قاصدک مهر

روزهای تلخ و شیرین

قاصدک مهر

روزهای تلخ و شیرین

بهار شد!

(سفره هفت سین لی لی لند کرمانشاه)

در معبر قتل عام
شمع های خاطره

افروخته خواهد شد.

دروازه های بسته
به ناگاه
فراز خواهدشد
دستان اشتیاق

از دریچه ها دراز خواهد شد

لبان فراموشی

به خنده باز خواهدشد

وبهار
درمعبری از غریو
تاشهر
خسته
پیش باز خواهدشد
سالی
آری
بی گاهان
نوروز
چنین آغاز خواهدشد
"احمد شاملو"


(طبیعت زیبای سیاه بید کرمانشاه)

نوروز امسال هیچ چیش شبیه نوروز نبود!!!من که نه حال دلم خوب بود، نه حال جسمم. غم سیل و غصه هموطنای لر هم داغ دلم رو چندین برابر میکرد. دیدن این حجم از غصه و بدبختی آدمای دور و برم اشکمو درآورده بود. آماده باش سیل و بارون عجیبی که تا حالا ندیده بودم رمقی برام نذاشته بود.سرفه و بی حالی و شب نخوابی و بی صدایی و ...

خدا رو شکر سیل با کمترین آسیب از شهرم گذشت ولی امان از دل مردم لرستان!!!!

خلاصه که اصلااااا خوب نبودم. اون یکشنبه وحشتناک با استرس سیل بالاخره تموم شد ولی ترس از جاده و روبراه نبودن حال جسمیم، از شمال رفتن منصرفمون کرد.سیزدهم یکم حال عمومیم بهتر شده بود، گرچه هنوز سایلنت بودم.شبنم اینا علیرغم تمام نگرانی های ما(چون میدونستن مخالفیم) بدون خداحافظی، رفتن جنوب و وقتی تو جاده بودن گفتن رفتن!!!مام فقط براشون آرزوی سلامتی کردیم. گرچه هنوز هم فکر میکنم اصلا عاقلانه نبود ولی خدا رو شکر به سلامتی رفتن و برگشتن و بهشون هم خوش گذشته بود.


(کوچه باغ زیبای سیاه بید کرمانشاه)

ما موندیم و مامان بابا که تصمیم گرفتیم این روزهای باقی مونده رو حسابی خوش بگذرونیم. سیزده بدر رفتیم باغ بابا. چهارشنبه سوری امسال از رو آتیش نپریدیم و زردیمونو به آتیش ندادیم سرخی بگیریم، کل تعطیلات زردی به صورتمون موند!!!! گفتیم زودتر بریم سیزده بدر تا نحسیش کل سالمونو نگرفته خخخخخخخخ.اولش تنها بودیم ولی بعد دو تا از دوستای بابا اومدن و خدا رو شکر خوش گذشت.



هوا دلنشین بود. گاهی هم که سردمون میشد میرفتیم تو اتاق. با آرزوی سالی خوب برای همه، با نویان سبزه گره زدیم و این رسم قشنگ رو یادش دادم. بچم بلد نبود و سبزه ها پاره میشدن خخخخ



چوب های تلمبار شده چهارشنبه سوری رو هم به سختی آتیش زدیم(خیس بارون بودن ولی خواستن توانستنه) و مراسم جا مونده چهارشنبه سوریمونم به جا آوردیم. کلی با نویان و مهدی از رو آتیش پریدیم و" زردی من از تو، سرخی تو از من" خوندیم، آخر هم سبزه 98 رو به رودخونه پر آب و خروشان"قره سو" سپردیم.


(کوه پرآو کرمانشاه)

چهارده فروردین کلی درگیری ذهنی داشتیم. هوا عالی بود. مهدی دوست داشت بره تهران پیش خواهر برادرش ولی فرصت خیلی کم بود و به نظر من نمی ارزید!همش تو جاده بودیم. دلایلم رو گفتم و باز هم به خود مهدی سپردم که بریم یا نه، که مهدی هم گفت حرفت منطقیه و نرفتیم. دوست داشتیم بریم همدان، اما پنجشنبه شب جشن تولد باران (دختر خواهر زاده مهدی) بود. جشن خصوصی بود و کسی دعوتمون نکرده بود. این بود که همدان رفتنمون هم کنسل شد.


