قاصدک مهر

روزهای تلخ و شیرین

قاصدک مهر

روزهای تلخ و شیرین

بن بست اردیبهشت

(باغ پرندگان کرمانشاه)

دوباره پنجره را سمت عشق بگشاییم

هوای آخر اردیبهشت روحانی است


(باغ پرندگان کرمانشاه)

شروع نصب و راه اندازی گسترده در مرکز و زیاد شدن حجم کاری!!! مجبور شدیم شیفتی بیایم و سه شنبه 25 از 8 صبح تا 8 شب و جمعه 28 از 8 صبح تا 2 بعدازظهر اردیبهشت 1397 شیفت من بود. شیفت سه شنبه که تموم شد احساس خستگی عجیبی داشتم. آخه هفته قبل هم پنجشنبه جمعه یه دوره فشرده کاری داشتیم و عملا دو هفته ای میشد که همش سرکار بودم.تو راه برگشت حس میکردم دیگه انرژی ندارم. این بود که به مسئولم زنگ زدم و گفتم چهارشنبه که شیفتم نیست رو مرخصی میخوام. اونم خدا رو شکر مخالفتی نکرد و اینجوری بود که چهارشنبه و پنجشنبه یه نفسی کشیدیم.


(باغ پرندگان کرمانشاه)

به پیشنهاد من چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 من و مهدی و نویان و مامان رفتیم" باغ پرندگان صدف".خیلی ساله که این باغ رو درست کردن ولی اولین باری بود که ما میرفتیم. خیلی روبراه نبود و به خاطر تعمیرات پلاکارد عذرخواهی زده بودن ولی مهم شادی نویان بود که خدا رو شکر خیلییییی ذوق کرد.


(باغ پرندگان کرمانشاه)

از در که وارد شدیم یه میمون کوچولو شد عشق نویانی!!! چنان ذوقی براش کرده بود دیدنی. خلاصه در کل روز خوب و بازدید خوبی بود.


(باغ پرندگان کرمانشاه)

من و مهدی بیشتر برای کرکسه ذوق کردیم. به قول مهدی دقیقا مثل تو کارتونا بود


(باغ پرندگان کرمانشاه)

کاملا مشخص بود مجموعه در حال بازسازیه. پرنده ها هم به شدت گرسنه بودن!!!!یه کمی نون خورده با خودم برده بودم که اصلااااا کافی نبود و قو مجموعه عملا داشت میومد ما رو بخوره امیدوارم سری بعدی که میرم آبادتر و مرتب تر از اینی باشه که دیدم.گرچه همینم برای نویان و تجربه هاش به نظرم عالی بود. خودش هم که خیلی راضی بود و صبح روز بعدش هم باز میگفت بریم باغ پرندگان


(باغ پرندگان کرمانشاه)

پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 به پیشنهاد مهدی، با مامان و بابا رفتیم سراب صحنه و واااااااااای که چه بهشتی بود. بی نظییییییییییییییییییر

(سراب صحنه،کرمانشاه)

طبیعت بکر، هوا مطبوع و پاک،آسمون آبی تر از آبی، صدای آب خروشان و صدای زیباتره پرنده ها.همه چی رویایی بود. نویان هم که کلی آب بازی و بدو بدو کرد و حسابی خوش گذروند.

(سراب صحنه،کرمانشاه)

آبشارش عالی بود. زیبا و خنک. زیادی بهمون چسبید. نویان که همش تو آب بود. پاهاش سرخ شده بود ولی میگفت دوست ندارم بیام بیرون. منم اصراری نداشتم و گذاشتم حسابی کیف کنه. سنگ ها رو تو آب مینداخت و از اینکه میتونست با انداختن سنگ ها ما رو خیس کنه و بخندونه، خوشحال میشد و میخندید.از روی پل های رودخونه هم به سرعت میدوید و ذوق میکرد.


(سراب صحنه،کرمانشاه)

آخر مسیر هم جایزه خوردن شیرش، یه بادکنک فویلی "مینیون" خرید و همگی شاد و راضی رفتیم سمت باغ بابا.


