قاصدک مهر

روزهای تلخ و شیرین

قاصدک مهر

روزهای تلخ و شیرین

اولین برف بازی کودکانه


چه حس خوبیه وقتی کوه های شهرت سپید پوش میشن و جاری شدن روح زندگی رو به نظاره میشینی. پنجشنبه 14 بهمن 1395 نویان برای اولین بار برف بازی کرد. هفته پیش کرمانشاه حسابی برف باریده بود. ما جزیره بودیم و از لذت دیدن بارش برف بی نصیب. خیلی دلم میخواست نویان رو تو برف ببرم و برف رو حس کنه. این بود که به سفارش همکارا، رفتیم سمت سراب قنبر و تو جاده به جایی رسیدیم که نزدیک به 30 سانتی برف نشسته بود. نویان دوست داشتنی من حسابی عاشق برف شد. برف ها قدیمی بودن و نمیشد باهاشون بازی کرد. با هر قدم صدای قیژ قیژ برف ها هیجان زده مون میکرد و کلی تو برف فرو میرفتیم. البته نویان از این قاعده مستثنی بود و تو برفها فرو نمیرفت. صبح هوا خوب بود. نمیگم سرد نبود ولی سرماش اذیت نمیکرد. نویان کلی از پاشیدن برف ها ذوق زده بودو با اولین دستی که براش زده شد، رقصیدن رو شروع کرد. ساعتی که گذشت دیدم بینی و گونه های نویان گل انداخته. براش ضدآفتاب زده بودم ولی ترسیدم سوز هوا، پوست نازنینش رو بسوزونه. به زور نویان رو سوار ماشین کردم. پسرم خیلی برف رو دوست داشت و کلی گریه کرد. به نویان میگیم بگو: برف، جواب میده : " بببببببببف" میگیم بگو : برف بازی، جواب میده: " بببببب بولیییییی" قربونت برم من که اینقدر خوب کلمات رو تکرار میکنی.خخخخخخخ



وقتی رسیدیم خونه برف زیبایی شروع به باریدن کرد. دونه های سفید برف رقصان رقصان، پهنه آسمونو بدرود میگفتن و با شادی به زمین مینشستن. البته بارش برف چندان طولانی نشد. ولی تو همون مدت زمان کم، کلی بهمون انرژی داد. پرده پذیرایی رو کنار زدیم و رقص برف ها رو تماشا کردیم. نویان که محو این نعمت خارق العاده شده بود و همش ازمون میخواست بغلش کنیم و کنار پنجره بایستیم تا بارش برف رو بهتر ببینه.



صبح، من و مهدی و نویان و مامان و بابا رفتیم بیرون. خوبی هوا و زیبایی برف ها، فکر تفریح دسته جمعی رو به سرمون انداخت. کلی با اینور و اونور هماهنگ کردیم ولی جز عمو بهرام و خاله پرستو (دوست بابا و خانومش) کسی OK نداد. عصری 7 نفر دوباره راهی شدیم. ولی هوا به نسبت صبح خیلی سرد شده بود. باد سردی می وزید. نگران نویان شدم و با زحمت تونستم با بهونه شکلات و بیسکویت سوار ماشینش کنم. گرچه بعدازظهر خیلی هوا سرد شده بود و زود راهی خونه شدیم، ولی با این حال خوش گذشت و در کنار هم بودن بهمون گرما و انرژی داد.



پ . ن : چالش جدید ما لباس بیرون پوشوندنه آقا نویانه!!! اصلا نمیدونم چرا این مدلی شده!!! میخوایم کاپشن و ... تنش کنیم فرار میکنه و آخرش مجبوریم با گریه راضی به پوشیدن کاپشن و شلوارش کنیم!!!! اینجوری نبود و تا میگفتیم بریم "دد" سریع میومد لباس میپوشید، ولی الان با بدبختی حاضر به کاپشن پوشیدن میشه. هنوز هم عشق ددره ولی میگه لباس نپوشم بریم ددر!!!!