(طاقبستان کرمانشاه)


زدیم به دل طبیعت. از طاقبستان خودمون شروع کردیم. سال ها بود وارد محوطه تاریخیش نشده بودم. 14 فروردین من و مهدی و نویان رفتیم طاقبستان و از هوای عالی و طبیعت قشنگش لذت بردیم. نهار هم تو یکی از رستوران های همونجا خوردیم.بد نبود ولی به نظرم ارزش داره، کسی طاقبستان میره نهارشو "رستوران حیدری" دنده کباب بخوره. واقعا دنده کباب حیدری یه چیز دیگه است.


(محوطه تاریخی طاقبستان کرمانشاه)

عصر هم من و نویان و مامان رفتیم پارک که از قضا چنان بارون تندی شروع شد که زنگ زدیم مهدی با ماشین اومد دنبالمون.


(محوطه تاریخی طاقبستان کرمانشاه)

رسیدیم به 15 فروردین. برنامه ریزی کردیم که سمت پاوه بریم. منم کوکو درست کردم( که اگه احیانا تو پاوه ماهی کبابی گیرمون نیومد گشنه نمونیم که کلا برنامه عوض شد و خوب بود کوکو رو بردم، همون شد نهارمون خخخ)و بار و بندیلمونو بستیم ولی آسمون ابری بود و اون سمت همیشه سردتره پس مسیرو به سمت بیستون تغییر دادیم.


(محوطه تاریخی طاقبستان کرمانشاه)

یهو گفتیم بریم تو جاده هرسین!وای که همه زمین ها آب گرفته بودن. رودخونه گل آلود و خروشان و ترسناک بود!دوباره پشیمون شدیم و سمت بیستون رفتیم.


(طبیعت زیبای بیستون)

بیستون عالی بود. ابرا که میومدن سرد میشد و کنار که میرفتن اینقدر گرم بود که کلافه میشدیم. رفتیم وسط باغ کلزا عکس بگیریم که یه لاکپشت گنده پیدا کردیم.به نویان نشونش دادیم و براش نون انداختیم. ولی لاکپشت با اینکه محیط رو امن دید و فهمید قصد شکارش رو نداریم، با چنان سرعتی فرار رو بر قرار ترجیح داد که همه مون از خنده هلاک شدیم.


(طبیعت زیبای بیستون)

نهار رو خوردیم و رفتیم سمت"نوجوبران"البته ما کرمانشاهیا بهش"نژیوران" میگیم. اونجا هم آب عالی و طبیعت بکر بود.



قرار گذاشتیم ماهی بخریم و فردا ببریم باغ کباب کنیم که انگار قحطی اومده بود!یا ماهیاش خیلیییی بزرگ بودن و به درد کباب کردن نمیخوردن، یا مونده بودن!بالاخره ماهی کبابی قسمتمون نشد که نشد!


(طبیعت زیبای بیستون)

به آخرین روز تعطیلات رسیدیم. یکمی صدام بهتر شده بود و بالاخره سرفه امان داد و شب هم خوب خوابیدم. هوا بارونی بود. دودل بودیم بیرون بریم یا نه ولی نظر مامان این بود خونه نمونیم که ما هم اطاعت کردیم.


(نوجوبران بیستون)

به پیشنهاد من رفتیم "سایت پاراگلایدر ویس". تا خود آرامگاه ویس رفتیم. من عاشق طبیعت ویسم. از اون بالا زمین های کشاورزی خودنمایی میکنن و هوای خوبش ریه هاتو پر میکنه. کلی از زمینا از آب اشباع شده بودن!!!هوا ابری بود ولی بازهم زیبا بود.


(نوجوبران بیستون)

باد میومد و تو موهامون میپیچید. سایت بالای کوهه، با یه جاده پیچ در پیچ شیبدار.وقتی میرفتم عکس بگیرم، نویان مدام میگفت مامان نیوفتی خخخخ


(طبیعت زیبای اطراف آرامگاه ویس قرنی)

بعد از دیدن و لذت بردن از ویس برای نهار، راهی باغ بابا شدیم. باغ زیبا و سرشار از آرامشمون که به نظرم خریدش یکی از بهترین تصمیم های بابا بود. 


(طبیعت زیبای سایت پراگلایدر ویس قرنی)

آخرین روز تعطیلات هم اینجوری گذشت. 4 روز آخر تمام سعیمونو کردیم که ناراحتی و غصه رو از دلمون دور کنیم.


