پنجشنبه 30 خرداد 1398 بود. ویروس جدید نویان رو درگیر بازی های خودش کرده بود. باز هم کوآموکسی کلاو و اسپری و ...
انگار اون روز از دنده چپ بیدار شده بود!!! مدام بهونه میگرفت و الکی غر میزد و گریه میکرد. مهدی باید از دانشجوهاش امتحان میگرفت و راهی دانشگاه شده بود. نویان ازم خواست ببرمش پارک و من به این امید که یکم غرغرهاش کمتر بشه راه افتادم. با هم رفتیم شهرکودک. یه شهر کودک خیلی خوب نزدیک خونمون هست که فوق العاده هم مجهزه. وسایل بادی و ترامپولین و اتاق شن و اتاق ورزش و خانه مشاغل و ایرهاکی و خلاصه دو سالی هست که مخصوصا زمستونا زیاد نویانو اینجا میبرم و دیگه مدیرای اونجا کاملا ما رو میشناسن و همیشه هم از نویان تعریف میکنن و بهش جایزه میدن. چند ماهی میشه که یه خانوم جدیدی رو آوردن که از همون روز اول از برخورداش خوشم نیومد!!! من معمولا تو بازی بچه ها اصلا دخالت نمیکنم مگه بخوان به همدیگه صدمه بزنن. متاسفانه ایشون به شدت تو کار بچه ها دخالت میکنن!!! مثلا یه روز یکی از بچه ها تو خانه مشاغل لباس پلیس پوشیده بود و وسایل پلیس دستش بود. نویانم یه تفنگ برداشت و گفت من پلیسم. اون پسربچه گفت نه من پلیسم. یهو این خانوم وسط ماجرا اومده میگه نه اون پلیسه که لباس تنشه!!!!! نویان اومد پیش من و من بهش گفتم مامان هر دوتون پلیسین.
یه بارم نویان مثلا ماشینشو میبرد کنار شیرینی فروشی پارک میکرد و میرفت شیرینی میفروخت. این خانومه مدام میومد ماشینو برمیداشت میذاشت کنار پمپ بنزین!یهو دیدم اشک تو چشمای نویان جمع شد و گفت چرا ماشینمو میبره؟!منم ماشینو آوردم و گفتم داره بازی میکنه لطفا ماشینو برندارین!
یه بارم گیر داده بود که باید با هم بازی کنید و ... که من گفتم بذار راحت باشن. به نظر خودش داره کار درستی میکنه و میخواد جلو دعوای بچهها رو بگیره ولی به نظر من مستقیما داره تو کار بچهها دخالت میکنه!!!
خلاصه اون روز هم که اصلا روز نویان نبود، این خانوم فقط تو شهر کودک بود. اولش همه چی خوب بود. من و نویان با هم ایرهاکی بازی کردیم و ورزش کردیم و از صخره بالا رفتیم.
یهو یه پسربچه اومد و شد دم نویان! هرجا نویان میرفت اونم میرفت!نویانم دلش نمیخواست باهاش بازی کنه و هرچی به پسربچه میگفت گوشش بدهکار نبود و دست از دم شدن برنمیداشت! رو سرسره بادی بودن که دوباره خانومه اومد و تذکر که با هم بازی کنن و بشین سر بخور و ....
تذکر پشت تذکر!!!درسته اگه بیوفته ممکنه دستش بشکنه ولی فقط ممکنه!!!من دلم نمیخواد لذت بازی کردن رو با ترس مجروح شدن جایگزین کنم.طبق اعلامیه های مکرری هم که رو در و دیوار زدن، حتی اگه خدای نکرده هم اتفاقی بیوفته مسئولیتش با منه دیگه!!!خلاصه که خانومه رو اعصاب من رژه میرفت و پسرک رو اعصاب نویان!!!
نویان از سرسره سرخورد و رفت تو استخر توپ، پسرک هم دنبالش رفت و افتاد وسط پای نویان! و نویان که خیلی عصبانی شده بود موهای پسرکو کشید!!!همچین حرکتی از نویان خیلی بعید بود و من هیچ وقت ازش ندیده بودم!!!یادتونه که مدام میگفتم میترسم نتونه از خودش دفاع کنه و همش کتک بخوره!!!
با دیدن این حرکت، با تن صدای بلندی نویانو صدا زدم. که پدر پسرک اومد و با من دعوا که بچه تو تربیت کن و ...
منم به شدت عصبانی شدم و به پدرک گفتم پسر شما دنبال بچه منه ولش نمیکنه زوره مگه دوست نداره باهاش بازی کنه!!!پدرک صداشو بلند کرد که مکان عمومیه و ...و من بهش تذکر دادم که داره با خانوم صحبت میکنه و ادب داشته باشه و در ضمن اینهمه وسیله باید حتما بیاد جاییکه پسر من میره!!!(نویان رو ترامپولین رفت اونم اومد، نویان سریع اومد پایین و رفت رو بادیا، درجا اونم اومد پایین و رفت رو بادی، نویان که دلش نمیخواست پیش پسرک باشه بادی هم ترک کرد و رفت تو استخر توپ که بازم دم جان بلافاصله تشریف آوردن!)
این وسط اون خانومه هم اومد و طرف پدرک رو گرفت!!!گفت باید با هم بازی کنن، نمیتونه نیارش!!!
تو تمام مدت هم نویان اشک میریخت و من مونده بودم که جواب اینا رو بدم یا نویانو آروم کنم!!!
پدرک و پسرش رفتن و من که به شدت عصبانی بودم به نویان گفتم که باید بریم خونه. ده دقیقه نبود که اومده بودیم ولی حس میکردم باید نویان رو ببرم تا دیگه همچین حرکتی رو تکرار نکنه. گریه نویان تمومی نداشت. همش میگفت ببخشید دیگه این کارو نمیکنم ولی منم کوتاه بیا نبودم.گفتم باید بریم چون تو کار اشتباهی کردی.من عصبی و نویان گریون.بهش گفتم دیگه نمیارمت شهر کودک!!! (که میدونم صددرصد جملم اشتباه بود) از شهرکودک که زدیم بیرون مدیر شهرکودک رو دیدم. بهش سلام کردم. به زور جلوی بغضمو گرفتم و گفتم این کیه آوردین؟!همش تو کار همه دخالت میکنه!!!
اون که مارو خوب میشناسه پرسید چی شده؟! عصبی تر از اون بودم که بتونم توضیح بدم و نمیخواستم اشکام جاری شه. فقط گفتم بچه من دوست نداره با کسی بازی کنه زور نیست که!!!نویان همچنان گریه میکرد. اومد و گفت نویان گریه نکن بیا بریم بالا. که من نذاشتم و گفتم نه نویان اجازه نداره بیاد. گفت پس عصری بیاریدش!
بدون اینکه جوابش رو بدم راه افتادم و گفتم ممنون فقط به نظرم شما تو انتخاب پرسنلتون تجدید نظر کنین!
حالم خیلی بد بود. نویان گریه هاش کم شده بود ولی انگار با من قهر بود!
همش با خودم فکر میکردم کجای مسیرو اشتباه رفتم!!!من که اینهمه برای تربیت پسرم وقت میذارم. اینهمه میخونم و ...
شایدم نویانو دچار تضاد کرده بودم!!!تا وقتی بهش گفته بودم زدن کار بدیه بچم مدام کتک میخورد!و حالا که به سفارش روانشناس و به خاطر مشکل فرهنگی جامعه، بهش میگیم "زدن کار بدیه ولی اگه کسی تورو زد و نتونستی جلوشو بگیری بزنیش عیبی نداره" نویانم موهای یکی رو میکشه که درسته اعصابش رو خراب کرده ولی نزدتش!!!
حالم خیلی بد بود. به خونه که رسیدم کلی گریه کردم. برای خودم برای پسرم برای جامعه هردمبیلم!!!برای تربیت های متناقضمون!!!
اینکه اینهمه تلاش میکنم بعد بهم بگن "یکم بچتو تربیت کن!!!"داغونم کرده بود.
الان که مینویسم دو روز ازش گذشته ولی هنوزم یادآوریش حالم رو بد میکنه!!!
اصلا دوست ندارم تا اون خانوم هست پامو اونجا بذارم ولی آیا کار درستی میکنم؟!مگه نه اینکه فقط خودم و نویانو محروم میکنم؟!
میدونم پارک و شهر کودک و ... مکان عمومیه و همه باید ازش استفاده کنن ولی مگه نه اینکه نویان باید تو انتخاب همبازیش آزاد باشه؟!نویان هم همیشه اینجوری نیست. گاهی بعضی بچهها به دلش نمیشینن و دوست نداره باهاشون بازی کنه. مگه نه اینکه ما بزرگترهام همینیم!!!و در ضمن اگه میره رو مثلا ترامپولین و کسی میاد بالا که خوشش نمیاد باهاش بازی کنه، خودش از ترامپولین میاد پایین و با اون بچه کاری نداره!!!
به نظر خودم که من و بچم راه اشتباهی رو نرفتیم ولی باز دوست دارم نظراتتونو بدونم. به نظر شما باید چی کار کنم؟!راه درست چیه؟!

