|
روزها از پی هم میگذرن و پسر دلبند من بزرگ و بزرگ تر میشه. دیگه کم کم اینقدر بزرگ شده که نمیشه قایمش کرد و هرکسی با کمی دقت به وجودش پی میبره. استرس های دوران بارداری و ترس هایی که گه گاه به وجودت سر میزنه، باعث میشه دلت بخواد این روزها سریع و سریعتر بگذرن و پسرت به سلامت چشم های نازشو به دنیا باز کنه و از طرف دیگه لذت حضورش در وجودت باعث میشه مدام به خودت گوشزد کنی که قدر این روزها رو بدون که شاید دیگه هیچوقت تکرار نشن. جواب آزمایش غربالگری مرحله دوم (تستهاى کواد مارکر) هم گرفتم و با سونوگرافی آنومالی نشون دکتر دادم و اونم خداروشکر تایید کرد که "نویان" کوچولوی من سالمه و مشکلی نداره. از دکترم در مورد بندناف پرسیدم، که خیلی بیخیال گفت مهم نیست شاید همین الان باز شده باشه!!! و کلی هم سر دکتر سونوگراف غر زد که اصلا چرا اینو نوشته!!! به نظر آقای دکتر چیزی که هیچ ربطی به مادر نداره و از دست مادر و دکتر و هیچ کس دیگه ای هم جز خدا کاری برنمیاد، مطرح کردنش فقط باعث ایجاد استرس به مادر و فرزند میشه!!! دکتر خیلی آرومترم کرد. خداروشکر این روزها بی تابی هام کمتر و کمتر شدن. شور و شوق اومدنش روزبروز بیشتر میشه و دلم میخواد مدام براش خرید کنم. دوتا شلوارک و یه تی شرت شلوارک اولین لباس هایی بود که براش خریدم. ![]() ![]() چندجا هم واسه سرویس خوابش گشتم و تقرببا اونم انتخاب کردم. چند شب پیش، نیمه های شب از خواب بیدار شدم و دستم رو روی شیکمم گذاشتم، ذوق زده شده بودم، یه گردی سفت زیر انگشتام حس میکردم. خدای من این پسر کوچولوی منه!!! همون لحظه دست های مهدی رو هم روش گذاشتم و اونم حس کرد. توصیف شیرینی اون لحظه خیلی برام سخته. صبح که از خواب بیدار شدم فکر میکردم خواب دیدم که مهدی بهم یادآوری کرد که اونم بیدار کردم و احساسم رو باهاش شریکم. مدتیه منتظر حرکت های کوچیکش زیر پوستم هستم. یه وقت هایی هم نگران میشم که پس چرا حرکتی احساس نمیکنم؟! از دکترم پرسیدم تو چه هفته ای باید حرکتش رو حس کنم ؟! اونم گفت تو هفته 20. اواسط هفته 18 بود که چیزی شبیه اینکه باد توی روده هات بپیچه احساس کردم یا یه چیزایی شبیه قلقلک زیر پوست!!! که بچه ها میگفتن حرکت پسرکوچولوته!!! یادش بخیر اون شب کلی با مهدی خندیدیم. دیروز یعنی آخرین روز از هفته 18 تو بانک منتظر بودم که نوبتم بشه، نمیدونم توهم بود یا واقعا احساس کردم. سه بار انقباض، زیر دلم سمت چپ. دلم میخواست تو بانک دادبزنم و به همه بگم این پسره شیطون منه که داره حرکت میکنه. این نویان کوچولوی منه که داره ابراز وجود میکنه و خودی نشون میده. وای که چه احساسی بود. ناب ناب ناب. از اون احساساتی که جایگزینی براش پیدا نمیشه. نمیدونم توهم بود یا واقعا حس کردم ولی هرچی بود شیرینیش وجودم رو گرفته. فقط و فقط دلم میخواد تمرکز کنم تا شاید باز هم حرکت های کوچولو شیرینش رو احساس کنم. خدای خوبم مثل همیشه ازت میخوام پسرم رو سالم و صالح به آغوشم ببخشی و همیشه همراهش باشی. ازت میخوام این روزهای ناب رو نصیب همه منتظرا کنی و بچه همه مادرها رو براشون حفظ کنی. الهی آممین