(طبیعت زیبای سایت پراگلایدر ویس قرنی)

با غصه خوردن و زانوی غم بغل گرفتن دردی از لرستان دوا نمیشه. هر کسی باید در حد توانش کمک کنه. من هم تنها کاری که از دستم برمیومد کمک از طریق هلال احمر بود. یکی از دوستامونم لباس جمع میکرد، منم لباس های (در حد نو ) نویان که کوچیک شده بود و یکمی از لباس های گرم خودمونو جمع کردم و بهش دادم. بعد با خودم تکرار کردم که غصه خوردن بی فایده است، کمک کن تا دردی ازشون دوا شه.


(طبیعت زیبای سایت پراگلایدر ویس قرنی)

شنبه 17 فروردین 98، بعد از یه ماه نویان رفت مهدکودک. فکر میکردم سخت جدا بشه ولی عالیییی بود.



ناگهان

 شیشه های خانه بی غبار شد

آسمان نفس کشید

دشت بی قرار شد

بهار شد...




تعطیلات نوروز 98 با تمام خوبی و بیشتر بدی هاش گذشت. دلم میخواد به آینده خوشبین باشم، به سال پیش رو. دوست دارم مثبت فکر کنم و سالی خوب رو برای همه آرزو کنم. امید که بهترین ها در انتظار همه مون باشه...

جز غم خبری نیست!

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل!!!


(سیل در سرپل ذهاب)

بخوام از احوالم بگم خرابه خرابم.جسمم داغون، روحم داغونتر. تب، استخون درد، دهان پر از تبخال،بینی پر از زخم، سینوس های دردناک، صدایی که به زحمت به گوش کسی میرسه و سرفه هایی که خوابو ازم گرفته!!!!

شیفت هایی که تمومی نداره و آماده باش هایی برای مدیریت بحران!!!

و یه دل شکسته که سیل سیاهش کرده!!!!ترس و ترس و ترس.

هشدار و هشدار و هشدار!!!!

سدها لبریزند!!!سامانه جدید بارشی در راهه!!!خطر سیل و ...

تا امروز هم که سیل به گلستان و شیراز و لرستان و استان کرمانشاه عزیزم(سرپل ذهاب مظلومم) کلی آسیب مالی و جانی رسونده!!!

خدایا برکتت هم برای کشوری که هیچ چیش سرجاش نیست، تبدیل به عذاب میشه!!!!

همه خسته ایم. دیگه جونی برای مقاومت نداریم!خدایا از ما بگذر...

نزن باران که ایران غرق آب است...

روزی نو


آمد بهار جان ها

ای شاخ تر برقصا...

"مولانا"

با آرزوی بهترین ها

نوروزتون پیروز، سال نو مبارک...



اینم از فال حافظ امسال ما. این سفره هفت سینه به نظر خودم خیلی دلبر رو هم خودم درست کردم. صدف هاشو خریدم و رنگ کردم و با پارچه و مروارید و ... تزیین کردم.رانر رو میز هم کلا کار خودمه

البته نمیدونم واقعا خوب شده یا چون خودم درست کردم ذوقشو دارم

فکر کنم دلمو تو جزایر خلیج فارس جا گذاشتم که تم هفت سین امسالم دریایی شد خخخخخ



لحظه تحویل سال نویان هفت پادشاه رو خواب دیده بود و من و مهدی دوتایی به استقبال سال نو رفتیم با این امید که سال جدید سالی بهتر برای مردم این سرزمین باشه.



راستی لازمه توضیح بدم، ماهی قرمزی که مشاهده میکنین ماله پارساله و سور و مور و گنده داره شنا میکنه. من عمیقا به"نه به خرید آجیل"  اعتقاد دارم ولی برای ماهی قرمز نه. چون به نظرم با یکم دقت و حوصله به راحتی میشه از ماهیا مراقبت کرد. البته تا پارسال من ماهی قرمز هفت سین رو تو دریاچه مصنوعی آزاد میکردم ولی پارسال نویان نذاشت و خوشحالم که تونستم ازش خوب مراقبت کنم.