سلام من نویانم. 21 خرداد 1398 از کلاس سه ساله های مهدکودک باران فارغ التحصیل شدم.البته جشن فارغ التحصیلی گرفتیم، ولی تا اول مهر همون کلاس زهرا جون و مینا جون میمونیم.
جشنمون داستان زیاد داشت. ما که رفتیم شمال، دو بار زهراجون(مربیم) زنگ زد و به مامان سفارش کرد که شعرام فراموش نشه. البته میگفت " من از نویان خیالم راحته، همه رو حفظه. ولی خب نکنه تمرین نکنه فراموشش بشه"مامانم آهنگا رو ریخت رو گوشیش و هر روز برام میذاشت. من یه شعر حافظم حفظ کرده بودم که تو "جشن تک خوانی کنم(کل شعر رو حفظماااا)
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو
پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز
کز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی میکشم از برای تو
دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار
گوشه تاج سلطنت میشکند گدای تو
شاهنشین چشم من تکیه گه خیال توست
جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو
خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن
حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سرای تو"
لباس جشنمونم پیرهن سفید و شلوار و ساسبند و پاپیون سورمه ای بود. دخترام پیرهن و جوراب شلواری سفید و دامن پلیسه سورمه ای پوشیدن.
روز جشن مهدکودک تعطیل بود و من پیش باباجون موندم. مامان هم یکم زودتر اومد خونه و سه تایی رفتیم تالار. تو ماشینم مامان همش با من حرف میزد، چون ساعت خوابم بود و مامان میترسید خوابم ببره.