(سراب صحنه،کرمانشاه)

هرچی از بهشت صحنه عکس بذارم بازم کمه.

از خوراکی های عجیب ولی مورد علاقه نویان بگم که اولیش "زیتونه"! درسته پسری عاشق زیتونه و آب مرغ و گوشت و علی الخصوص پیازهای پخته شده توشه!!!!دوست داره آب رو براش تو کاسه بریزم و سر بکشه!!!!

یه کتاب شعر  حدودا 111 صفحه ای به نام"اسمش چیه" داره که 52 تا شعره کوتاهه. قربونش برم تقریبا تمام شعرهاشو حفظه. هرجاشم که یادش میره یکی دو کلمش رو که میخونم بقیه شو ادامه میده.

عاشق کامیون و تراک میکسر و بیل مکانیکی و اتوبوس ... شده. همه اسباب بازیاشو داره و تو خیابون هم مدام واقعیشو برامون پیدا میکنه و نشونمون میده

یکی از بازیای مورد علاقش رانندگیه. اینکه یه چیز گردی دستش بگیره(معمولا چرخونک ورزشی من) و بگه مامان بیا سوار اتوبوس بشو بریم شمال و باقی ماجرا...

نون پختن و فروختنش هم که جزو تخصص هاشه کتاباشو میکوبه رو میز تلویزیون مثلا تنوره و بهمون نون میفروشه. پولشم میگیره و قابل نداره و بفرمایید خدمت شما و ایناشم فراموش نمیشه.


(سراب صحنه،کرمانشاه)

عکس های پایین هم از باغ اردی بهشتی باباست که واقعا رویایی شده، غرق گل.


(باغ بابا)


(باغ بابا)

ممنون که هستید



بابا دمتون گررررم...
تیم ملی فوتسال بانوان ایران با تمام محدویت ها قهرمان آسیا شد....
تبریییییییک


"از روزی که دنیا اومد بزرگترین دغدغه ام این بود که نکنه مادر شاغل نتونه نیازهای بچش مخصوصا تفریح و بازی و شادیش رو تامین کنه!وقتی دو ماهش بود مجبورم کردن بذارمش و برگردم سرکار!!!حالم خیلی بد بود خیلی زیاد. ولی اطمینانی که مامان و بابا و مهدی بهم دادن باعث شد ادامه راهم رو انتخاب کنم. اوایل خیلی سخت گذشت، هیچ وقت فراموش نمیکنم روزهایی رو که نویانه شیر مادری، گرسنگی رو به شیشه ترجیح میداد!!!چقدر مامان سختی کشید تا کشف کرد تو خواب میشه بهش شیشه داد!!!سخت بود ولی گذشت و امروز خوشحال ترینم، نه چون برگشتم سرکارم، چون فکر میکنم که چقدر خدا دوستم داشته که همچین پدر و مادری به من، و ماجون دجونی به نویان بخشیده.

پدر و مادر عزیزتر از جانم، باشید و تا همیشه با طراوت وجودتون به ما زندگی ببخشید. دوستون دارم...

"یه روز بهاری، وقتی من و مهدی سرکاریم، نفس جان، با ماجون دجونش میره کوهنوردی و کاملا رضایت رو تو چشماش میشه دید..."

1397/02/22 کوه طاقبستان"

دیگه کاملا حس میکنم پسرم چقدر بزرگ شده و همه چی رو خیلی خوب متوجه میشه. وقتی دستشو گردنم میندازه و بوسم میکنه، وقتی میگه "من خیلی دوست دارم"، وقتی حرفی میزنه که میدونه من بدم میاد و موزیانه میخنده و میفهمم دستم انداخته!!!

پنجشنبه شب جشن تولد سعید(شوهر خواهرم) بود و نویان و سعید عین هم لباس پوشیدن و کلی عکس ست با ژست های ست گرفتن. عالییییی بود. سعید جان امید که صد و بیست سال شاد و سلامت باشی...