نویان جدیدا وقتی چیزی رو میخواد که ما مخالفیم، اخم هاشو تو هم میکنه و شکلک گریه میگیره و صدای "اوووو " درمیاره مثلا داره گریه میکنه! تو جزیره که بودیم، هر وقت این کارو میکرد، خاله شبنم و خاله شراره بهش میگفتن: پیرمرد نشو، پیرمرد نشو.

جالب اینکه الان اگه کسی بهش بگه پیرمرد شو همون شکلک رو درمیاره و بعد هم میخنده. قربون پسر باهوشم برم مننننن.

یه چیز جالب دیگه اینکه، نمیدونم چرا از دریچه های کولر میترسه!!! چشمش که به دریچه کولر میوفته پیرمرد میشه خخخخ

جدیدا وقتی هم  بهش میگی:ناز کن. دست به سرت میکشه و میگه : "ننااااااا"

این آقا کوچولو با اومدنش همه چیزه من شد، همه چییییی....



اینم جای پاهای نویان منه
بعد نوشت : نهمین مروارید پسرکم 15 بهمن 1395 جوونه زد. دندون چهارم پایین سمت چپ (آسیاب). رو لثه اش زخم شده و چیز سفتی مثل نون که بهش میخوره بچم اذیت میشه!!!

نیلگون بیکران همیشه فارس


سلام جزیره زیبا و دوست داشتنی کیش

مدت ها بود تصمیم داشتیم یه سفر به جزیره داشته باشیم، ولی هربار یه چیزی میشد و تصمیممون جدی نمیشد. ولی امسال با وجود موانع زیادی که ایجاد شد، بالاخره راهی شدیم. پنجشنبه 7 بهمن 1395 با پرواز ساعت 15:30 کیش ایر به همراه مامان و بابا و شبنم و سعید راهی جزیره کیش شدیم. شراره و سینا هم از اصفهان پرواز داشتن. اولین پرواز نویان، آبستن خاطرات بدی شد! بهم گفته بودن موقع پرواز مدام بهش شیر بدم، ولی نویان حساس به صدا، موقع take off ترسید و دیگه شیر نخورد! گریه گریه ... با اشک هاش التماس میکرد که از هواپیما بیرون بریم! ظاهرا فشار داخل هواپیما گوشش رو اذیت میکرد. بچم نزدیک به 45 دقیقه گریه کرد و آخر هم با ترفند آب بازی تو لیوان خاله شبنم و عمو سعید آروم شد و خوابید! خدا میدونه چی بهمون گذشت. من و مامانم که همپای نویان گریه میکردیم. خیلی سخت بود خیلیییی...