مامانم خیلی استرس داشت که من جلو این جمعیت میخونم یا نه!!! و همش فکر میکرد که خجالت میکشم و دست زهرا جونو میذارم تو پوست گردو
زهرا جونم همش بهش میگفت " من خیالم از بابت نویان راحته" از طرف دیگم مامان میترسید که سر خوندن شعرا باهام بدرفتاری کنن و زورم کنن و ... البته مامان نمیدونست من بی هیچ مشکلی شعرامو میخونم.
جشن ما از ساعت 16 تو تالار فرهنگ و هنر شروع شد. منم از صبح ساعت 7 که بیدار شدم نخوابیده بودم ولی دیدن "مهربد" دوست عزیزم سرحالم کرد.وقتی رسیدیم دیدیم مهربد برامون جا گرفته و کلی خوشحال شدیم.
"مادر من"، "آی پدرا آی مادرا خسته نباشید"، :شعر انگلیسی jump" و "سلام قرآنی" رو اجرا کردیم.
مهربد تب داشت و مریض بود، منم خسته بودم. از طرف دیگه هم دوست داشتیم بریم جلو و با آهنگا برقصیم ولی فیلمبردار همش میگفت برید بشینید!!! یه بارم دیگه مامانم عصبانی شد و گفت" جشن رو برای بچه ها گرفتین، اگه قرار باشه بچه ها خوشحال نباشن فایده ای نداره!!!فیلم عروسی نیست که بچه ها خرابش کنن!!! خیلیم قشنگ میشه اگه رقصیدن بچه ها توش باشه" و من و مهربد رو برد بیرون تالار که بازی کنیم.یه بادکنک پیدا کردیم و کلی باهاش بازی کردیم.
اجرای ایمای "خونه مادربزرگه" و تک خونی حافظ من مونده بود ولی اجراهای مهربد تموم شده بود. منم دوست نداشتم مهربد بره و من بمونم. مامان هم اصراری به موندن نداشت. ولی زهرا جون و مینا جون میگفتن توروخدا نرید، حافظمون بدون نویان کامل نمیشه و ...مامان مهربون مهربد هم به خاطر من موند. من و مهربد و مامانامون رفتیم پشت صحنه و لباس سبز خونه مادربزرگه پوشیدم و گوش و پوزه هاپو گذاشتم.
مامان یکم ناراحت بود و میگفت بچه های سه ساله کوچیکن و 4 ساعت جشن خستشون میکنه! و به مدیرمون گفت کاش اول بچه های کوچیکتر اجرا میکردن.مامان بیشتر جشن رو ندید چون با من و مهربد بیرون تالار مشغول بازی بود.
دو روز قبل از جشن هم فیلمبردارا و عکاسا اومدن مهد و از پشت صحنه تمرینامون کلیپ درست کردن که تو جشن پخش شد. یه عکس دسته جمعی هم از هر کلاس گرفتن و روز جشن یادگاری بهمون دادن.
خلاصه بالاخره نزدیکای ساعت 20:30 حافظمم خوندم و من و مامان و بابا تالارو ترک کردیم. تو ماشین یکم از میوه و ساندویچ پذیرایی جشن خوردم و خوابیدددددددم تا صبح. به قول مامان بیهوش شدم

مامان از طریق دوستش با کلاس های "i math" آشنا شده بود. یه روز باهم رفتیم که کلاساشو ببینیم ولی من دوست نداشتم از مامانم جدا شم و تو بازی ریاضیا شرکت کنم.به مامانمم گفتم اینجا رو دوست ندارم. مامان هم هیچ اصراری نکرد و ازم پرسید کلاس موسیقی دوست دارم؟ که منم ذوق زده شدم و گفتم ثبت نامم کنه. بعد هم با هم رفتیم آموزشگاه "میراث جاویدان" (که روانشناسی که مامان بابا گاهی پیشش میرفتن معرفی کرده بود)و ثبت نام کردیم. اولین جلسه کلاسم 22 خرداد 1398 بود و خانم میرزایی (مربی موسیقیم) نت های سل (زرد) و می (قرمز) رو نشونم داد و آهنگ "زاغی"رو یاد گرفتم.
خودم یه بلزداشتم که خانوم میرزایی گفت مناسب نیست و این بلز رو خریدم.
مامان به مامان مهربد هم جریان کلاس موسیقی رو گفته بود و اونم اومد و قراره ازین به بعد دوتایی با هم کلاس بریم.
خانوم مربی به مامان گفت اصلا برای تمرین کردن اصراری نکنین روزی سه وعده یک دقیقه ای براش کافیه!اگرم نخواست مهم نیست!
فعلا که بلزمو دوست دارم. هم شعر و هم نت های آهنگ اولم خوب یاد گرفتم.
"سل می سل سل می سل سل می می سل سل می"
«زاغی کجایی؟ / رو شاخه ی درخت ها / ماهی کجایی؟ توو آبی های دریا / بارون
کجایی؟ اون بالاها توو ابرها / خورشید کجایی/ توو صبح زود فردا/شادی کجایی؟/تو آوازا تو سازا»