شنبه ها صبح زود مهدی باید بره کنگاور(دانشگاهی که هیات علمیه) و منم که باید 7:30 اداره باشم.جمعه شبا میریم خونه مامان که صبح شنبه نویان رو از خواب بیدار نکنیم.خلاصه اینکه وقتی صبحا بیدار میشد و میدید من و مهدی نیستیم گریه میکرد و میگفت خداحافظی نکردم! تصمیم گرفتیم شب باهاش خداحافظی کنیم. مامان بهش میگفت نویان صبح بیدار شدی گریه نکنیاااا،موزیانه میخندید و میگفت"کنممممم" ولی همون شد، وقتی شب قبلش مامانم میگه صبح گریه نکنی همچنان جواب میده گریه کنم ولی صبح با روی گشاده بیدار میشه و گریه نمیکنه.

پسری مداااام میخواد برا آدم آمپول بزنه!!قبل ازینکه بزنه هم میگه "چیز بدی نیست یکم درد داره ولی به جاش خوب میشی" خخخخخ

عاشق توپ و ماشینه. هرچی براش بخری بازم کمشه. اکثر جایزه هایی که با پر شدن جدول ستاره هاش میگیره به توپ و ماشین ختم میشه.

"کارن" پسرخاله شو خیلیییی دوست داره و همش دلش میخواد بغلش کنه و دست بندازه گردنش.

جا داره تشکر کنم از حوا عزیزم بابت راهنمایی مفیدش در مورد آپلود عکس ها. ممنون گلم

طبیعت ناب شهرم(واقعا اردی بهشت)


(سراب یاوری کرمانشاه)

چهارشنبه 12 اردیبهشت 97 رسید و بالاخره هوا آفتابی شد.جشن نیمه شعبان و تعطیلی

و ما زدیم به دل طبیعت و عجب طبیعتی، بهشتتتت

جای دوستان خالی

به سمت پاوه حرکت کردیم و اولین ایستگاه سراب یاوری بود.

 زیبا زیبا

ولی پر از سگ بود!!!که خودشونو بهمون میچسبوندن. مام هیچ خوراکی ای نداشتیم بهشون بدیم ولی تو ذهنمون موند و برگشتنی کلی نون براشون ریختیم.


(سراب روانسر)

مقصد بعدی روانسر و سراب زیباش بود. نویان شیرش رو خورده بود و بابا جونش جایزه یه ماشین خاکبرداری براش خرید و نویان حسابی اونجا باهاش بازی کرد. از سرازیری ولش میکرد و ماشین سرعت میگرفت و پایین میومد.کلا اونروز سه تا جایزه گرفت. عمو سعید هم چون بهش سلام داده بود براش بادکنک فویلی ماه و ستاره خرید. مادر جونش هم یه فرفره بهش کادو داد. خلاصه اینکه به زور راضی شد دوباره سوار ماشین شه تا به سمت مقصد بعدی حرکت کنیم.



مقصد بعدی پاوه بود. جاده واقعا زیبا و دیدنی بود. 


(اطراف غار قوری قلعه)

برای نهار یه کبابی نزدیک قوری قلعه نگه داشتیم. کبابش عالی بود و طبیعتش عالی تر. 

 ما قبلا غار رو دیدیم ولی به کسایی که ندیدن توصیه میکنم برن ببینن.


(جاده پاوه)

از زیبایی مسیر هرچی بگم کم گفتم. شبنم و سعید قبلا با همکاراشون جایی رفته بودن که کلی لاله واژگون دراومده بود. مقصد بعدی مون اونجا بود ولی پیداش نکردیم به جاش کلی طبیعت بکر و بینظیر دیگه دیدیم.