تو فرودگاه کیش، آقا نویان بیدار و شیطونی هاش شروع شد. کل فرودگاه رو با قدم های نازنینش بالا و پایین کرد.
توصیه جدی : اگه عازم کیش شدین، به هیچ عنوان از فرودگاه بلیط تخفیف تفریحات کیش رو نخرین! بلیط ها اصلا اعتبار ندارن و کلاه برداریه تو روز روشن!!! خدا ازشون نگذره.
هوای کیش عالیییی بود نه سرد و نه گرم. بهترین زمان ممکن برای سفر به جزیره بود.
ما یه سوییت تو شهرک صدف کرایه کرده بودیم که خدایی خیلی خوب بود. مرتب و تمیز و دسترسیش هم عالی بود. و علاوه بر قیمت مناسب، یه مزیت دیگه هم که داشت این بود که هر 8 تامون پیش هم بودیم و کلی خوش گذروندیم.
شب اول رفتیم ساحل، پشت بازار ونوس و کشتی سوار شدیم و کف دریا رو دیدیم. تجربه بدی نبود.  اولش نویان بیتابی کرد ولی تا موزیک شروع شد، حالش خوب شد و بعد هم خوابید. 
صبح جمعه راهی آژانس تفریحی رنگارنگ شدیم و بلیط تفریحاتمون رو ok کردیم. اونجا بود که فهمیدیم بلیط های تخفیف فرودگاه، یه کلاه برداری بزرگه!!! 
بعد هم سری به مجتمع تجاری کیش زدیم. من شنیده بودم کیش خیلی گرونیه ولی اصلا اینطوری نبود.  غالب مغازه ها off بودن و ما کلی خرید با قیمت عالی داشتیم. عصر هم راهی پارک دلفین ها شدیم.  یه مجموعه عالیییی که واقعا به قیمتش می ارزید.  پکیجش شامل باغ پرندگان، تونل خزندگان،  جنگ کلاسیک،  دلفیناریوم  و آکواریوم بود. خیلی قشنگ بود و حسابی لذت بردیم. یه مار زنده دور گردنم پیچید و یه موجودی شبیه آفتاب پرست رو بغل کردم و عکس گرفتم.ترسناک نبود، چون میدونستم بی خطرن ولی حس مار چندشناک بود، پوست چربی داشت.
ورودی مجموعه، ماشین برای بچه ها کرایه میدادن و من به خیال اینکه کالسکه هست برای نویان نگرفتم که چشمتون روز بد نبینه!  هر بچه ای رو تو ماشینا میدید بهونه میگرفت و ماشین میخواست.  خلاصه ماجرا داشتیم.  موقع جنگ کلاسیک،  همه وارد سالن شدن و ما از مسئول ماشین های پارک شده خواستیم که یکیشو در اختیارمون بذاره.  اونم خدایی آدم خوبی بود و قبول کرد، فقط گفت باید تو همون محدوده بمونیم چون امانته و بگم از نویان که با چه عشقی ماشین سواری میکرد.میخندید و فرمون رو میچرخوند. من و مهدی هم با کمال میل،  بیخیال جنگ و از شادی نویان سرمست شدیم.  خدایا شکرت بابت پسر دسته گلی که به ما بخشیدی و دین و دنیای ما شد.
توصیه: اگه کودک نوپا همراهتون دارین، حتما حتما کالسکه شو با خودتون ببرین. خیلی خیلی کارتون رو راحت میکنه.




دلفیناریوم معرکه ترین بخش پکیج بود و دیدنش رو به همه توصیه میکنم.  دلفین های باهوش و دوست داشتنی مانلی و دختر کوچولوش ماتیا و اسکار و بقیه که اسمشون رو فراموش کردم.گراز دریایی با حال و با نمک دونیا . سارا فوک ناز دوست داشتنی.



شام هم پیتزا و مرغ سوخاری گرفتیم که الحق از خوشمزه ترین پیتزاهایی بود که تا امروز خورده بودم و نویان هم کلی کیف کرد باهاش.  البته من برای نویان پلو مرغ و آش گندم از کرمانشاه پخته و آورده بودم و خیالم بابت خورد و خوراکش راحت بود. 



شنبه 9 بهمن 1395 راهی پلاژ تفریحی دامون کیش شدیم.  آبی نیلگون بیکران و آرامش خاصش.  انگار تکه ای از بهشت زیر پاهای تو بود.  نویان حسابی بازی کرد و لذت برد. اولین تفریحمون "بنانا " بود. یه تیوپ شبیه موز که قایق تندرو میکشیدش و باید تعادل رو حفظ میکردیم که تو آب نیوفتیم. تو دو گروه بنانا سوار شدیم که هر مرحله یکی پیش نویان بمونه. حفظ تعادلش  خیلی سخت بود و ما دوبار تو آب افتادیم!  شوری زیاد آب، آدمو اذیت میکرد ولی هیجانش بی‌نظیر بود.  من و مهدی "پاراسل"  رو به خاطر ترس مهدی از ارتفاع سوار نشدیم و در کنار نویان از ساحل زیبای جزیره لذت بردیم ولی بقیه سوار شدن و کلی کیف کرده بودن. 



بعد از نهار راهی کلاس غواصی شدیم و به اعماق آب های خلیج فارس رفتیم.  یه حس خوب، یه تجربه ناب. عالییییی بود. اولش که تو آب رفته بودم ترس بدی داشتم ولی خیلی طول نکشید که زیبایی های اعماق آب منو مست خودش کرد. ماهی های رنگارنگی که دورت رو گرفته بودن و میتونستی لمسشون کنی.مربی هم کنارم بود و واهمه ای نداشتم .  الان که فیلم و عکس هاشو میبینم به شدت دلتنگ اون دقایق میشم.  البته مدتش خیلی کم بود و زود اومدیم بالای آب. ولی همون مدت زمان کم هم، منو شیفته خودش کرد. اگه سری به جزیره کیش زدین حتما این حس بی نظیر رو تجربه کنین.