پنجشنبه 23 خرداد 1398 هم مهربد تو مهدکودک جشن تولد گرفت. پنجشنبه ها مامان تعطیله و من مهد نمیرم، ولی چون جشن تولد مهربد بود، من و مامانمم رفتیم. برای مهربد هم یه ماشین کنترلی قرمز خریدم. هنوز یه هفته ای به روز اسباب بازی مونده بود، ولی مامان قبول کرد یه ماشین کنترلی مثل ماشین مهربد ولی سفیدشو برای خودمم بخرم. تولد مهربد هم به همین خوشگلی و خوشمزه ای تو مهدکودک برگزار شد.
زهرا جون به مامان گفته بود که میخواد بره و تا مهر بیشتر مهدکودک نیست!!! و قراره به جاش سوگند جون بیاد که چند وقتی هست میاد تو کلاسمون! من خیلی زهرا جون و مینا جون رو دوست دارم و اصلا دلم نمیخواد برم یه کلاس دیگه، ولی همه میگن از اول مهر باید برم کلاس آذر جون و مرضیه جون!!!!یعنی اونام به خوبی زهرا جون و مینا جون هستن؟!

(ساحل زیبای اوشیان)
اولش قرار بود تعطیلات خرداد بریم ترکیه، که متأسفانه زورمون به هزینه ها نرسید و برنامه شمال گذاشتیم. قرار بود مامان و بابا چند روزی زودتر برن که یه سری مشکلات پیش اومد و الکی الکی کش پیدا کرد!!!بالاخره پنجشنبه عصر بابا خبر داد که فردا عازم شمالن و مام کلی خوشحال شدیم.
مهدی جمعه ساعت 6 عصر، امتحان دوره ارتقا پایه از 2 به 1 نظام مهندسی رو داشت. برنامه مون این بود جمعه شب رو همدان بگذرونیم که هم دیداری تازه بشه، هم راهمون نزدیک تر بشه. که نه من به کارام رسیدم، نه همدان شرایط مهیا بود!(نیکا خانوم گل، دختر هدا جون(خواهرزاده مهدی)، اول خرداد به دنیا اومد و شهناز(خواهر مهدی) پیش هدا بود. مهنازم (خواهر مهدی) که از تهران اومده بود پیش بچهها، سرما خورده بود)خلاصه اینکه جور نشد بریم همدان و شنبه 11 خرداد 98 عازم شمال شدیم.
مثل همیشه نویان تو جاده عالی بود و اصلا اذیت نکرد(البته من عقب کنار صندلی نویان میشینم، براش کتاب میخونم، باهاش بازی میکنم و ...)

(جنگل دالیخانی)
شمال هوا فوق العاده بود، نه سرد و نه گرم. فقط ظهرها یکمی احتیاج به روشن کردن کولر داشتیم. مثل همیشه اولین دیدارمون با دریا بود. شور و شوق نویان برای دریا توصیف نشدنی بود. خنده های از ته دل و شادی های بی امان. شب هم با مامان و بابا رفتیم ساحل و کلی با نویان دویدیم و بازی کردیم.
طبق عادت همیشگی، نویان ساعت 7 صبح بیدار بود!دوشنبه 13 خرداد 98، برای اینکه مامان بابا هم بتونن یکم بیشتر بخوابن، من و مهدی و نویان رفتیم دریا و صبحونه رو ساحل خوردیم. چه هوایی بود، چه طبیعتی بود، چه پرنده هایی...
از روز 12 خرداد دوباره صدای من گرفت و سرفه شروع شد!!!به سفارش هدا یه دگزا زدم بلکه تو سفر اذیت نشم. تشخیص هدا حساسیت یا ندول حنجره بود که گفت باید سر فرصت دقیق بررسی بشه!حساسیت مهدی هم شدید شده بود که مجبور شدیم بریم دکتر و قرص و قطره بگیریم. با این حال، این سفر به شدت بهمون خوش گذشت و واقعا بهش احتیاج داشتیم.
شراره و سینا قرار بود زودتر بیان که متأسفانه پدر همکار شراره فوت شد و شراره نتونست مرخصی بگیره. اونام دوشنبه ساعت 14 حرکت کردن و حوالی 1 شب رسیدن و بالاخره جمعمون جمع شد.(جای شبنم و سعید و کارن جونم خالی بود البته، اونا جنوب عروسی داشتن و رفتن جنوب)