|
انگار دنیا رو سرم آوار شده. نمیدونم حسم بهم میگه بند ناف دوبار دور گردنت پیچیده!!!! و من با تموم وجودم نگرانتم. بابایی دیشب کلی باهام دعوا کرد. میگه با این اشک و غصه ها بیشتر از بند ناف اذیتت میکنم و منم باور دارم که حق با اونه. نمیدونم چمه پسرم!!!هر کاری میکنم که غصه نخورم و نگرانت نباشم نمیشه که نمیشه!!!انگار غم دنیا تو دل من جمع شده!!! از همه بدتر که تکوناتو حس نمیکنم مامان!!! منشی شرکت که نی نی اش دو هفته کوچیکتر از توه حرکت های نی نی شو حس میکنه!!! ولی من هیچی!!! دلم میخواد حرکت هاتو حس کنم و خیالم راحت شه که سالمی. ببخش اگه اینقدر مامانت ناتوانه و با اشک هاش اذیتت میکنه. ببخش اگه مامان خوبی برات نیستم و نمیتونم خودمو کنترل کنم و با ناراحتی هام عذابت میدم. پسرم کمکم کن. کمکم کن که آروم تر شم. با اینکه دکترا میگن بند ناف فقط و فقط به تو و حرکت هات ربط داره ولی من با وسواس زیادی توصیه های مادربزرگ ها رو گوش میدم. همش میترسم که بعدا بگم ایکاش گوش داده بودم!!! امروز گفتم جواب آزمایش غربالگری مرحله دوم رو بگیرم و برم پیش دکتر تا صدای قلبت رو بشنوم و خیالم راحت شه. ولی بابا زنگ زد و گفت عصری بریم اطراف شهر بگردیم. اردیبهشت ماهه و طبیعت بی نظیره. حس کردم تو هم راضی تری که گردش بریم تا ساعت ها تو مطب دکتر منتظر بمونیم. منم تصمیم گرفتم اگه شد بریم گردش.
پسر ماهم، هنوز اسمت قطعی نشده. بین دو تا اسم به شدت شک داریم. "مانیاد: ( maniad )یعنی در ذهن ماندنی و جاویدان" و "نویان: (noyan) به معنی شاداب و شاد و سرزنده است و ریشه ترکی اش معنی شاهزاده میده". هر دو اسم رو خیلی دوست داریم. "مانیاد" معنی قشنگ تری داره و "نویان" خوش آهنگ تره. البته بابایی بیشتر "مانیاد" رو دوست داشت، ولی من میترسم به اشتباه "مانیا" تلفظ کنن و اسمت دخترونه شه!!! ای کاش میشد از خودت بپرسیم کدومو بیشتر دوست داری. دیروز بابا "نویان" صدات میکرد. شاید اسمت "نویان" بشه. امیدوارم هرچی که میشه دوسش داشته باشی یکی یه دونه مامان.
پسر قشنگم همین که باهات حرف زدم خیلی آروم تر شدم. اداره که بودم بابا زنگ زد و گفت تو نت خونده که پیچیدن بند ناف در اواسط بارداری خطرناک نیست و ...
منم همه اینارو خوندم ولی تصور اینکه ...
حتی نمیتونم بنویسم. عشق نیم وجبی من، به مامان قول بده که مواظب خودت هستی و به سلامت به دنیا میای. از روز اول سپردمت به خدای مهربون عزیزم. میدونم نباید بی تابی کنم. منتظر تکون خوردنت هستم پسر کوچولوی من.میبوسمت و واسه دیدنت لحظه شماری میکنم.

بعد نوشت: چهارشنبه بعدازظهر رفتیم اطراف شهر و از طبیعت لذت بردیم. خیلی عالی و جای همه خالی.


بالاخره زمانش رسید و من راهی مطب سونوگرافی شدم. با اینکه مهدی کلاس آخر
رو تعطیل کرد ولی از دانشگاهی که تدریس میکنه تا مطب 1 ساعتی راه بود.
