قاصدک مهر

روزهای تلخ و شیرین

قاصدک مهر

روزهای تلخ و شیرین

8 سال گذشت

امروز 6 مرداد ماه 1394 و 8 سال از ضرب اسم منو مهدی تو شناسنامه هامون میگذره! 8 سال به سرعت برق و باد گذشت! یادش بخیر اون موقع تازه مهدی ارشد قبول شده بود و یه آینده مبهم پیش رومون بود. هر دو دانشجو بودیم و بیکار! مهدی هم هیچ پشتوانه ای نداشت! پدر و مادرش رو خیلی وقت پیش از دست داده بود و خودش بود و اراده خودش. اما ما ایمان داشتیم که آینده به نفعمون ورق میخوره و همین طور هم شد.عشق چنان قدرتی بهمون داده بود که تموم ناملایمتی ها برامون راحت میشد و خدای مهربون همیشه و همه جا دستمون رو گرفته بود و کمکمون میکرد تا پله ها رو بالا و بالاتر بریم و الان درست تو همون نقطه ای ایستادیم که آرزوی 8 سال پیشمون بود. زمان با سرعت هرچه تمامتر در گذره و حتی ثانیه ای به عقب برنمیگرده، پس لحظه لحظش ارزشمنده و باید قدرشو دونست. امروز وقتی چشمامو باز کردم فقط تونستم بگم خدایا شکرت. ممنون که هستی. ممنون که همیشه صدامونو شنیدی و قدم به قدم همراهمون بودی. میدونم که بعد از این هم تنهامون نمیذاری ولی من دوست دارم صدات کنم و ازت بخوام که مثل همیشه کنارم باشی. کنار من و همسر عزیزم و پسر کوچولوی شیرینم. الهی به امید تو

سلام

دوستای خوب و مهربونم سلاااام

راستش پست قبلیم یه دردودل مادر و فرزندیه که اگه ایرادی نداره فعلا دلم نمیخواد کسی اونو بخونه. فقط نوشتم که شاید یه روزی نویانم بخونه. یه دغدغه هایی که شاید یه روزی بخوام پسرم بدونه و حتی به مهدی هم که همه زندگی منه نگفتم. ببخشید. ممنون که هستید. دوستون دارم

دلگیرم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

کمبود سرخ

امروز 31 تیرماه 1394 و نویان قشنگم 7 ماهگی رو تموم کرد و وارد 8 ماهگی (هفته 31 ) شد.7 ماهگیت مبارک زندگی مادر. خدا میدونه که چقدر زندگیم رو دگرگون کرده، حتی همین حالا که هنوز به دنیا نیومده! همه چیز حول نویان کوچولو میگرده. همه تصمیم ها و حس ها. خدایا این دو ماه باقیمونده هم پشت و پناه من و پسر عزیزتر از جونم باش. دوشنبه 29 تیرماه بعد از اداره با مهدی رفتم و جواب آزمایشم رو گرفتم. رفتم پیش دکترم و نشستم تا بالاخره نوبتم شد. دکتر بهم گفت یه کمی کم خونی گرفتم! HGB تو آزمایش خونم باید بیشتر از 12 بود که متاسفانه 10.6 شده! نویان خون آشام من، همه خونمو خورده دردش به جونم. همه جونمو وقفش میکنم. خلاصه دکتر دوز ففول رو برام بیشتر کرد. شبی یه دونه ففول میخوردم که گفت شب های زوج 2 تا بخورم و فولیک اسید هم شبی یه دونه جدا بخورم.  البته بچه همه مواد لازم رو از بدن مادر میگیره و مشکلی برای اون پیش نمیاد، فقط بدن منه که ضعیف تر میشه. آزمایش ادرار هم کمی عفونت ادراری نشون داده بود! جلو Bacteria کلمه few قید شده و بقیه موارد رو  Neg زده. دکتر ازم پرسید که سوزش، خارش، درد و ... دارم یا نه؟ که من ندارم! و گفت دارو نمیدم فقط مایعات زیاد بخور و لباس زیر هم یا نپوش یا تند تند عوض کن  از خواهرزاده مهدی هم سوال کردم و اونم نظر دکترم رو داشت و گفت احتمالا مشکل در نمونه گیریت بوده! باید قبل از نمونه گیری با آب خالی شستشو بدی و از وسط ادرار نمونه رو جمع کنی که جواب مطمئن باشه! که من نمیدونستم و این کارو نکرده بودم. حتی چون ظرف نمونه گیری خیلی کوچیک بود من اول ریختم تو یه لیوان یه بار مصرف و بعد تو ظرف خالی کردم! در مورد سونو هم که یه هفته بزرگتر نشون داده بود و گرید جفت هم 2 گفته بود پرسیدم که خداروشکر دکتر گفت همه چی روبراهه. جریان رو که برای مهدی تعریف کردم نگرانی رو تو عمق چشماش خوندم. عزیزم، هنوز هم برای من بیشتر از نویان نگران میشه و هنوز هم عشقش عمیق و آتیشیه. خدایا کمک کن که سایه مهربونش تا آخر عمرم بالای سرم باشه. اون شب رفتیم و کلی جیگر به خورد من داد و شب خوبی تو خاطرات عاشقانمون ثبت شد.