(جنگل دالیخانی)
هوا باب شنا کردن بود و سه شنبه 14 خرداد 98 خونوادگی رفتیم شنا و والیبال دریایی خخخخ
خیلی حال داد و خوش گذشت.
اون روز تو دریا یه ماهی پیدا کردیم که تازه مرده بود. نویان خواست دستش باشه و منم بهش اجازه دادم. براش توضیح دادم که ماهیه مرده و رفته پیش خدا جون. دوست داشت نگهش داره، منم مخالفتی نکردم. قبلا در مورد مرگ با نویان زیاد حرف زده بودم. اینکه هر موجودی یه روزی عمرش تموم میشه و میره پیش خداجون. کارتون "کو کو" رو دیده بود و به سفارش"مژده شاه نعمت اللهی"عزیزم کتاب های"درخت خاطره، نوشته بریتانیا تکنتراپ، ترجمه مهرنوش پارسانژاد، نشر با فرزندان" و "مرگ بالای درخت سیب، نوشته کاترین شارر، ترجمه پروانه عروج نیا، نشر فاطمی" رو براش گرفته و خونده بودم و بچم حسابی آمادگی پذیرش مرگ رو داشت. یه روز ماهی رو پیش خودش نگه داشت، ولی فرداش با مهدی رفتن و خاکش کردن.
(تو شمال، نویان یه سوسک طلایی و چندتا حلزون رو گرفته بود و باهاشون بازی میکرد. موقع برگشتن همه رو آزاد کرد، جز یه حلزون که بیچاره تبعید شد کرمانشاه. حالا دارم روش کار میکنم که بریم باغ و آزادش کنیم. امیدوارم رضایت بده)
سه شنبه شب تصمیم گرفتیم یه سری به هتل قدیم رامسر بزنیم و تو کافه اش نوشیدنی بخوریم. نگم براتون از ترافیک وحشتناک رامسر!!!شراره و سینا و مامان و بابا و نویان با ماشین بابا بودن و من و مهدی با ماشین خودمون. بابام چند ماهیه یه تیگو 7 مشکی خریده که دین و دنیای نویان شده!!!چون حیاط بابا اینا جای دوتا ماشین نداشت، تیگو رو گذاشتن خونه مامانی. شبی که ماشینو بردیم اونجا، نویان حسابیییی پکر شد و میگفت ایکس 60 رو بذارین خونه مامانی!!!تو شمال بابت اینکه تیگو رو آورده بودن خیلی خوشحال بود. هرجا میرفتیم میگفت من با تیگو7 میام!!!همش میگه ماشین دجون خیلییی خوشگله، کلاج نداره، اتوماته و ...
هر روزم یه نوبت باید بره تو ماشین بشینه، روشنش کنه. براتم توضیح میده که اول باید سه بار ترمزو بزنی بعد ترمزو بگیری و روشن کنی. تازه بهت میگه وقتی ماشین خاموشه نباید فرمونش رو بچرخونی چون روغن فرمونش خراب میشه خخخخ
یه بارم که به بابام گفته بود"دجون بیا ال نود ما برای تو، تیگو 7 رو بده به من خخخ"
خلاصه که داستان دارن نویان و تیگو 7!!!
اینو داشتم میگفتم که رفتیم رامسر، یه مسیر ما جاموندیم و بابااینا رو گم کردیم. گفتیم با wase بریم. کلی تو ترافیک موندیم و ویز عزیز ما رو رسوند در پشتی هتل قدیم خخخ. دوباره دور زدیم و رفتیم و بالاخره رسیدیم، شراره و سینا اشاره دادن برین پایین، منظورشون پارکینگ پایین بود، که ما متوجه منظورشون نشدیم و خیابون رو رفتیم پایین. خیابون هم یه طرفه بود این شد که دوباره رسیدیم به همون ترافیک فاجعه!!!گفتیم دیگه بالا نریم که شراره گفت نویان نگرانه و بیاین!
دو بارم نویان زنگ زد گفت باباجون خب یکم دنده عقب بگیر بیا دیگه!!!خخخخخ
خلاصه اینکه با دفعه آخری که برای رفتن به خونه اون مسیرو طی کردیم، سه سری فاجعه ترافیک رو پشت سر گذاشتیم!!!

(جنگل دالیخانی)
15 خرداد 98 از پرورش ماهی، ماهی گرفتیم و عازم جنگل دالیخانی شدیم. خیلی شلوغ بود ولی یه جای خوب پیدا کردیم و کلی خوش گذروندیم. نویان قبل از رسیدن به جنگل خوابش برد و تقریبا کل مدتی که جنگل بودیم رو خواب بود. موقع برگشت نویان افتخار داد و تو ماشین خودمون نشست که چشمتون روز بد نبینه، فاصله 20 دقیقه ای از رامسر تا ویلا رو دوساعت و نیم تو ترافیک رامسر بودیم!!!همه مون کلافه شده بودیم. نویانم بی حوصله شده بود و بهونه میگرفت. تشنش هم بود و هیچ مغازه ای دور و برمون نبود!به خیال خودشم داشت تهدیدمون میکرد!میگفت "باباجون اگه الان برام آب معدنی نخری، دیگه نمیخواما، باید آب شیر بهم بدی خخخ"
آخرشم که دیگه خیلی کلافه شده بود میگفت"اصلا کی گفت منو ببرین جنگل!!!
)
بالاخره ترافیک رو پشت سر گذاشتیم و به پیشنهاد سینا، بلال خریدیم و ساحل، کباب کردیم و خوردیم. پیشنهاد خیلی خوبی بود و اعصاب خوردی ترافیک رو از بین برد. شب ساحل و صدای موج و آتیش و بلال و خنکی آب دریا که پامونو نوازش میداد، خاطره خوبی رو برامون به جا گذاشت.