یکشنبه 10 بهمن 1395 عملا آخرین روز حضور ما تو جزیره بود. ساعت 9 صبح شبنم و سعید وقت رقص و شنا با دلفین‌ها رو داشتن بعد به همراه بقیه راهی کشتی آکواریوم شدن. من و مهدی هم تو این مدت پاساژ گردی کردیم و کلی از خریدهامون لذت بردیم. 



خیلی دلم میخواست غروب دریا روی کشتی یونانی رو ببینم ولی همه خسته بودن و وقتی بیدار شدن،  خورشید غروب کرده بود. سری قبلی که کیش اومده بودم کشتی یونانی رو دیدم.  این دفعه دلم میخواست با نویان برم و ازش عکس بگیرم که قسمت نبود. وقتی همه بیدار شدن، رفتیم قلعه وحشت ارم و تو دو گروه وارد تونل بازی شدیم.  ای بد نبود.  به ترسناکی تونل وحشت مالزی نبود ولی به یک بار تجربش می ارزید. کلی خندیدیم و خوش گذشت.  البته من و شبنم تو عکس ها از همه خنده دارتر ترسیده بودیم خخخخ 



برای آخرین بار عازم مرکز تجاری کیش شدیم. صبح من و مهدی تقریبا به تمام پاساژ های کیش سرزدیم و به نظر ما هیچ جا مثل مجتمع تجاری کیش جنس های خوب با قیمت مناسب نداشتن. اینقدر خرید کرده بودیم که یه چمدون بزرگ دیگه خریدیم خخخخ فکر کنین چمدون سایز بزرگ محکم نشکن رو 130 تومن گرفتیم!  قیمت ها فوق العاده بود.  تمام لباس های مارک off خورده بود.  
شب آخر رو هم تو رستوران ساحلی "میرمهنا" گذروندیم.  اولش قرار بود "شاندیز صفدری" بریم که به خاطر دور بودنش از شهر، بیخیال شدیم.  میرمهنا هم عالی بود. موسیقی زنده و عالی، غذای عالی تر و یه شب به یاد موندنی.  تو منو رستوران "بشقاب دریایی" عالییی بود. من معمولا غذاهای دریایی رو دوست ندارم به همین خاطر چنجه سفارش دادم و با نویان حالشو بردیم ولی از بشقاب دریایی مهدی هم امتحان کردم و فوق العاده بود. اصلا خبری از بوی ماهی های جنوب نبود.  شاه میگوش خوشمزه ترین میگویی بود که تا حالا خورده بودم. سالاد بارش هم عالی بود. نویان هم حسابی با گروه موسیقی حال میکرد و قر میداد.  چون ساعت 7 صبح پرواز بود ساعت 1 از رستوران خارج شدیم( رستوران تا ساعت 3 اجرا زنده داشت)  به زور نویان رو آوردیم نمیخواست بیاد بیرون عشق مامان.  یه پیشی هم اونجا بود که نویان کلی نازش کرد. 
از نویان میپرسیدیم :کجا اومدیم؟ جواب میداد :" اییییییشش" و تلفظ  "ش " هم براش خیلی سخت بود.  من فدای کیش گفتنت بشم عشقم. 
شب آخر بود. ساحل کیش،  شن های سفید و درخت های نخل.
صدای دریا، سمفونی وداع بود.
به سوییت اومدیم و بار و بندیلمون رو بستیم. 
به سفارش هدا جون که پزشکه،  4 میل شربت "دیفن هیدرامین" بیست دقیقه قبل از پرواز به نویان دادم و گرفتمش تا شیر بخوره و پسرک معصوم من کل پرواز رو مثل فرشته ها خوابید و دوشنبه 11 بهمن 1395 با پرواز ساعت 7:10 کیش ایر، جزیره زیبای کیش رو بدرود گفتیم و روزهای قشنگ این سفر به خاطراتمون اضافه شد. یادش بخیییییررر 
دو سالی بود که برف درست و حسابی تو شهرم نیومده بود. از روزی که ما شهر رو ترک کردیم آسمون کرمانشاه دونه های سفید رنگ دوست داشتنیشو به شهرم بخشیده بود و خدا رو شکر از پنجشنبه تا یکشنبه حسابی باریده بود. گرچه ناراحت شدم که نتونستم برف بازی کنم ولی خدا رو هزاران بار بابت این نعمت پاکش شکر کردم... 

