سلام دوستای خوبم. غیبت چند روزه منو ببخشید. اول از همه بگم که حال منو نی نی خوبه خوبه. جاتون خالی کلی سفر بهمون خوش گذشت و بهتر از سفر خبر روز یکشنبه بود. از استرس ها و نگرانی های قبل از سونو دیگه چیزی نمیگم اینکه چقدر این روزا برام طولانی بودن و مدام فکرهای بد مهمون ذهنم میشد و ...
حالا بشنوید از سونو:
منتظر نشسته بودم که نوبتم بشه، انگار قلبم تو گلوم ضربان داشت!!! مدام دعا میکردم و از خدا میخواستم که حال کوچولوم خوب باشه. بالاخره نوبتم شد، روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم. خانوم دکتر شروع به گفتن کرد تا مسئولش تایپ کنه:
"رحم حامله، حاوی یک ساک حاملگی.... خانوم دکتر مکث کرد و دستگاه رو روی شکمم جابه جا کرد، اضطراب سراسر وجودم رو گرفته بود، ترس از نبودن جنین و ... که بالاخره ادامه داد: جنین دارای ضربان قلب. وای نمیدونین چه حسی داشتم. لبخند وجودم رو ماله خودش کرده بود، انگار دنیا به نامم شده بود و باز هم ادامه داد: به سن تقریبی 8 هفته + 1 روز بر مبنای CRL داخل ساک دیده می شود. دسیدوال ری اکشن اطراف ساک حاملگی دیده می شود. قطر ساک متناسب با CRL جنین است. یک کیست لوتئال 25 میلیمتری در تخمدان راست مشهود است."
خوشحال بودم اینقدر خوشحال که نمیدونستم باید چی کار کنم. از تخت بلند شدم و به سمت مهدی پرواز کردم. اونم خوشحال شد خیلی بیشتر از اونی که فکرشو میکردم. یه کم نگران کیست شده بودم که پیش دکترم رفتم و ماما که سونو رو دید گفت همه چی نرماله، در مورد کیست سوال کردم و گفت نه مشکلی نیست. خلاصه اینکه بعد از هفته ها واقعا وجودش رو حس کردم و خیالم راحت شد که سلامته. دعا کنین که همه چی خوب پیش بره. راز نی نی دار شدن ما همینجا تموم شد و خبرش رو به همه دادیم. کلی انرژی مثبت از دور و نزدیک گرفتیم. جالب تر اینکه شنیدم دوست خوبم سعیده ( از بچه های خوبه شیراز که تو سفر مالزی با هم آشنا شدیم) و فرشته جون ( زن پسردایی عزیزم که پسرداییم طبق استدلال های خودش به شدت مخالف بچه دار شدن بود) هم بارداره. ایشالا که همه نی نی ها صحیح و سالم چشمای نازشونو به دنیا باز کنن و از ته دلم آرزو میکنم که این روزا نصیب همه منتظرا بشه
جواب آزمایشامو گرفتم کنجد من، خدا رو شکر همه چی خوب بود و پرونده تم
تشکیل دادم. امروز اول هفته 7 هستی و فقط بعضی صبح ها حال مامان بد میشه.
قربونت برم عزیزم که هوای مامانت رو داری
عزیز دل مامان نمیدونی تو این چند هفته چقدر بهت دل بستم. عشق بهت رو تو ذره ذره وجود بابایی هم حس میکنم. بابایی که همیشه سرگرم پروژه و لپ تاپ و درسش بود، حالا کلی هوامونو داره
دیشب یه عالمه آب انار و پرتغال گرفت و خودشم یه ذره بیشتر نخورد!!! بابایی که اینهمه شکمو بود
میگفت میذارم تو یخچال ازش بخور!!! خلاصه هنوز نیومده حسابی خودتو تو دلش جا کردی!!!!
قربونش برم، میدونم تو اداره خسته و اذیت میشی و مدام بهونه میگیری که
دراز بکشم تا آرامش داشته باشی!!!! ببخشید مامانی. چه میشه کرد؟! فقط ازت
میخوام سفت و محکم به دل مامانی بچسبی گلم. خانوم دکترت سونو واسه 2 هفته
دیگه برات نوشته. امیدوارم همه چی خوب پیش بره و با صدای قلب کوچیکت، منو
بابا رو دیوونه خودت کنی. کنجد مامان خیلی مواظب خودت باش، منم سعی میکنم
خیلی مواظبت باشم. خواهش میکنم محکم بمون و از جات تکون نخور تا 10 مهر که
چشمای نازتو به دنیا باز کنی
میبوسمت عزیزم . خدا نگهدار
این یه هفته مثل برق و باد گذشت. انگار دیروز بود که جواب آزمایشم رو گرفتم
نمیدونم این یه هفته رو چه طور بنویسم و از کجا شروع کنم. از اولین گل
هایی که به مناسبت حضور کنجد کوچولو از همسری گرفتم یا از شادی های پدر و
مادر و خواهرام و البته خواهر شوهر عزیزم
من عاشق گل نرگسم و همسری عاشق گل رز. وقتی همسری جواب آزمایش رو فهمید برام گل نرگس و رز خرید که عطرش اتاق رو پر کرده بود پدر و ماردم اولین کسایی بودن که خبر بارداریم رو شنیدن و بعد از اون ها خواهرام
همون شب راهی تهران شدیم و خواهر شوهرم نفر بعدی بود که با شنیدن این خبر کلی ذوق زده شد و بغلم کرد
البته قرار شد فعلا کسی نفهمه و بین خودمون بمونه تا ایشالا صدای قلب کوچیکش رو بشنوم
به دکترم زنگ زدم و خبر رو بهش دادم. باورم نمیشد منشی اش کلی ذوق کرد و خوشحال شد!!! اینقدر رفتارش برام عجیب بود که یادم رفت ازشون تشکر کنم
آخه همیشه اینقدر بی حوصله و عصبانی باهام برخورد میکردن که سوالاتم هم یادم میرفت
خلاصه اینکه دکترم تا همینجا ساپورتم کرد و باقی روزها رو باید پیش دکتر دیگه ای بگذرونم، آخه دکترم زن حامله نمیپذیره.