(جاده پاوه)

تو راه برگشت یه نون مخصوص به نام "کلانه" با دوغ محلی خوردیم که با یه سبزی مخصوص به نام"پیچک" رو "ساج" پخته میشه. پیچک یه سبزی محلی و مثل سیر و پیاز بد بوه. خیلیا دوسش ندارن ولی من عاشقشم. جالب اینکه نویان خیلیییی دوسش داشت و یه کلانه خورد قربونش بشم من.کلا ذائقه خورد و خوراکش بیشتر شبیه منه. عاشق آلوچه هم هست


(جاده پاوه)

روزی فوق‌العاده ساختیم. یه کرمانشاه گردی عالی. وقتی به خونه رسیدیم شب شده بود. نویان هم که ظهر نخوابیده بود از 8 شب غش کرد تا صبح. اگه تا حالا کرمانشاه نیومدین حتما یه سال اردیبهشت بیاین. اگه هوا بارونی نباشه شانس اینو دارین که بهشت رو ببینین...


(جاده پاوه)

بارش های بهاری امسال فوق‌العاده بوده و تقریبا هر روز میباره. پنجشنبه هوا به شدت بارونی بود. جمعه آسمون صاف شد و راهی باغ بابا شدیم. اونجا هم حسابی بهشتی شده بود، غرق گل. عکس پایین یه تیکه کوچیک ازین بهشته.

راستی ببخشید نمیرسم بهتون سر بزنم. واقعا با کمبود وقت مواجهم. دو ماهی هست برای آیلتس کلاس زبان میرم و به شدت درگیرم. ممنون که لطف میکنید و بهم سر میزنید. برقرار باشید.. 



بعد نوشت: جالب شد!!!! آن گونه که از شواهد و قراین امر پیداست، زین پس گذاشتن عکس طبیعت (آن هم عکس هایی که خودت گرفته ای) مصادیق مجرمانه تلقی شده و حذف خواهد شد!!!!

بیشتر برام خنده داره تا ناراحت کننده!!!!

ماجراهای نویان و باران



پنجشنبه 23 فروردین 97 هدا و ندا (خواهرزاده های دوست داشتنی مهدی) از همدان اومدن پیش ما. قبل از بچه دار شدن من و ندا همه چی یکمی با الان فرق داشت. رفت و آمدهامون خیلییی بیشتر بود و کنار هم که بودیم خوابیدن برامون بی معنی میشد. تا نیمه های شب به بازی و شوخی و ... میگذشت ولی الان همه چی حول این دوتا وروجک، که اصلا هم با هم نمیسازن میچرخه!!!! نمیدونم سن نویان بیشتر شده و وارد بازه سنی حس مالکیت شده یا با باران اینجوریه!!!! اصلاااا وسایلش رو به باران نمیداد!!! خب من و مهدی هم طبق اصول روانشناسی ای که خونده بودیم دخالت نمیکردیم تا خودشون با هم کنار بیان ولی به محض اینکه نویان وسیلشو از باران میگرفت گریه های باران و نگرانی های ندا شروع میشد!!! نویان وروجک هم انگار نقطه ضعف گیر آورده بود. البته اسباب بازی های خود باران رو بهش میداد و کاری بهشون نداشت. وقتی بهش گفتیم اینا ماله باران خودش دادشون به باران.با سرسره هم مشکلی نداشت و نوبتی سوار میشدن.شاید هم توجه همه بیشتر به باران بود و نویان رو حساس کرده بود!!! بالاخره باران کوچیکتر بود و هدا و شوهرش(خاله و شوهر خاله باران) هم طبیعتا بیشتر دوسش داشتن و بیشتر بهش توجه میکردن. خلاصه این دو روز ماجراها داشتیم. آسمون هم با ما یار نبود و هوای بارونی و سرد ما رو اسیر خونه و نهایت دوردور با ماشین کرده بود و باعث میشد لجبازی های بچه ها بیشتر و بیشتر بشه. باید بگم خیلیییییییی همدیگه رو دوست دارناااااا. باران که مدام صدا میزنه "نویی" یعنی نویان، و نویان هم همش دوست داره باران رو بغل کنه و ببوسه.نویان براش میزد و میخوند و اونم میرقصید. یا براشون آهنگ میذاشتیم و با هم قر میدادن ولی اختلاف سر اسباب بازی ها به قوت خود باقی بود. یه مشکل دیگه ای که بود باران ساعت 4-3:30 میخوابید!!!!! خب همه هم بیدار بودن و سر و صدا و طبیعی بود که نویان هم در برابر خوابیدن مقاومت کنه!!!نمیدونم چرا منم شب اول یهو رو دنده لج افتادم و ساعت 2 که شد نویان رو بردم اتاق و گفتم باید بخوابی!!!! تا چشم هاش یکم سنگین میشد یا باران صداش میزد یا صدای خنده بقیه خوابشو میپروند!!! خسته و کلافه شده بودم و نمیخواستم کوتاه بیام!!! مثل یه زندان بان بالا سرش منتظر بودم و مدام بهش تذکر میدادم که باید بخوابه!!!! همون موقع هم میدونستم کارم اشتباهه ولی نمیدونم چرا کوتاه نمیومدم!!! عصبی بودم. نویان میخواست به بهونه آب خوردن بیرون بیاد ولی من اینقدر سنگدل شده بودم که لیوان رو تو اتاق گذاشته بودم و حکم میکردم باید بخوابی!!!! و اونم لجبازتر از این حرفها بود!!! آخرش مهدی به دادمون رسید. نویان رو بغل کرد و تکون داد و بعد از چند دقیقه بچم خوابید!!!! حالم اصلا خوب نبود. تصمیم گرفتم بخوابم تا ناراحتیمو به مهمونا منتقل نکنم. بمونه که باران اون شب تقریبا اصلااااااا نخوابید!!!!جمعه ظهر یه بار دیگه اشتباه کردم. وقتی نویان ماژیک و مدادرنگی هاشو از باران گرفت و اونم زد زیر گریه، دوباره عصبانی شدم و رفتم همه رو از نویان گرفتم و قایم کردم. نویان هم گریه کرد. باز هم میدونستم کارم درست نبوده ولی واقعا دیگه کلافه شده بودم.جالب اینکه کاملا مشخص بود که نویان چقدر کارن رو دوست داره و رو وسایل اونم حس مالکیت داشت و میگفت باران خرابشون نکنه!!! جالبتر اینکه وسایل خودش رو به کارن میداد ولی به باران نمیداد!!! نمیدونم این چه داستانی بود؟!