گنجنامه یخی



استارت سفرنامه همدان ما از اونجا خورده شد، که گوش جرم ساز مهدی (هر چند سال یکبار جرم میگیره و نیاز به شستشو داره) دوباره کیپ شد و چون هدا جون (خواهرزادش) متخصص گوش و حلق و بینیه، تصمیم گرفتیم بریم همدان. هم فال و هم تماشا. از مرداد ماه هم همدان نرفته بودیم و خیلی اصرار میکردن که بریم. به اصرار بچه ها، مامان و بابا هم با ما همراه شدن. شبنم و سعید هم دعوت بودن، ولی به خاطر دوره ای که شبنم داشت نتونستن بیان. چهارشنبه 22 دی 1395 ،ساعت 1 از اداره بیرون اومدم و راهی خونه شدم تا بار و بندیلم رو ببندم. اشتباهم این بود که به مامان نگفتم مرخصی گرفتم! دنبال نویان هم نرفتم که بتونم سریع جمع و جور کنم. ما ساعت 3:30 حاضر، رفتیم خونه مامان که حرکت کنیم، دیدیم ای دل غافل هیچ کس حاضر نیست!!! مامان پیش خودش فکر کرده بود اداره، کار پیش اومده و من هنوز برنگشتم! اونم وسایلش رو جمع نکرده بود! خلاصه تا جمع و جور کردیم و راه افتادیم ساعت نزدیک 6 شد! نویان خان هم که ماشین ما رو به رسمیت نمیشناخت و گریه گریه که بره تو ماشین پدرجون. منم دلم نمیخواست تو سفر نویان پیشم نباشه. به هر زوری بود آرومش کردم. تازه از شهر بیرون اومده بودیم که مهدی گفت کارت ماشین نیست(کارت ماشین، گواهینامه مهدی، بیمه و ...)!!!! وایییی این دیگه آخر اعصاب خوردی بود! نویان هم که دوباره بابا رو دیده بود، بهونه و گریه که بره پیش اونا! منم نویان رو به مامان سپردم تا خودمون بریم سراغ کارت ماشین. دور زدیم به سمت خونه که حسم بهم گفت تو ساک نویان رو نگاه کنم و خدا رو شکر حسم درست راهنماییم کرد و چیز زیادی برنگشته بودیم که کیف مدارک ماشین تو ساک نویان پیدا شد!  تا کنگاور نویان پیش مامان اینا بود و خوابش برده بود! کنگاور توقف کردیم و نویان رو پیش خودمون آوردیم. نمیدونم چرا وقتی پیشم نبود، اینقدر دلم شور میزد. بالاخره رسیدیم همدان. شب اول خونه ندا جون بودیم (دخترعمه نویان). جای جدید و شیطونی های نویان شیطون. من که مدام دنبال نویان بودم و ای یه کمی هم خسته و عصبی شده بودم. بالاخره نویان خوابید و لحاف پیچ مهمونی رو ترک کرد. پنجشنبه 23 دی 1395 با شهناز و عمو حسین و باران کوچولو (خواهر و شوهر خواهر مهدی و نوه شون) رفتیم آبشار گنجنامه. هوا عالی بود و نویان کلی پله بالا پایین کرد و بازی کرد. رسیدیم به آبشار و با منظره فوق العاده ای مواجه شدیم. آبشار یخی و زیبای گنجنامه. خیلی قشنگ شده بود. و جالب اینکه اصلا هوا سرد نبود!
نهار خونه هدا جون دعوت بودیم و عصر هم مهدی با هدا رفت بیمارستان و گوشش رو ساکشن کرد و دوباره شنوا شد دم غروب نویان هوای ددر به سرش زد و به سفارش مهدی (شوهر هدا جون) منو نویان رفتیم تو حیاط. حیاطشون خیلی با صفاست. پر از گل و درخت. با یه حوض قشنگ آبی رنگ وسط حیاط و یه تاب بزرگ کنارش. نویان بعد از اینکه حسابی شیطونی کرد کنار من رو تاب نشست. منم دستامو دورش حلقه کردم، سرم رو روی سرش گذاشتم و براش لالایی خوندم و نازنینم خوابید. قربون این فرشته کوچولو برم من.
شب هم خونه حامد (خواهرزاده مهدی) دعوت بودیم. تولد 31 سالگی حامد عزیز بود و الهه جون (خانومش)خیلی زحمت کشیده بودن و خوش گذشت. در پی تدارکات هم دستشو برید و 6 تا بخیه خورد!!! نویان هم کلی برای پسرعمه جونش قر داد.