دیروز که روز اول عید بود، من تا ظهرشیفت اداره بودم و بعدش طبق معمول هرسال رفتیم خونه مامانی. نویان که همچنان بهونه گیر و بی اعصابه!!! برای عیدی هم براش اسکوتر گرفته بودیم که نمیدونم چرا اعصابش رو خراب میکنه و همش میگه این چرا اینجوری میشهههههه



عصری با شراره و سینا به قصد لی لی لند (شهربازی) رفتیم بیرون ولی متاسفانه اونجا تعطیل بود و رفتیم "نوبهار پلازا". خدا رو شکر باز بود و نویان کلی خوشحال شد.خودمونم بازی کردیم و با "سینما نه بعدی" کلی خندیدیم. وااااای باید عکس العملای سینا رو میدیدین عالییییی بود شبم شراره و سینا اومدن خونه ما و برای نویان خیلی خوب بود. بچم بعد از مدت ها دیشب خوب شام خورد!!!!


بدرود یک هزار و سیصد و نود وهفت لعنتی!!!


وقتی که پدر هست خونه دل یه دختر همیشه گرمه. بابای خوبم تولدت مبارک.20 اسفند تولد بابا و دوست عزیزش عمو بهرام دوست داشتنی بود، که همگی خونه اونا دعوت شدیم و یه شب پرخاطره و شاد ساختیم. تنتون سلامت و دلتون شاد.اون شب حسابی از ته دل خندیدین و خندیدیم.



از کجا بگم که دلم خونه!!!! انگار این ویروس ها و بیماری ها ولکن ما نیستن!!! ده روز پیش نویان دوباره مریض شد!!! حالت هاش مثل سرماخوردگی بود ولی یکم که ازش گذشت، تب کرد. بردمش دکتر و گفت احتمالا ویروسه ولی اگه ترشحات بینیش رنگی شد یا بعد از سه روز بازم تب داشت کوآموکسی کولاو رو شروع کن. تب نویان همون شب قطع شد و دقیقا سه روز بعد دوباره شروع شد!!!! هر شب تب میکرد!!! از جمعه 24 اسفند هم عفونت به چشماش زد!!!! چشماش اینقدر قی میکرد که پلکاش بهم میچسبید و نمیتونست چشماشو باز کنه!!! خلاصه که دوباره راهی دکتر شدیم و درگیر قطره و پماد چشمی!!! پمادش رو تو خواب میزدم و ای بدک نبود. ولی امان از قطره چشمش!!! چشماشو میسوزوند و هر 6 ساعت برای ریختن قطره داستان داشتیم!!!! نویان بی حال و مام بی حوصله(البته بگم من و مهدی هم مریض شدیم و کار مهدی حتی به سرم کشید!). این داروها و کشمکش های دارو خوردن هم به شدت لجبازش کرده بود و البته بداخلاق!!!! هر شب به خودم قول میدادم صبور باشم!!! بچه که تقصیری نداره!!! ولی افسوس که موفق نبودم و عذاب وجدان راحتم نمیذاره!!!بچم به شدت بی اشتها شده و تقریبا از دم زندس!!!! خدایا لطفا لطفا یکم ما رو بیخیال شو!!!!



جمعه 24 اسفند 1397 جشن نوروز مهدکودک باران دعوت بودیم. بمونه که با بداخلاقی های نویان با چه بدبختی ای رفتیم و جشن از ساعت 17 بود ولی ما ساعت 20:30 رسیدیم!!!ولییییی شب خیلی خوبی بود. جشن تو تالار یاس سفید برگزار شد و گروه رقص کردی و حاجی فیروز و عمو نارنجی و خلاصه برنامه هاشون جالب بود. مهربد(دوست جون جونی نویان) هم اومده بود و این دوتا بچه کلی با هم رقصیدن و کیف کردن. میدونستم با هم خیلی صمیمی شدن ولی این حجم محبت بینشون رو باور نداشتم. واقعا ذوق زده شدم براشون. مهربد،سه ماهی از نویان بزرگتره ولی ماشاا خیلی درشته. اینقدر که ما حس کردیم رشد نویان خوب نبوده و از دکترش پرسیدیم و البته دکترش گفت قد و وزن نویان نسبت به سنش عالیه.



سعی کرده بودن تموم رسم و رسوم نوروز رو تو جشنشون جا بدن. از قاشق زنی و آتیش بازی تا شکستن کوزه و ...

گرچه اولش حالمون خوب نبود و دیر رسیدنمون باعث شد جای درست و حسابی ای هم نداشته باشیم، ولییییی خیلی شب خوبی بود و من به خاطر شادی نویان کلی خوشحال بودم.