مامان و بابا باهام اومدن و منو رسوندن مطب و منتظر نشستن که مهدی برسه. از
صبح دل تو دلم نبود و اضطراب داشتم. تو مطب هم مدام ساعت رو نگاه میکردم
که بگذره و نوبتم نشه تا مهدی خودشو برسونه. اسمم رو خوندن و مهدی هنوز
نرسیده بود
ناراحت شدم ولی سریع خودمو رسوندم. خانوم پرستار گفت پشت در منتظر بمونم.
رومو که برگردوندم مهدی رو دیدم. خیلی خوشحال شدم. بالاخره رسید. به خانوم
پرستار گفتم ممکنه همسرم بیاد داخل که موافقت نکرد!!! گفتم من شنیدم میذارن
همسرم وارد بشه و از بچه فیلم بگیره؟!! خلاصه بالاخره از مهدی قول گرفتن
که ساکت باشه و بیاد تو. اتاق تاریک بود و یه LCD بزرگ روبروی تختم بود. رو
تخت دراز کشیدم و آقای دکتر شفیعی وارد اتاق شد. خیلی شوخ و خوش اخلاق
بود. میدونم که چقدر ساکت موندن برای مهدی هم سخت بود، آخه مهدی خیلی شوخه و
این جور مواقع همش دلش میخواد با دکتر شوخی کنه ولی مثل همیشه سر قولش موند. آقای دکتر کارشو شروع کرد و گفت: چقدر مثانه ات پره؟!
و ادامه داد: یک جنین زنده با ضربان قلب منظم و در نمایش فعلی متغیر
مشاهده شد. سن حاملگی بر اساس معیارهای BPD، شونزده هفته و چهار روز و طبق
FL، شونزده هفته می باشد. جنسیت هم که میدونین. گفتم نه نمیدونم. تعجب کرد و
گفت باید هفته 12 بهتون میگفتن!!! خلاصه رو بچه ام زوم کرد و گفت پسره صدای قلبش هم اتاق رو پر کرد. ازش پرسیدم جفت نرمال شده؟ که جواب داد
عالیه. خیلی خوشحال شدم. انگار از زندان آزاد شده بودم. دلم میخواست همون
لحظه بلند شم و پیاده روی کنم. وای که چقدر استراحت سخت بود. شیرین ترین
قسمت کف پاهاش بود آقای دکتر ادامه داد: تا جای قابل بررسی آنومالی ماژور رویت نشده و ضخامت NF برابر 2.2. ![]() خیلی هم عادی برخورد کرد و منم نگرانش نشدم. از اتاق که بیرون اومدم به مامان و بابا گفتم که نی نی پسره و بابا خیلی خوشحال شد. میدونم که چون خودش پسر نداشت و با اینکه همیشه میگه خونه ای که دختر نداره اجاقش کوره، ولی دلش میخواست اولین نوه اش پسر باشه. بعد هم به خواهرا و خواهر شوهرام زنگ زدم. خیلی خوشحال بودم که همه چی خوب بود. باید واسه آزمایش غربالگری مرحله دوم هم میرفتم که بهم گفتن باید ناشتا باشی و موند برای پنج شنبه. دل تو دل منو مهدی نبود. سبکبال بودیم و سرخوش. کلی چاقاله بادوم خریدیم و راه رفتیم. که مهدی گفت حالا که اینجاییم بیا سونو رو به دکتر قبلیت نشون بده. (دکتر خودم گفت با جواب آزمایش یه دفعه برم پیشش.) منم دیدم ضرری نداره و رفتم. سونو رو که ماما دید هیچ حرفی نزد و گفت باید خانوم دکتر ببینه!!! خیلی نگران شدم. خدایا چی شده؟! نکنه مربوط به همون بند ناف باشه!!! رفتم پیش خانوم دکتر و سونو رو دید. گفت بند ناف دور گردن بچه است!!! الان شله مثل یه شال گردن، ولی ممکنه خدای نکرده تو حرکت هاش سفتش کنه!!! گفت اگه اینجوری بمونه باید سزارین بشی و اول حاملگی ات هم هست و بچه کوچیکه و خدای نکرده مثل طناب دار .... دنیا جلو چشمام تیره و تار شد. گفتم