صبح جمعه 24 دی 1395 به سمت کرمانشاه حرکت کردیم. مهدی باید صبح میرفت دانشگاه و امتحان میگرفت. به همین خاطر اون زود حرکت کرد و من و نویان یک ساعتی بعد با مامان و بابا به سمت کرمانشاه راه افتادیم. سفر خوب و مختصر مفیدی بود. خدا رو شکر کسایی دور و برمون هستن که وقتی دلت گرفت بتونی کنارشون شاد باشی. ممنون از لطف خواهرزاده های دوست داشتنی مهدی و شهناز خواهر عزیزش که بچه ها نذاشتن نوبت مهمونی بهش برسه و ما فقط خونش مستقر بودیم
راستی نویان جدیدا وقتی بای بای میکنه میگه : "بابای" قربون بابای گفتنت بشم نفس.

جنرالی میشوم!

جونم براتون بگه که از امروز یه رژیم یک هفته ای جنرال رو شروع کردم.این رژیم  که به جنرال موتورز (GM) معروفه، یه رژیم سم زدایی بدنه.  برنامه رژیم رو میذارم شاید به کارتون بیاد:

"

 

رژیم لاغری 7 روزه جنرال موتورز

 

اولین روز رژیم لاغری ( میوه‌های تازه ) : روز اول مهمترین روز این رژیم لاغری است ، می‌توانید تا هر اندازه‌ که میخواهید و از هر نوع میوه‌ای که دوست دارید به جز موز استفاده کنید. میوه‌هایی مثل هندوانه و طالبی بسیار عالی هستند ، هر زمان که احساس گرسنگی کردید یک میوه بخورید.

 

دومین روز رژیم لاغری ( سبزیجات ) : در روز دوم تا جایی که دوست دارید از انواع سبزیجات خام یا پخته مصرف کنید ، برای پختن سبزیجات به هیچ عنوان نباید از روغن استفاده کنید ، سیب‌زمینی هم جز‌و سبزیجات به حساب می‌آید و میتوانید به صورت آب‌پز یا بخارپز در ابتدای روز مصرف کنید تا کربوهیدرات آن در طول روز بسوزد و مصرف شود.

 

بعضی از بهترین سبزیجاتی که می‌توانید برای روز دوم برنامه‌ غذایی‌تان استفاده کنید عبارتند از لوبیا ، هویج ، بروکلی ، خیار ، کاهو ، کلم و … ، یادتان نرود که ۸ تا ۱۲ لیوان آب روزانه‌ را حتما مصرف کنید.

 

سومین روز رژیم لاغری ( ترکیب میوه‌ها و سبزیجات ) : در روز سوم میتوانید هم از سبزیجات و هم میوه‌ها به وفور استفاده کنید تا بدن برای چربی سوزی روزهای آینده اماده شود، اما سیب‌زمینی و موز مصرف نکنید.