شنبه خدا خواست و هوا آفتابی شد و راهی باغ شدیم. نویان توپاشو بغل کرد. کشیدمش یه گوشه و گفتم اگه قرارباشه دعوا کنین و با هم بازی نکنین منم مجبورم توپا رو بردارم. پسرم جوابی بهم داد که جای تامل داشت!!! گفت آخه باران کوچولوه و توپ رو بغل میکنه و برام نمیندازه!!!! شاید واقعا مشکل همین جا بود که این دوتا بچه بلد نبودن با هم بازی کنن!!! (چون تا قبل این و در برابر بچه های دیگه، اصلااااا این خصوصیات رو از نویان ندیده بودم) خلاصه کلی باهاش حرف زدم و اونم پذیرفت که یه توپ ماله نویان باشه و یکی ماله باران، که باهاش بازی کنه و بعد دوباره به نویان پس بده و بهش قول دادم که خرابش نمیکنه و خونشون نمیبره.نمیدونم تاثیر حرفام بود(تو خونه هم خیلی میگفتم ولی بی تاثیر بود) یا چیز دیگه ولی شنبه و مهمونی تو باغ مسالمت آمیز و در نهایت آرامش بود. گرچه تو بدو بدو با باران، نویان زمین خورد و پوست کف دستش رفت و خون اومد. دلم برا بچم کباب شد. گرچه میدونم بچگی یعنی همین.


یه اتفاق دیگه هم افتاد که خدا خیلی خیلی بهمون رحم کرد و بخیر گذشت. مشغول صحبت بودیم که جیغ ندا و باران باران گفتنش مسخمون کرد. باران وروجک رفته بود لبه ای از استخر که برای شیرجه زدن باز گذاشته بودن و نرده نداشت!!! نفسم حبس شده بود و صدای قلبم رو تو سرم میشنیدم.پاهام سست بود و نمیتونستم تکون بخورم.  استخر تقریبا خالی بود و یه قدم جلوتر اومدن باران فاجعه به بار میاورد. باباش به سرعت هرچه تمامتر خودشو بهش رسوند و بغلش کرد و همه چی ختم بخیر شد. الانم که مینویسم رعشه به تنم میوفته!!! خدا رو شکر که اتفاق بدی نیوفتاد.