وقتی عیدی مربی هاشو دادم گفتم که احتمالا تا بعد از تعطیلات نویان مهد نمیاد که هم حال خودش روبراه بشه و هم بچه های دیگه ازش نگیرن. که زهرا جون گفت فقط یه عیدی براش درست کردم حتما بیاین ببرین.این خوک نمدی خوشگل، همون عیدی مهدکودکه.



جونم براتون بگه که تب کردن های شبونه نویان، با وجود مصرف آنتی بیوتیک همچنان ادامه داشت!!! این بود که هدا گفت تا تعطیلات نشده یه سری آز خون و ادرار ازش بگیرین!!! کی؟! 27 اسفند!!! یاد دوست دبیرستانم "مهسا" عزیز افتادم که مسئول کنترل کیفی آزمایشگاه رازی بود. بهش پیام دادم و گفت صبح بیاین تا جاییکه بشه سعی میکنم جوابا رو قبل تعطیلات به دستت برسونم. 27 و 28 اسفند رو مرخصی گرفته بودم که شاید بشه یکم خونه تکونی کنم! که هر دو روزش درگیر آزمایشگاه و دکتر و ... شدم. دوشنبه 27 اسفند 97 من و مهدی و نویان راهی آزمایشگاه رازی شدیم و مهسا جان زحمت کشید و زود کارمونو راه انداخت. از گل پسرم بگم که 5 شیشه خون ازش گرفتن و آخ نگفت!!! شجاعتش قابل تحسینه ولی این توداری بیش از حدش نگرانم میکنه!!! از قبل براش توضیح داده بودم که روندش چه طوریه و یکم درد داره،حتی بهش گفتم اگه درد داره گریه کنی ایرادی نداره، ولی بچم صبورتر از این حرفا بود!!! این حجم خونی که ازش گرفته بودن بی حالش کرده بود و رنگ به رو نداشت. مامان برات بمیره که تو این سال 97 لعنتی اینقدر اذیت شدی!!! این لیموزین هم جایزه رفتار عالیش تو آزمایشگاه بود(خودش انتخاب کرد، قیمتش سرسام آور بود 110 تومن یه ماشین کوچولو!!!! ولی هرکاری کردیم نتونستیم تصمیمش رو عوض کنیم و چون بهش حق انتخاب داده بودیم، نمیشد زیرش بزنیم و براش خریدیم). جالب اینکه از شب قبلش دیگه تب نکرد. قی چشمش هم تقریبا برطرف شده ولی سرفه اذیتش میکنه.