(ساحل زیبای اوشیان)
قرار بود 15 خرداد بریم "ماسال"، ولی ترافیک شب قبلش حسابی ترسوندمون و بیخیال ماسال شدیم. گفتیم بریم سرولات. مامان و بابا باهامون نیومدن. یکی از دوستای بابا (عمو احد) از نقده اومده بود و قرار بود بعد از ظهر بیان پیششون. پس من و مهدی و شراره و سینا و نویان عازم سرولات شدیم.

(ساحل زیبای چابکسر)
نهار مهمون سینا بودیم!برگر ذغالی!!!
جونم براتون بگه که خنده دارترین(چرکولک ترین) نهار عمرم بود!تمام آبی که همراهمون بود برای شستن قارچ و گوجه و سیب زمینی و ... مصرف کردیم. سیب زمینی ها رو ورقه ورقه کردیم و تو توری گذاشتیم که آقایون محترم زحمت کشیدن و موقع برگردوندن توری همه رو انداختن زمین!!!!بیخیال خوردنش هم که نشدن!!!آب رودخونه رو آوردن و با اون شستنش

(ساحل زیبای چابکسر)
خلاصه سیب زمینی ها که اونجوری شد، گفتیم توروخدا دقت کنین دیگه. مهدی که اومد برگرا رو بذاره رو آتیش، یکی از برگرا از لای توری افتاد!سینا یکی زد تو سرش که بابا بلد نیستی و ... اومد خودش درستش کنه که به سلامتی کل برگرا رو انداخت زمین
دیگه اینقدر به این پت و مت خندیدیم که نگوووو!!!
آخر آخرم یکیشون باز افتاد که سینا گفت برای خودم خخخخ
خدا رو شکر نویان خودشو با تنقلات سیر کرده بود و نخورد
سینا میگفت این اندازه از میکروب برای بدنامون لازمه خخخ

(سرولات زیبا)
بعد از نهارم که رفتیم تو آب و زیر آبشارهای کوچیکی که درست شده بود، کلی آب بازی کردیم و بینهایت بهمون خوش گذشت و 16 خرداد 98 تو دفتر خاطراتمون، یه روز شاد و به یاد موندنی شد.

(سرولات زیبا)
شراره قشنگم 17 خرداد به دنیا اومده و آجی کوچیکه نازنین من شده. خدا رو شکر که تورو دارم بهترینم.تولدت مبارکمون باشه.
شب هفدهم خرداد هم یه کیک برای شراره گرفتیم و با خاله خدیج اینا یه جشن تولد خودمونی تو شاه نشین ویلا براش گرفتیم. کلی هم با آهنگ"جنتلمن" خندیدیم و خوش گذروندیم.نویان اصلا خاطره خوبی از بالن آرزو نداشت. هر چی چهارشنبه سوریا هوا کردیم، بالا نرفت و خورد به درخت و آتیش گرفت و ...
شب تولد شراره بالاخره موفق شدیم با چسب زدن سوراخ ها بالن آرزو رو هوا کنیم و نویانی رو ذوق زده و خوشحال کنیم.