شنبه عصر مهمونا رفتن. خوب که فکر میکنم با وجود همه اعصاب خوردی ها و سروکله زدن ها، باز هم بهمون خوش گذشت. جمال (بابای باران) با شوخی میگفت هر بازی رفتی یه برگشتی داره آقا نویان خدا بخیر بگذرونه



کتاب بالا رو جدیدا برای نویان خریدم. من کلا زیاد کتاب میخرم ولی هرچی به نظرم خوب باشه، بهتون معرفی میکنم. این ازون کتاباست که خیلی دوسش دارم. هم اشعار و هم تصاویرش. ازون کتابا که بابت خریدش خیلی خوشحالمممم.

سفرنامه نوروزی


بالاخره تعطیلات ما هم شروع شد. چهارشنبه 8 فروردین 97 راهی همدان شدیم و شب رو  در کنار هدا عزیز و همسر خوبش(خواهرزاده مهدی) گذروندیم و صبح جمعه به سمت شمال حرکت کردیم. قرار بود صبح زود حرکت کنیم ولی تا سه شب مهدی و هدا از خاطرات بچگی گفتن و این بود که زودتر از ده نتونستیم از خونه خارج بشیم.جاده عالی و هوا عالی تر بود و خدا رو شکر خبری از ترافیک نبود و خیلی راحت به مقصد رسیدیم. 



روز اول عمو حسن و زن عمو و مامانی بابایی مهمون ویلا بابا بودن. هوا هم بارونی بود و روز اول سفرمون به دید و بازدید و خونه خاله گذشت. دخترخالم (ساکن تهرانه) هم یه خونه تو شهسوار خریده بود و یه شب مهمونمون کرد. ترافیک کمربندی رامسر باعث شد ساعت 10 برسیم، خیلی وقت بود همو ندیده بودیم و حرف و حرف و نزدیک 2 بود که بالاخره رضایت دادیم و بلند شدیم. یه تیکه از راه رو اشتباه رفتیم. که مهدی گفت باgoogle map مسیرو پیدا میکنه!!!این مسیریابی همان و یک ساعت دور خودمون چرخیدن همان!!! نمیدونم چرا درست راهنمایی نمیکرد!! شاید نت ضعیف بود. همه چی مثل فیلم ترسناکا شده بود! جاده ی فوق تاریک، درخت های انبوه سر به جاده کشیده،بارش بارون و تنها ماشین جاده، ماشین ما بود! به قول مهدی تنها یه خوناشام یا زامبی کم داشت خخخ

سر یه دو راهی رسیدیم که از هر کدوم میرفتیم میگفت اشتباهه!!!خلاصه بیخیال Google map شدیم و حسی مسیر رو پیدا کردیم!!! عجیب بود هیچ وقت تا حالا اینقدر باgoogle map سرگردون نشده بودیم!!!!گذشت. خاطره شد.


(سرولات)

روز بعدش شراره و سینا و مادر شوهر و پدرشوهر و خواهرشوهرش اومدن. خونواده خوبین. یه روز رفتیم دریا. هوا ابری و یکم سرد بود. نویان اصرار داشت پاشو تو آب بذاره منم مخالفتی نکردم و کلی به بچم خوش گذشت. روز بعدش هم سیزده بدر بود و رفتیم سرولات که عالییییی بود.هوا عالی، طبیعت بکر. تقریبا تمام مدت پاهای نویان تو آب یخ رودخونه بود!!! تو زمان های استراحت هم مسابقه پرتاب سنگ داشتیم.


(سرولات)

من گره خواهم زد

چشم ها را با خورشید

دل ها را با عشق

سایه ها را با آب

شاخه ها را با باد...

"سهراب سپهری"

سبزه عمرتون گره خورده با شادیها

سیزده بدرتون مبارک



این طبیعت فوق العاده مربوط به سیزده بدر و سرولات زیباست.