صبح 28 اسفند، چشمامو که باز کردم به مهسا پیام دادم و چون هنوز جواب همه پارامترهای آزمایشش آماده نشده بود (آهن و ویتامین دی و ...) از رو سیستم برام عکس گرفت و فرستاد. تقریبا همه چیش خوب بود جز ESR 1h که منو دیوونه کرد! (رنج نرمالش 15 بود که آز نویان 55 رو نشون میداد!!!)مهسا برام نوشت عفونتش زیاده و حتما دکتر ببر. ساعت 8 صبح بود و هدا هنوز خواب بود. رفتم تونت و چک کردم و جلو چشمام تار شد! خدای من خدای من، فقط به نویانم سلامتی بده. دیگه هیچیییییی ازت نمیخوام. هدا جوابو دید و گفت نگرانیت بی مورده چون هموگلوبینش نرماله ولی یه متخصص اطفال یا عفونی هم ببینه بد نیست. دیروز صبح چی به من گذشت خدا میدونه. چقدر زار زدم خدا میدونه. چقدر التماس کردم خدا میدونه. 28 اسفند بود و دکترا در دسترس نبودن. دکتر خودش قبلا گفته بود تا 28 اسفند هستم، ولی من میترسیدم به خاطر چهارشنبه سوری (اون منطقه قیامت میشه) نیاد! شبنم از خواهر دوستش که متخصص اطفاله وقت گرفت و نویانو پیشش بردیم. نگرانیم بابت آزمایش رو که اونم رد کرد و گفت بالا بودنش بابت مریضی الانشه و تو بدنش التهاب هست. فقط چیز عجیب این بود که گفت بچم آسم داره!!!! فقط از رو صدای سرفه هاش!!!! بهش اسپری آسم و ... داد. من که اصلا جدیش نگرفتم!!! نویان کلا ده روز نیست اینجوری سرفه میزنه!!! اینهمه وقت، دکتر خودش تشخیص آسم نداد حالا از رو صدای سرفه فهمید آسم داره!!!خلاصه به سمت مطب دکتر خودش راه افتادیم. حدسم بی مورد نبود. پیش پای ما نیروی انتظامی ساختمون پزشکان رو تعطیل کرد و ما نتونستیم دکترش رو ببینیم!!! دیگه راهی جلو پامون نبود. با هدا مشورت کردیم و گفت نگران نباشین اصلا از روی سرفه نمیشه تشخیص آسم داد ولی داروها رو چک کرد و گفت داروهای بدی نیست و مصرف کنین. اسپری ها هم ضرر نداره و برای تسکین سرفه هاش کمکش میکنه. بالاخره نسخه رو پیچیدیم. برای اسپری ها یه دستگاه به اسم "دمیار" بهمون معرفی کردن که مثل ماسک اکسیژن میمونه و زدن اسپری ها رو برای بچه ها راحت تر میکنه. عزا گرفته بودم چه جوری برای نویان بزنم ولی یه فیلم که روش استفادشو نشون میداد از نت گرفتم و براش گذاشتم و اونم دید و بعدش راحت اسپری ها رو زد. راستی دوتا عروسک نمایشی دستی براش خریدم (گاوی و الاغی) خیلی خوب باهاشون ارتباط گرفته و اون دوتا تو خیلی مسائل (خوردن دارو و زدن اسپری و ...)به من و مهدی کمک میکنن.
تو راه برگشت از مطب نویان تو بغلمون خوابید. هیچ کدوم نه حال چهارشنبه سوری داشتیم، نه دل و دماغشو. با این حال گفتم اگه نویان بیدار شد یه سر بریم باغ، آش بخوریم و از رو آتیش بپریم که بابا گفت شماها مریض بودین ما هم حال نداشتیم و نرفتیم!!!(شبنم و کارن هم مریض بودن).اولین چهارشنبه سوری عمرم بود که از رو آتیش نپریدم و دلم بین هیاهو زردی من از تو و سرخی تو از من جا موند!!! چهارشنبه سوری مبارک...
امسال خودمم برای خودم غریبم! همیشه اینقدر ذوق و شوق عید و چهارشنبه سوری و رسومات رو داشتم که سوژه شوخی همه بودم ولی الان کلی کارهای خونه تکونیم مونده!!! کارهای خودم که هیچیییییی. روحیه هیچ چی رو ندارم. خدایا کمکم کن.


همیشه میگفتم روز بد و سال بد وجود نداره!!! این ما آدماییم که اونا رو خوب و بد میکنیم!!! ولی سال 1397 واقعا برای من سال بدی بود!!! سالی لبریز از بیماری و ویروس های جورواجور که هنوزم درگیرشونم.سال نگرانی و دلشوره. سال اضطراب. یک هزار و سیصد و نود و هفت لعنتی برو و دیگه پشت سرت هم نگاه نکن! برو و با رفتنت درد و بیماری و غصه رو ببر. برو و دیگه برنگرد. جز تک و توک خاطرات و سفرهایی خوب، دیگه هیچ دل خوشی ازت ندارم. حس میکنم بدترین سال زندگی من بودی!!!

و اما یک هزار و سیصد و نود و هشت توروخدا با این سرزمین یکم مهربون باش! برای این مردم شادی و بهروزی بیار، رزق و روزی و سلامتی، دل خوش و هرچی که خوبه. لطفا لطفا لطفا سال خوبی باش.

پیشاپیش سال نو مبارک

راستی داشت یادم میرفت:

روز همه پدرهای مهربون و شوهرهای نازنین مبارک به خصوص بابای گل خودم و مهدی، همسر بینظیرم.

Coco


داستان از اونجا شروع شد که یکی کارتون "کوکو" رو بهم معرفی کرد و من مثل همیشه، اول تصمیم گرفتم خودم ببینم و بعد اگه مناسب بود برای نویان بذارم. جالبه بدونین، من، نسیم 33 ساله، چنان جذب این انیمیشن شدم که تصمیم گرفتم دیدنش رو به هم سن و سال هام توصیه کنم!!!

موضوع عمیق و فکر شده، انیمیشن زیبا و جذاب و خلاصه اینکه"Disney" واقعا کارش رو خوب بلده و یه حرفه ایه تمام عیاره.جوری تو با اسکلت های به ظاهر ترسناک، ارتباط میگیری که چیزی به اسم ترس به ذهنتم خطور نمیکنه!