(سرولات زیبا)
جمعه 17 خرداد روز آخر سفرمون بود. شراره و سینا قرار بود صبح برگردن اصفهان که شب سینا خوابش نبرده بود و تقریبا ظهر حرکت کردن.
من و مهدی و نویان سه تایی رفتیم دریا.نویان و مهدی تو ساحل موتور سوار شدن و کلی کیف کردن.اسپیکر شراره دست نویان بود.نویان عاشقش شده بود و مدام میگفت برام جنتلمن بذارین!(میدونم اصلا مناسب سنش نیست ولی خب آهنگش رو دوست داشت و باهاش میرقصید. خدا رو شکر معنی کلماتش رو هم ازم نپرسید)
شراره و سینا اومدن ساحل، نویان دوست نداشت اسپیکرش رو پس بده!شراره هم دلش سوخت و نبردش!لب ساحل با شراره و سینا خداحافظی کردیم و اونا رفتن.
عصر هم با مامان و بابا رفتیم ساحل و نویان سوار اسب شد و شب آخرم گذشت.
6 ماهی بود که منتظر بودیم مهدی رو برای گزینش عقیدتی دانشگاه سراسری بخوان، که خبری نشده بود، همینکه رسیدیم شمال زنگ زدن گفتن یکشنبه بیا گزینش!!!که مهدی گفت نمیتونم و گزینش افتاد یکشنبه 26 خرداد 1398.دعا کنین این مرحله هم به سلامتی پشت سر بذاره.
(بعد نوشت:خدا رو شکر جلسه گزینش مهدی عالی بود)
شنبه 18 خرداد 98 سفرنامه شمال با یه بغل خاطرات خوش به پایان رسید و ما برگشتیم خونمون...
اینهمه مطالعه و مشاوره و دقت و تلاش و تلاش و ... آخرش میبینی یه روزی، یه جایی که هردو کم و بیش بی حوصله اید،وقتی خودش هم نمیدونه چی میخواد و به تمام راه حل هایی که پیشنهاد میدی با گریه و داد "نه" میگه.وقتی ندای "صبور باش، صبور باش" درونت کم میاره و دیگه نمیتونه جلو عصبانیتت رو بگیره و اینقدر عصبی میشی که پا میذاری رو خط قرمزت!صدات بالا میره و فقط دلت میخواد یکی به دادت برسه و با خودت میگی باید ازش دور بشم!!!وقتی شب مثل فرشته ها خوابیده، نوازشش میکنی، بی اختیار اشک امونت نمیده و عذاب وجدان راحتت نمیذاره و همش میگی چرا سرش داد زدم؟!!!چرا بازم نشد؟!!! اونجاست که میفهمی خوندن چقدر راحته و عمل کردن چقدر سخت!!!اونجاست که می فهمی وقتی چیزی رو میدونی و پا روش میذاری بخشیدن خودت چقدر سخت تره!!!! وقتی مدام خودتو سرزنش میکنی که مادر خوبی نیستی!!!اونجاست که میفهمی مادر بودن سخت ترین شغل دنیاست!!!
وقتی با تابش اولین اشعه های خورشید، چشماشو باز میکنه و هیچی از دیشب یادش نیست،وقتی با صدای شیرینش صدات میزنه و خودشو تو بغلت جا میده، وقتی صورتشو به صورتت میچسبونه و بهت میگه"مامان دوست دارم" اونجاست که میفهمی مادر بودن شیرین ترین شغل دنیاست!!!!
یه هفته ای بود که نویان، وقتی مامان میرفت مهد دنبالش، تو ماشین میخوابید و همین باعث میشد نهارشو خیلی دیر بخوره و خلاصه همه برنامه هاش بهم میریخت. یهو به سرم زد که براش غذا بذارم با بچههای نهاری بخوره. مزایای این کار زیاد بود، زود نهار میخورد،خودش نهار میخورد و از مامانم نمیخواست غذا بهش بده، موقع خوردن نهار درخواست کارتون نمی کرد، بعد از نهار سریع نمیخوابید، اگه تو ماشین مامان خوابش میبرد هیچ عیبی نداشت، شامش رو خوب میخورد و ...
خلاصه از شنبه 14 اردیبهشت 1398 نویان هم به جمع بچههای نهاری مهدکودک اضافه شد.
اینم البته مشکلات خودش رو داره. یه روز خوب غذا میخوره، یه روز بد، یه روز(مثل دیروز) لب به غذاش نمیزنه و ...
یه روزم بهم گفت من دوست ندارم مهدکودک غذا بخورم. گفتم چرا؟گفت آخه خسته میشم همش قاشق بردارم غذا بخورم خخخخ
بعد براش توضیح دادم که اگه مهدکودک غذا بخوره، بعد از خواب سریع میتونه بره با کیان و مهرسام(دوستای نویان و نوه های همسایه های خونه پدری)بازی کنه و مجبور نیست اول غذا بخوره و اونم خوشحال شد که مهدکودک غذاشو میخوره.
یه روزم بهم گفت مامان آشپزخونه مهدکودک بدشکله!میدونستم دنبال اینه که بگه غذا برام نذار!منم شروع کردم به سوال که یعنی آشپزخونه ما خوشگل تره؟!آشپزخونه ماجون چه طور و ... و بچم هم وارد بازی شد و کلا یادش رفت

حالا بگم براتون از داستان به قول نویان پراید وانتی که دوست عزیزش براش خریده بود!!!یه روز دیدم یه ماشین کوچولو زرد با خودش آورده خونه که درب و داغونم هست و یه چرخم نداره!!!به مامانم گفتم جریان این ماشین چیه؟گفت تو کیفش بوده و نویان گفته دوست عزیزم برام خریده!!!تو دلم غوغایی شد!!!خدایا یعنی نویان بی اجازه ماشین کسی رو برداشته؟!کلی خودخوری کردم و دنبال یه راه حل گشتم. نویان از خواب بیدار شد و سراغ ماشینش رو گرفت و برای منم تعریف کرد که دوست عزیزش براش خریده!!!گفتم چه عالییی اسم دوست عزیزت چیه؟!یه بار گفت امیر سام، یه بار گفت محمد دانیال و ...
نگرانی دست بردار نبود. نه میخواستم از نظر روحی آسیبی ببینه و نه اینکه از اصول خونوادگی فرار کنه.تو مباحث روانشناسی خونده بودم که بچه تو این سن اصلا نمیفهمه دزدی چیه و کار بدیه!!! و اصلا نباید سرزنشش کرد. فقط باید بهش غیرمستقیم گفت که کار درستی نیست. فکری به ذهنم رسید براش یه قصه تعریف کردم. قصه حسنی و نخودی که با هم دوست بودن و نخودی ماشین حسنی رو برداشته بود و ...
حسابی گوش داد کلی هم ذوق کرد و گفت دوباره برام تعریف کن!
آخر داستان گفتم نویان اگه مهربد(دوست صمیمیش) ماشین تورو بی اجازه برداره ناراحت میشی؟!گفت آره ولی مهربد پسر خوبیه این کارو نمیکنه!!!
خیلی باهاش کلنجار رفتم. یه بار گفتم شاید ماشینه شیطون بوده خودش پریده تو کیف نخودی!!!کلی خندیدیم و ... و یهو با هیجان گفت این ماشینم شیطون بوده پریده تو کیف من!!!منم ادامش دادم که پس باید به حسنی پسش بدیم که دیگه گریه نکنه و ...
که نویان گفت این ماشینو دوستم برام خریده ماله خودمه!!!
دیدم دیگه دارم حساسش میکنم.بدی کارش رو توضیح داده بودم و دیگه کافی بود.
ماشینو تو کیف مهدش گذاشتم و راهیش کردم. در کمال ناباوری بازم با ماشین اومد خونه و حتی مامانم گفت جلو بچهها دستش بوده!!!
مهدی با مربی مهدش درمیون گذاشت و کمک مربی بهش گفته بود مگه ماله نویان نیست؟!!!
خلاصه که کلی به کمک مربی گفتیم جوری برخورد کنه که بچه احساس بدی نکنه و ...
ظهر کمک مربیش بهم پیام داد:"من رفتم کلاس ماشینو نشون نویان دادم گفتم نویان جون ماشین مال شماست؟کی بهت داده؟ گفت آره مینا جون دوستم داده گفتم کدوم دوستت گفت محمد صدرا که سریع خود صدرا گفت مینا جون من بهش دادم برا خودش ماشین به نویان دادم برا خودش.صدرا خیلی به ماشین علاقه داره همیشه ماشین میاره خیلی هم مهربون تو عالم بازی به همدیگه بخشیده بودن حق با نویان بود واقعا بهش کادو داده بود. منم به نویان گفتم ک مامانش خبر نداره ماشینو ب شما داده بره از مامان باباش اجازه بگیره بعد"
خلاصه اینکه در مورد بچم اشتباه کرده بودم و پسرم راست میگفت. چقدر الکی اذیتش کردم!!!چقدر حسم مثبت بود و خوشحال بودم. انگار از یه آزمون بزرگی سربلند بیرون اومده بودم ولی نویان وقتی اومد خونه ناراحت بود گفت مامان پراید وانتم گم شد!!!
اینم از پایان این ماجرا...