خلاصه با یکی از دوستای قدیمیم که آشنای یه دکتر معروف شهره، قرار گذاشتم و رفتیم مطبش. ولی وقت نداد که نداد
حتی پارتی بازی هم تاثیری نداشت و گفت اسفند بیا و واسه فروردین وقت بگیر!!!!
ناامید ساختمون پزشکان رو دنبال اسم دکتر میگشتم. دل به دریا زدم و وارد
یکی از مطب ها شدم. شلوغ بود ولی بهم گفت "بشین، صدات میکنم" منشی خیلی
مهربونی داشت و طرز برخوردش عالی بود. بالاخره نوبتم شد. خانوم دکتر سنش
بالا بود. خیلی مرتب و شیک بود و موهای سشوار کشیده اش بدون روسری خودنمایی
میکرد. وزنم 58 بود ولی فشارم 13 روی 9 بود که ممنوع النمک شدم
کلی برام آزمایش نوشت و بهم قرص پریناتال داد که تقریبا مجموعه ای از همه
ویتامین هاست و گفت یه روز در میون بخورم که زیاد هم چاق نشم. مصرف شیر و
گوشت هم شدیدا توصیه کرد. طرز برخوردش و آرامشش خیلی به دلم نشست. کلی ازش
سوال پرسیدم که با لبخند و آرامش همشو جواب داد. تو اتاقش پر بود از لوح
های تقدیر و استاد دانشگاه بودنش منو بیشتر تشویق میکرد که تحت نظرش باشم.
آزمایش خون و ادرار برام نوشته بود که منتظرم جوابش آماده بشه و واسه تشکیل
پرونده برم پیشش. تصمیم گرفتم فعلا تحت نظرش باشم تا فروردین. شاید هم تا
آخرش با همین خانوم دکتر مهربون ادامه دادم.
الان بزرگترین دغدغه ام سالم بودنش و شنیدن صدای قلب کوچیکشه.یه وقتایی زیر دلم تیر میکشه و کنجد کوچولو حضور سبزش رو اعلام میکنه. برام خیلی دعا کنین که همه چی خوب پیش بره.
راستی 18 بهمن یه مسافرت در پیش دارم که مدت هاست براش برنامه ریزی
کردم. دکترم گفت به شرطی که ادرار رو نگه ندارم و 2 ساعت یه بار پیاده شم و
راه برم موردی نداره. خودم هم تصمیم گرفتم صندلی عقب بالشت بذارم و دراز
بکشم.از مادرای عزیزی که تو فیروز باهاشون در تماسم پرسیدم هر دوشون زیر 3
ماه مسافرت رفته بودن و هیچ مشکلی هم براشون ایجاد نشده بود.مامانای عزیز
میشه راهنماییم کنید؟ یه کم استرس دارم. نمیدونم برم یا نه! برام دعا کنین.
برام دعا کنین که کنجد کوچولوم جاش محکم باشه و به سلامتی بیاد بغلم
هنوز نمیتونم باور کنم. اصلا نمیتونم بنویسم!!! خدایا شکرت. هزار بار
شکرت. اینقدر هیجان زده ام که جملات رو گم میکنم. فقط اومدم بگم که امروز
صبح بی بی چک گذاشتم و در کمال ناباوری مثبت شد
نمیدونین چه حالی دارم. مثل دیوونه ها به مهدی خبر دادمو
نماز شکر خوندم و بعدش سریع رفتم آزمایشگاه که آز بدم. جوابش ظهر آماده
میشه. دلشوره بدی دارم. یعنی میشه به اون هاله صورتی رنگ دل بست؟!
همش میترسم که مثبت کاذب باشه
آخه جدیدا یکی رو دیدم که بی بی چکش مثبت میشد ولی آزش منفی بود
خدایا خودت کمکم کن
برام دعا کنین. خیلی محتاجم
بعد نوشت: خدایا صد هزار مرتبه شکرت. خدایا باورم نمیشه. الان به آزمایشگاه زنگ زدم و گفت جواب آزم مثبته
خدا جونم نمیدونم چی بگم. اینقدر جیغ زدم که نگو گفتم الان کل آپارتمان میان سرم
انگار کر شده بودم. نمیدونم گفت بتام 437 یا 473 ......
خلاصه فقط مثبت بودنش رو خوب فهمیدم. ایشالا که یه روزی بیاد که هیچ کس تو حسرت بچه نباشه.
خدا جونی میشه این شادی رو نصیب دوستای گلم کنی. الان اینقدر ذوق زده ام که نمیدونم چی می نویسم. بعدا که آروم تر شدم برمیگردم. البته امشب میرم تهران. چند روزی نیستم. مواظب خودتون باشین