چی کار میتونم بکنم؟! و اونم جواب داد: هیچ کاری ازت ساخته نیست. فقط توکل به خدا. هول بودم و اضطراب بدی وجودمو گرفت. ازش پرسیدم ممکنه از بند ناف بیاد بیرون؟! که اونم گفت: آره ممکنه تو همین تکون هایی که میخوره هم از بند ناف بیاد بیرون. لبخند رو لبام خشکیده بود. خدایا چرا من نباید بدون اضطراب و استرس این روزها رو بگذرونم اومدیم خونه بابا و خواهرا هم اومدن. فیلم وروجک رو گذاشتیم و کلی خندیدیم و بابا هم هی ازمون شیرینی میخواست و مهدی هم شام مهمونشون کرد. خدایا سلامت پسرم رو از خودت میخوام. خودت کمکم کن که این روزها رو به
سلامتی سپری کنم. خدایا به خودت سپردمش، مثل همیشه خودت مواظبش باش |
حالا از حال و هوای خودم میگم که این روزا خوب خوبم. البته دیروز یه
درگیری تو اداره با یه آدم نفهم پیدا کردم که البته بیشتر خودم اذیت شدم و
اون ابله هیچی نفهمید
تو موضع قدرت بود و من نمیتونستم اون جوری که دلم میخواست جوابش رو بدم
عقب
مونده کودن!!! نمیدونم تا کی اینجور آدما میخوان تو جوامع ما مانور بدن.
کسایی که هنوز تو عصر حجر زندگی میکنن و زن رو فقط لایق خونه داری و بچه
داری میبینن
به
نظر من که میشه نقش مادر نمونه بودن، همسر نمونه بودن و کارمند نمونه بودن
رو در کنار هم ایفا کرد و هیچ منافاتی با هم ندارن. فقط اراده میخواد و از
خودگذشتگی. دیروز با تموم وجودم از خدا خواستم که این طرز فکر عقب مونده
رو از جامعه ما جمع کنه، هر جور که خود مهربونش صلاح میدونه.
اهههههههههههههههههههه همین که نوشتم دوباره حرصم دراومد. عقب مونده کودن
عقده ای
حالا بگم از سرگرمی جدیدم، تعیین جنسیت نی نی
سه
شنبه سونو آنومالی دارم و احتمالا جنسیت فرشته کوچولوم معلوم میشه.
نمیدونم چم شده؟! دلم میخواد همه آزمایش های تعیین جنسیت رو انجام بدم.
برام یه سرگرمی شده
البته به نظر من اینا همش بازیه و اصلا پایه علمی نداره و منم بهشون اعتقاد ندارم. حالا بشنوید از آزمایش های من:
1- اولین تعیین جنسیت یه فال فکر کنم چینی بود که طبق ماهی که باردار
میشی و سن مادر میگه نی نی چیه!!! که طبق اون من ماه 10 باردار شده بودم و
29 سالم بود پس نی نی دختره
2- میگن رگ خونی شکسته (V شکل) اگه زیر پلک چشم راست باشه پسره و اگه پلک چپ باشه دختره!!! ماله من زیر پلک راسته پس نی نی پسره 
3- آزمایش بعدی، ادرار تو جوشونده کلم قرمز بود که یکی از دوستام، شیما
جون تو مهمونی دور همی عید بهم گفت که اگه بعد ادرار رنگ جوشونده صورتی شه
نی نی پسره و اگه بنفش شه دختر!!! خود جوشونده آبی رنگ بود، وقتی با ادرار
مخلوط شد سبز مایل به مشکی شد
بلههههههههههههههه یه جنسیت جدید کشف شد
(حالا بگیم مشکی به بنفش نزدیک تره با ارفاق نی نی دختره
)
4- روش بعدی، طول نخ بود و واکنش جنین زیر آب گرم. یه نخ رو دور شیکم
میگیری و دقیقا اندازه شیکم میبری، بعد میری حموم و زیر آب گرم وقتی حسابی
گرم شدی نخ رو دور شیکمت اندازه میزنی، اگه شیکمت بزرگتر از طول نخ شده بود