جونم براتون بگه که پنجشنبه 19 اردیبهشت 98 خونه دوست مهدی(عابد و پریا) دعوت بودیم. نویان و پونه حسابیییی با هم بازی کردن و خوش گذروندن تا حدی که فقط گاهی از دور بهشون یه نگاهی مینداختم. نفهمیدم چی شد که یهو دعواشون شد!ووی ووی ووی ماشاا به زبون پونه!یه ریز میگفت!وسط حرفاش به نویان گفت تو هم پسری هم سیاهی
به پریا گفتم دخترت هم فمنیسته هم نژادپرست.
خلاصه بچم نمیرسید حرفای پونه رو تجزیه تحلیل کنه فقط یه بار بهش گفت"منم همین طور"
من همیشه اعتقاد داشتم و دارم که بچه نباید کسی رو بزنه و همیشه به نویان میگم زدن کار بدیه و اگه کسی خواست بزنتت باید دستشو بگیری و بگی زدن کار بدیه. خودت نباید کسی رو بزنی و نبایدم بذاری کسی بزنتت. ولی اون شب به این شیوه تربیت شک کردم!!!اینکه نذاری کسی روت دست بلند کنه برای بچه سه سال و نیمه کار سختیه مخصوصا اگه طرف مقابلش چند سال بزرگتر باشه!!! واقعا درمونده شدم. تو مملکتی که کتک زن بودن باعث افتخار پدر و مادره و میگن بچمون میتونه حق خودشو بگیره! واقعا من باید چه روش تربیتی ای رو پیش بگیرم؟!مطمئنم روش من درسته ولی میترسم.
فردای اون شب مهدی بهش گفت اگه کسی خواست تورو بزنه و نتونستی جلوشو بگیری تو هم بزن!!!!
هنوز هم قلبا با این حرف مهدی مخالفم ولی فکر میکنم تو مملکت هردمبیل ما شاید روش بهتری باشه!!!

کنار باغ بابا یه اصطبل اسبه که یکی از اسباش بارداره. نویان شنبه 28 اردیبهشت 1398 این نقاشی رو کشیده و میگه این اسبیه اونم نی نی تو دلشه
اینم بگم که از اول این ماه حس کردیم اسباب بازی خریدن نویان خیلی زیاد و بی رویه شده و گاهی برای خریدش شاهد قشقرق و گریه هاش بودیم. البته ما کوتاه نمیومدیم ولی خب اشک و ناراحتیش جیگرمونو کباب میکرد. این فکر به سرمون زد که براش روز اسباب بازی بذاریم. تا رسیدن روز اسباب بازی اجازه نداریم چیزی براش بخریم و تو اون روز خودش میره و یه چیزی که دوست داره رو برای خودش میخره و قرارمون شد اول هر ماه! یه جدول براش درست کردم و چسبوندم گوشه تختش و هر شب یه روزش رو خط میزدیم و به قول نویان وسطش زمین فوتبال میکشیدیم خخخ

یه روز دیدم صدام زد و گفت مامان رسیدیم به روز اسباب بازی، همه شو خط زدم!!!دیدم فقط خط زده و دایره هاشو نکشیده، منم سریع فکری به سرم زد گفتم دایره هاش که مونده!!!بعدم آقا نویان ما فقط اجازه داریم هر شب یکی از خونه ها رو خط بزنیم نه بیشتر.
خلاصه الان که می نویسم 31 اردیبهشته و فردا روز اسباب بازیه هوراااا موفق شدیم...