بعد مام کارتون میسازیم!!!!یه بعد از ظهر، برای نویان شبکه پویا گذاشتم!کارتونی بود در مورد .... بمب زد، دست یکی کنده شد، خون و ....

انیمیشن افتضاح، موضوع مزخرف.

و من مونده بودم و سوالای بی پایان نویان که نمیدونستم چه طوری جوابشو بدم!!!اجازه هم نمیداد تلویزیون رو خاموش کنم!خلاصه از همونجا بود که تصمیم گرفتم هر کارتونی رو اول خودم ببینم.

اینم بگم هنوز هم نمیدونم کوکو رو برای نویان بذارم یا نه!از نظر موضوع و ... هیچ مشکلی ندارم ولی مدتش یک ساعت و نیمه و به نظرم اینهمه کارتون دیدن مناسب سن نویان نیست. 

البته امروز از مشاورش میپرسم ببینم چی میگه.

"پگاه آزادی منش" اسم روانشناسیه که چند ماهی هست من و مهدی پیشش میریم. دکترای روانشناسی داره و تخصصش کودک و نوجوانه. از طریق مهدکودک باهاش آشنا شدیم و واقعا روانشناس خوبیه. حس مثبت و خوبی بهت میده. 

چند وقتی بود که حس میکردیم نویان یکمی پرخاشگر شده. علت اصلی مراجعه مون همین بود که پگاه عزیز گفت خاص این سنه و اگه غیر از این بود میگفتم غیرطبیعیه، ولی باید راه رو درست رفت که این لجبازی و پرخاشگری به موقع تموم بشه و یه آدم بزرگ لجباز و پرخاشگر تحویل جامعه ندیم!!! خلاصه راهکار هاش مفیده.مثلا در مورد مسواک زدن خیلی کارمون راحت تر شده. روشش این بود که هر شب همه با هم مسواک بزنیم و  هرکی مسواکش رو زد بیاد بازی کنه. شب اول قبول نکرد. بعد که بازی من و مهدی رو دید گفت منم میخوام بازی کنم. گفتیم این بازی مخصوص کساییه که مسواک زدن و نویانم سریع مسواکش رو زد و وارد بازی شد. این روش خیلی از تنش هامونو کم کرد و معمولا بدون مشکل مسواکش رو میزنه، مگه اینکه سفر باشیم، خودش خیلی خسته باشه یا ما خیلی بی حوصله باشیم!

یه توصیه دیگه ای هم که پگاه عزیز به شدت روش تاکید داره بازی کردنه. این بازی روزانه 20 دقیقه باید انجام بشه و قوانین خاصی داره. ما باید از نویان بخوایم که باهامون بازی کنه ولی نوع بازی رو باید نویان تعیین کنه و طی اون بیست دقیقه فقط سرمون باید گرمه بازی باشه. گوشیمو یه لحظه چک کنم و زیر گازو کم کنم و ...خلاصه همه چی ممنوعه فقط نویان و بازی. از همون اول هم زمان پایان بازی رو باید بهش بگیم. من معمولا گوشیمو کوک میکنم و آلارمش که نواخته میشه، میگم اهههه نویاااان وقتمون تموم شد، چه حیفففف. بوسش میکنم و میگم ممنون که باهام بازی کردی و به هیچ عنوان بیشتر از این زمان بازی رو ادامه نمیدم. پگاه معتقده اینکار روابط بچه و والدین رو محکم میکنه و جلوی کلی از مسائل نوجوونی رو میگیره.

یه مساله دیگه ای که میگه اینه که مسئولیت های بالاتر از سنش بهش بدیم!مثلا کمکمون ظرف بشوره یا با چاقو سالاد درست کنه و ...که باعث میشه حس کنه ما استقلال و بزرگ بودنش رو به رسمیت میشناسیم و کمتر لجبازی کنه.

خلاصه اینا مهمترین چیزهایی بود که ما تو این چند جلسه از پگاه آزادی منش عزیز یاد گرفتیم. امیدوارم که مسیر تربیت و فرزند پروری رو درست طی کنیم. 

راستی یه تصمیم جدید هم گرفتم. چند روزیه وقتی میرم خونه نت گوشیمو قطع میکنم. حس میکنم وقتم آزادتر میشه و به زندگیم بیشتر میرسم.

بعد نوشت: دیروز با روانشناسش صحبت کردم، گفت بچه‌ها تو سن نویان، جمعا یک ساعت و نیم در روز، اجازه دارن تلویزیون و تبلت و ... استفاده کنن.