نی نی پسره چون میگن پسر زیر آب گرم خودشو ول میکنه و اگه کوچیکتر شد
دختره چون دختر خودشو جمع میکنه!!! شیکم ما کوچیکتر شد و نخ روی هم افتاد
که یعنی نی نی دختره 
5- بهش میگن روش سوزن ابوعلی سینا و خیلی ها بهش اعتقاد دارن. البته این
چیزا تو کت من نمیره و به نظرم همش یه سرگرمی و شوخی میاد. تو این روش یه
زنجیر طلا رو روی نبض دست چپ میگیرن، حالا نظرات متفاوته، یه عده که
تعدادشون بیشتره میگن اگه دایره وار زنجیر رو نبض حرکت کنه نی نی دختره و
اگه مثل یه خط بره و بیاد پسره، و یه عده میگن اگه دست رو یه خط فرض کنیم،
اگه عمود بر خط دست حرکت کنه پسر و اگه در جهت دست حرکت کنه دختره!!! خلاصه
اینم امتحان کردم که مثل یه خط راست حرکت میکرد که طبق نظر یه عده پس پسره
ولی حرکتش در جهت دست بود که عده دیگه میگن دختره 
6- روش بالا رو یه عده میگفتن باید رو شیکم امتحان کنی که رو شیکم بیضی می چرخید 
7- روش دیگه ای که گفتن این بود که تو یه ظرف شفاف یه سانت نمک بریزی و خیلی شیک توش ادرار کنی
بعد
لیوانو میذاری یه جایی که دید کافی داشته باشی، بعد از 5-4 دقیقه میری
نگاش میکنی، اگه رنگش کدر شد و روی سطحش حالت ابرمانند پیدا کرد و حباب تو
ادرار بودکه پسره ولی اگه رنگش شفاف شد یه رشته هایی از کف ظرف میومد بالا
دختره!!! اینم آزمایش کردم و به نظرم رنگش تغییری نکرد ولی روی سطحش حالت
ابر مانند شد و ببخشید کف و حباب روش بود
(با ارفاق بگیم اینم به پسر نزدیک تر بود
)
خلاصه جونم براتون بگه که من عاشق ترشی و شوری بودم و الان بیشتر
عاشقشون شدم. دوغ، آب انار، چاقاله بادوم، کاهو و خلاصه اکثر خوردنی های
خنک بهم میچسبه. صورتم تغییر خاصی نکرده و فقط شیکمم قلمبه شده
رشد موهام هم مثل قبلنه. جز دو ماه اول که خیلی خوابالو شده بودم، تنبل تر یا زرنگ تر هم نشدم و از نظر خلق و خو هم همونم که بودم
رنگ ادرارم روشنه و زیاد هم شفاف نیست (البته من آب زیاد میخورم) اکثر دوستام میگن کلا به روحیاتم میاد که دختردار بشم
و یه عده میگن چون تو بارداری سرحال و خوش اخلاقم میخوره مادر پسر باشم
اینم از آخرین بازی های من و نی نی. البته واقعیت اینه که فقط از خدا
میخوام سالم و صالح باشه و عاقبت به خیر بشه. دوست دارم شمام جنسیتش رو حدس
بزنین. اینم یه بازی جدید، شمام دعوتید

بعد نوشت: آزمایش مامان کلاغی هم انجام شد
"تست بکینگ پودر" که گفتن ادرار رو داخل یه ظرف با یه قاشق بکینگ پودر
بریزید اگه کف کرد و جوشید پسره اگه نه دختره. و کف کرد و جوشید که میگن نی
نی پسره 
فداش بشم الهی که هرچی باشه عشق و جون و زندگی من و مهدیه. امروز یه حال
عجیبی دارم. یه دلشوره آمیخته با شادی. مهدی قرار شد امروز کلاس آخرش رو
کنسل کنه و یه حالی به دانشجوهاش بده
که برسه به سونوگرافی و نی نی رو ببینه. خدای خوبم خودت کمک کن که همه چی خوب پیش بره
جونم براتون بگه که یبوست اومده سراغم و منم ارث پدری بواسیر داشتم و خلاصه داغون داغونم. خودمو بستم به کاهو و روغن زیتون و آب انجیر. امروز بهتر بودم.