تو مطب دکتر که منتظر بودم، یه خانومی اومد و واسه 25 شهریور وقت گرفت. منشی دکتر بهش کلی تاکید کرد که حتما زنگ بزنه بعد بیاد، شاید دکتر ایران نباشه!!!

اینم شد دغدغه جدید من!!! خدایا دقیقا موقع زایمان من ممکنه دکتر نباشه!!! زیاد بهش فکر نمیکنم و میگم خدایا خودت هرطور صلاح میدونی ولی همه امیدم اینه که صلاحم به تصمیمم نزدیک و نزدیکتر باشه. التماس دعا

هدیه بزرگ الهی

امروز 27 تیرماه 1394 و عید فطره. عید فطر رو به همه مسلمونا تبریک میگم و بهترین ها رو برای همه انسان ها آرزو دارم. امروز یه حال عجیبی دارم. یاد پارسال این وقتا افتادم. اولین باری که دیگه جلوگیری نکردم و منتظر اومدن هدیه خدا تو وجودم بودم. یادش بخیر پارسال تعطیلات عید فطر رو با مهدی و پدر و مادرم رفتیم زنجان و سرعین و آستارا، که خاطرات این سفر  از موندگارترین خاطرات بود برام. یه شب لب ساحل خوابیدیم و رویایی بود. زیر نورمهتاب، صدای امواج دریا، یادش بخیر.  از ترافیک و شلوغی مخصوصا سرعین هرچی بگم کم گفتم. ولی خب تنوع خیلی خوبی بود. من بی صبرانه منتظر مثبت شدن بی بی چک بودم و نمیدونم چرا همش فکر میکردم که کوچولویی تو وجودم جوونه زده! و روز شماری میکردم که تعطیلات تموم شه و من با یه آزمایش ساده خونگی بفهمم که مادر شدم و دنیا رو خبر کنم. تو سرعین بودیم که پری لعنتی تشریفشو آورد و همه خیالات من نقش برآب شد! اینقدر ناراحت شدم که نمیتونم حالمو توصیف کنم. دست و پام شل شده بود و حوصله قدم از قدم برداشتن نداشتم! نمیدونم چرا فکر میکردم باید همون اول، باردار بشم! انگار دنیا روسرم آوار شده بود! همش دلم میخواست فکر کنم که لک لانه گزینیه! ولی شدیدتر از اونی بود که بشه بهش لقب لک داد و من اینو خوب میدونستم! سخت تر از همه این بود که جز مهدی هیچ کس نمیدونست چمه! بابام مدام ازم میپرسید چی شده و چی ناراحتم کرده! و من هیچ جوابی نداشتم. متاسفانه تو کنترل احساساتم هم خیلی ضعیفم و غم و شادی به راحتی از چشمام خونده میشه. یه شب طول کشید تا بتونم به خودم مسلط بشم. امروز تموم اون لحظه ها برام زنده شد. تموم نگرانی هاش، تموم غصه هاش. از اعماق وجودم خدا رو شکر کردم که این عید فطر هدیه نازنینش تو وجودمه. خدا رو شکر کردم که حس ناب مادر شدن رو با من عجین کرد. خدای مهربونم شکرت. خیلی دوست دارم که همیشه بهترین ها رو تو طالعم قرار دادی. خدایا ممنونم که قبل از رسیدن به هرچیزی بهم سختی دادی تا قدرشو بیشتر بدونم ولی محرومم نکردی. خدای خوبم شکر. هزاران مرتبه شکر.