 

چهارمین روز رژیم لاغری ( موز و شیر و سوپ ) : در روز چهارم می‌توانید ۸ عدد موز و ۳ لیوان شیر مصرف کنید، باید سهم موز و شیرتان را طوری در طول روز تقسیم کنید که احساس گرسنگی نکنید(البته می توانید تعداد مصرف موز را کاهش دهید.) همچنین می توانید سوپ مورد علاقه تان را درست کنید و هرقدر دوست داشتید از آن میل کنید. خوردن موز بسیار مهم است زیرا به بدنتان کمک می کند تا تعادل سدیم و پتاسیم بدن خود را پس از سه روز جبران کنید. اگر این برنامه را رعایت کنید به هیچ عنوان در طول روز احساس گرسنگی نخواهید کرد.

 

پنجمین روز رژیم لاغری ( گوشت و گوجه‌ فرنگی ) : روز پنجم روز خوردن گوشت و گوجه فرنگی است؛ یعنی در کل تقریبا 6 یا 7 عدد گوجه فرنگی و دو وعده گوشت 300 گرمی میل می کنید. گوشت را به صورت همبرگری تهیه کنید تا خوردن آن راحتتر باشد. سعی کنید تمام گوجه فرنگی ها را بخورید اما چنانچه نتوانستید همه گوشت را بخورید، مشکلی پیش نمی آید. توجه داشته باشید که حتما زیاد آب بنوشید تا اوریک اسید حاصل از هضم گوشت از بدنتان دفع شود. گوشت حاوی آهن و پروتئین و گوجه فرنگی حاوی فیبر است که باعث می شود هضم راحتتر اتفاق بیفتد.

 

ششمین روز رژیم لاغری ( گوشت و سبزیجات ) : در روز ششم رژیم مجددا به همان میزان یا کمتر گوشت بخورید اما اینبار گوجه فرنگی را با انواع سبزیجات دلخواهتان جایگزین می کنید. در این روز شما کاملا می توانید شاهد تغییرات فیزیکی خود باشید. حتما آب زیاد بنوشید.

 

هفتمین روز رژیم لاغری ( برنج قهوه ای، آب میوه و سبزیجات ) : این آخرین روز رژیم است و در این روز می توانید برنج قهوه ای و آبمیوه طبیعی و هر چقدر دوست دارید سبزیجات موردعلاقه‌تان را بخورید ، این بهترین روز کل هفته‌تان خواهد بود.

 

پس از رژیم متوجه کاهش وزنی حدود 4 – 8 کیلوگرم خواهید شد ، خواهید دید که پوستتان بسیار شفاف‌تر از قبل شده و دستگاه گوارشتان بهتر از قبل عمل می‌کند ، برای همه افرادی که برای کم کردن اضافه‌وزن به خودشان گرسنگی می‌دهند این سالم‌ترین و سریع‌ترین راه برای پایین آوردن وزن است.

 

توجه : این رژیم حداکثر 1 بار در ماه پیشنهاد میشود ، پیش از هر رژیم غذایی برای کاهش وزن حتما با پزشک خود مشورت کنید و در صورت لزوم از ویتامین ها و مکمل های غذایی با تجویز پزشک استفاده نمایید.

 

مهمترین نکته در رژیم این است که به هیچ عنوان نباید گرسنه بمانید ، گرسنگی کشیدن نتیجه عکس می‌دهد ، این برنامه میزان و نوع دقیقی از مواد غذایی را به شما پیشنهاد می‌دهد تا مطمئن شوید که همیشه سیر هستید."

از امروز من و مهدی و مامان و بابا رژیم رو شروع کردیم. تا الان که من خیلی روبراهم. صبحونه یه سیب و یه خرمالو خوردم. ساعت 12 یه به و یه لیمو شیرین و نهار هم یه خیار و یه گلابی و یه خرمالو و یه انار. دوستایی که گرفتن میگن حدودا دو کیلویی کم کردن ولی کاهش سایزشون خیلی محسوس بوده! منم زیاد اضافه وزن ندارم. امروز صبح 62.1 کیلو بودم. امیدوارم کاهش سایزم محسوس باشه