چند روزی هم بود که بی دلیل خون دماغ میشدم. دراز میکشیدم یه دفعه ته گلوم مزه خون میداد و میفهمیدم بعععععععععععععله. خونریزی اش زیاد نیست ولی آزار دهنده است. نت رو جستجو کردم و دیدم میگن طبیعیه و تو 1/5 خانومای باردار تو سه ماهه دوم به بعد به خاطر زیاد شدن پمپاژ خون اتفاق میوفته!!!! فعلا که هر چی بلا تو بارداری بوده سرم اومده!!! خدا آخر عاقبتش رو بخیر کنه. مثل همیشه مزاحم خواهرزاده همسری که دکتر متخصصه شدم و اونم گفت با ویتامین A چربش کنم و قطره سدیم کلراید بریزم. برای احتیاط هم گفت یه آز خون بدم که فعلا حال آزمایش دادن ندارم. خدا رو شکر از دیروز دیگه خون دماغ نشدم.
محتاج دعاهاتونم. منو نی نی عزیزتر از جونمو فراموش نکنین. ممنون
![]() |
||
سلام به همه دوستای خوبم. به همه زن های سرزمینم. به همه کسایی که عاشقونه از خودشون گذشتن تا سهم همسر و فرزندانشون از شادی بیشتر و بیشتر بشه. تقدیم به همه بانوان کارمند: "کفش های مردانه ام را پایم میکنم، صبح های زود، زودتر از همه از خانه بیرون میزنم و زندگی را آغاز میکنم. به اندازه تمام روز می دوم. اعتراف میکنم که سال هاست پاهایم درد میکند. هوا تاریک می شود، به خانه برمیگردم و حالا... کارهای زنانه ام را شروع میکنم. لباسم را عوض میکنم و به صورتم رنگ زنانه می دهم و ... تمام سعی ام را میکنم که این دو نقش را اشتباه نکنم... زن بودن با تمام زیبایی هایش خیلی سخت است، خصوصا اگر شاغل باشی و آرزوهای بزرگ هم داشته باشی.فاصله مرد و زن بودنم "درب" خانه است موقع ورود و خروج.چقدر ایفای این دو نقش کنار هم سخت است!!!و ترک هریک سخت تر!!! صبح ها زودتر از همه بیدار شدن و شب ها دیرتر از همه خوابیدن عشق میخواهد بانو... عشق به زندگی." و من با اعتماد به نفس تمام، تصمیم به مادر شدن دارم. خدایا خودت کمکم کن که در کنار کارمند نمونه بودن و همسر نمونه بودن، از پس ایفای نقش مادر نمونه بودن هم بر بیام. و مادرم... گل باغ زندگیم که تمام وجودم از وجود پر محبتت معنا گرفته. نگاهت، لبخندت، اخم و ناراحتی ات... همه و همه واسه من یه گنجینه با ارزشه. مادر بهتر از جانم، امید که هزاران سال سایه پر مهرت نوازشگر وجود نحیفم باشه و گل لبخند، مهمون وجود بی همتای تو. تویی که همیشه بی توقع عشق می ورزی، عاشقانه دوستت دارم.
چهارشنبه بعد از اداره، جواب آز ادرار 24 ساعته رو گرفتم. حجم نرمال ادرار رو بین 500ml تا 1500ml زده بود که ماله من 2800ml بود نمیدونم این کابوس های شبونه کی میخواد دست از سرم برداره!!! جالب اینکه
الان روحیه خوبی دارم و اصلا تو طول روز استرس ندارم ولی باز هم شب ها
خواب از دست دادن جگرگوشه ام آزارم میده. تو خواب با همه وجود اشک میریزم.
چشمم رو که باز میکنم، میفهمم کابوس بوده. خدایا فرزندم رو به خودت می سپرم
و ازت میخوام مواظبش باشی، همیشه و همیشه. سلامتی و عاقبت به خیری پاره
تنم رو از خودت میخوام ای مهربون ترین |