کنه نویان تو ماشین اذیت نکنه و تو کریرش بمونه. آخه مسیر طولانیه و منم امن تر دیدم که تو کریر باشه تا بغلم. چون بغل من باشه کمربند نداره ولی کریر پایه صندلی ماشین هم داره و امن تره. خلاصه خوبی بدی چیزی ازمون دیدین حلال کنین و دعا کنین که همه چی خوب بگذره.