(مجتمع تفریحی تلکابین رامسر)

14 فروردین روز خداحافظی با شراره و سینا بود. همیشه خداحافظی سخته مخصوصا با خواهرت. ولی چه میشه کرد زندگیه دیگه.

اونا که رفتن بامامان و  بابا راهی مجتمع تفریحی تلکابین رامسر شدیم و مسیر زیبایی رو پیاده روی کردیم. تو دست باد رها شدیم و دویدیم.


(مجتمع تفریحی تلکابین رامسر)

فکرمیکردیم نویان قایق سواری دوست داشته باشه. رفتیم و قایق تندرو گرفتیم. اولین هیجانی که راننده داد گریه نویان شروع شد! نمیدونم ترس از سرعت و کج شدن قایق بود یا صدای بلند موسیقی یا جیغ از سر هیجان ما!!!هرچی بود بچم ترسیده بود! بغلش کردم. موسیقی هم گفتیم قطع کنن. پول قایق تندرو دادیم ولی گفتیم آروم بره خخخ

خلاصه بالاخره یکمی آروم شد...


(ساحل چابکسر)

از خاطرات روز آخرسفر شمالمون بگم. شراره و سینا سری قبل با دوستاشون رستورانی به نام "خاله مرضیه" تو طبیعت بکر سرولات رفته بودن. اینقدر جاش زیبا بود که تصمیم گرفتیم حتما یه روز بریم. سری قبل که خواستیم بریم سینا اشتباهی گفت رستوران تو "جواهردهه"! تا بالای جواهرده رفتیم نبود که نبود!بیخیال شدیم و برگشتیم.

ایندفعه گفت اشتباه کرده و "سرولاته".  یه مسیر طولانی و سخت رو رفتیم تا به یه روستا رسیدیم. گفتن دوراهی رو اشتباه اومدیم! البته اشتباه زیبایی بود!!!طبیعت فوق العاده ای رو دیدیم. جاده باریک و پیچ در پیچ جنگلی و نم بارون و هوای پاک.


(ساحل زیبای چابکسر)

خلاصه برگشتیم و مسیر درست رو رفتیم. دم رستوران "خاورخانوم" غلغله بود! به بدبختی اون تیکه رو رد کردیم. چیزی به مقصد نمونده بود. تابلو "مزرعه آرامش خاله مرضیه" رو هم دیدیم، که شیب تندی جلومون ظاهرشد و ماشین خاموش کرد و پایین شیب تو گل گیر کرد!!! تلاش های مهدی بی فایده بود. بدجوری تو گل گیر افتاده بودیم!!بارون و لیزی جاده های شیب دارهم اوضاع رو خرابتر کرده بود. بابا گفت پیاده شیم که ماشین سبک شه.دلم نمیخواست پیاده شم. ترسیده بودم. با خودم میگفتم اگه اتفاق بدی افتاد، من و نویان و مهدی سه تایی کنارهم باشیم!ولی پیاده شدنمون بیشتر کمک میکرد. پیاده شدیم. نویان ترسیده بود. صدای چرخ های ماشین که بلند شد به گریه افتاد. سعی میکردم  آروم باشم و باهاش حرف بزنم. با سگ و اسبی که بهمون  نزدیک میشدن حواسش رو پرت کردم. بالاخره ماشین صحیح و سالم ازتو گل اون جاده باریک جنگلی-کوهستانی دراومد. دیگه دل و دماغی نمونده بود. بیخیال شدیم و برگشتیم. انگار قسمت نبود! نهار رو تو یه جیگرکی تو چابکسر خوردیم و بعدش کلی گفتیم و خندیدیم. وقتی حادثه ای بخیر میگذره، تعریف و به شوخی  گرفتنش خیلی مزه میده. ایشالا که همه حالگیریها ختم به شوخی و خنده بشه.

به سینا گفتم ما دیگه بیخیال خاله مرضیه شدیم، مگه خودت ببریمون خخخخخ



عکس هایی که میبینین مربوط به همون روز پرماجراست...



چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را

زیر باران باید برد...

"سهراب سپهری"



پنجشنبه 16 فروردین97 به سمت کرمانشاه حرکت کردیم. تنبک نویان رو همدان جا گذاشته بودیم. هدا گفت جشن تولد باران، دختر کوچولو ندا، خواهرزاده مهدیه. به اصرار اونا، اونشب هم همدان موندیم و به عنوان اختتامیه رفتیم تولد. خیلییییی هم خوش گذشت.



نویانی تو تولد فوق العاده بود. مجلس گرمکنی شده بود برای خودش، کلی رقصید. کلی براش کیف کردم. مودب، با نزاکت، برخورد مسالمت آمیز با بچه ها، رعایت نوبت، از حقش هم دفاع میکرد. وقتی نوبتش بود بادکنک رو شوت کنه یا از سرسره کادو تولد باران بالا بره، اصلا نمیذاشت کسی حقشو بخوره، به حق کسی هم تجاوز نمیکرد. یکی خواست به زور گل نویانو بگیره، نداد که نداد، بدون داد و دعوا. خیلی منطقی میگفت این ماله منه. خلاصه حسابی بهش خوش گذشت.




جمعه روز آخر سفرنامه ما بود. بعد از صبحونه به سمت "کرمانشاه" شهر زیبامون حرکت کردیم. الحق که هیچچچچچ جا شهر و خونه آدم نمیشه. عطر اقاقی های خیابون مستم کرده بود و زمزمه میکردم

"حقیقت دارد تو را من دوست میدارم"


(جاده بیستون-کرمانشاه)

نویان تو همه چی محتاطه. تا حالا لب به ماست نزده بود. نه اینکه بدش بیاداااا، اصلا امتحان نکرده بود! دیروز 20 فروردین 97 وقتی تو فروشگاه بودم،  خودش یه ماست انتخاب کرد و گفت میخوام بخورم و بالاخره طلسم شکسته شد. زیاد نخورد ولی گفت خوشمزه است و دوسش دارم.

راستی با همون سیستم ستاره و جایزه بالاخره نویان عادت کرد و الان روزی 240 میل شیر رو توی لیوان نی دارش میخوره و من بابت این موفقیت خوشحال ترینم...

بعدنوشت: امروز سه شنبه 21 فروردین 1397 یکی از روزهای خوب تقویم زندگی من بود. صبح زودتر از همیشه(ساعت 7:30) ناشتا رفتم اداره. چون باید چکاپ ادواری میدادیم. با همکارا راهی آزمایشگاه مهدیه و ازونجا مطب طب کار منزه شدیم. موقع خون گرفتن یه اتفاق دردناک برام افتاد! دست مسئول بی دقت خورد به ته سرنگ و سوزنش تا ته رفت تو رگم!!!! فقط شانس آوردم رگم پاره نشد و به خیر گذشت. در کل درمانگاه مهدیه از همه نظر افتضاح بود!!! از بهداشتش که دیگه هیچییییی نمیگم!!! ولی برای من یادآور خاطره خوب اولین سونو بارداری بود. تمام لحظاتش جلو چشمم رژه رفت. وقتی خانوم دکتر گفت رحم حامله و حاوی جنین با ضربان قلب.... وای خدایا که اون لحظه انگار پر پرواز داشتم. یادش بخیر.

بعد از پایان آزمایش ها و آزمون ها(تست سلامت ریه اش یکم برام سخت بود ولی در نهایت تایید شد)، با شیرین عزیز، همکار روزهای نه چندان دور(الانم همکاریم ولی کارمون دیگه شبیه هم نیست خخخ)رفتیم کافه "آدم برفی" و یه صبحونه خوب(صبحانه ملل) خوردیم و ساعت 11 بالاخره رفتیم اداره. نمیدونم دلیلش دقیقا چی بود ولی خیلیییی بهم چسبید، هم صبحونه هم گپ با شیرین عزیزم.به همین سادگی میشه یه روز خوب ساخت.برای لذت بردن از زندگی سخت نگیریم...