پنجشنبه بعدازظهر به همراه همکارا، رفتیم دیدن نوزاد یکی از بچه ها "نیکا" خانوم. جونم براتون بگه که من عملا از مهمونی چیزی نفهمیدم بس که دنبال نویان بودم! همه چی براش جدید بود و میخواست همه جا سرک بکشه. تعدادمون هم زیاد بود و ای یه کمی هم غریبی میکرد.میخواست بره تو تخت نیکا و با آویز تختش بازی کنه! آویز تخت هم خراب بود و کوکش کار نمیکرد! آقا هم غرررر که چرا کار نمیکنه  غریبی میکرد و تو جمع نمیرقصید،  ولی به دور از چشم بقیه کلی قر میداد میخواست مثل خونه خودمون محتویات کابینت و کمدها رو بیرون بیاره آخرش به همکارم گفتم یه قابلمه و یه قاشق چوبی بهش بده تا باهاشون بازی کنه. خوب بود و حسابی بازی کرد ولی نمیدونم با چه قدرتی این قاشق رو کوبید لبه قابلمه، که نصف قاشقه پرید!!!!! آخراش هم برای همکارام بوس میفرستاد و دلبری میکرد! قربونش برم من که با تموم شیطونی هاشم عاشقشم و دلم نمیخواد یه لحظه بدون نویان جایی برم، حتی اگه راحت تر باشم!

جمعه شب هم رفتیم فضای سبز نزدیک خونه. خدا میدونه که چقدر خوشحال بود و دوید و بازی کرد و من با تک تک قدم هاش خندیدم. جدیدا یاد گرفته رژه میره پاهاشو بلند میکنه و محکم میکوبه و کلی ما رو میخندونه! جایی هم که احساس خطر کنه از ما میخواد دستشو بگیریم. همچین پسر عاقلی دارم من! باز هم به زور راضی شد بیاد خونه ولی خدا رو شکر گریه نکرد.

بعد نوشت 1: امروز، روز دوم رژیم جنرالم رو میگذرونم. جالبه بدونین امروز صبح 60.9 کیلو بودم! حالا نمیدونم لاغر شدم یا معده و رودم تخلیه شدن! دیروز بعدازظهر یه کمی سخت بود. اصلا گرسنه نبودم ولی انرژی نداشتم و بیحال بودم. یه کمی هم سرم منگ شده بود و درد میکرد، ولی قابل تحمل بود.

امروز صبح سیب زمینی رو خلالی کردم و اول ریختم تو آب تا چند جوش بخوره. بعد تو تابه رژیمی( Happy call ) و بدون روغن سرخش کردم. خیلی خوب شد و چسبید. امروز با کوله باری از هویج و کلم و کاهو و گل کلم راهی اداره شدم.برای نهار لوبیاسبز و سیب زمینی و پیاز و هویج و سبزی رو به شکل سوپ درآوردم. جالبه بدونین که خیلی چسبییییید!!!! شلغم هم پختم ولی هنوز نخوردم. خدا کنه بتونم تا آخرش دووم بیارم. (مامانم دیشب سردرد شدید و تهوع گرفت و رژیمش رو شکست. البته خودش میگفت شب خوب نخوابیده و سردردش ربطی به رژیم نداشته.)

راستیییییییییییییییییییییییی:



امیدوارم سالی سرشار از صلح و آرامش برای همگان باشه.....

بعد نوشت 2 : امروز روز سوم از رژیم 7 روزه جنرال موتورز رو سپری میکنم. دیروز عالییییییی بود. اینقدر سرحال بودم که با نویان رفتیم کالسکه سواری و پیاده روی. خیلی روز خوبی بود. مابقی ساعات دیروز رو با کاهو و کلم و گل کلم و هویج و شلغم گذروندم.اصلا سخت نبود خدا رو شکر. امروز صبح 60.6 کیلو بودم. صبحونه یه سیب و یه خرمالو خوردم و آببببب. برای نهار هم لوبیاسبز و پیاز و هویج و گوجه و سبزی رو به شکل سوپ پختم. شلغم و کاهو و کلم و گل کلم و خیار و به و نارنگی هم آوردم. امیدوارم امروز هم خوب باشه

خیلی برام جالب بود، دیشب ساعت حوالی سه شب، نویان بیدار شد و هرکاری کردم نتونستم نگهش دارم و میخواست بره پایین تخت. فکر کردم میخواد بره تاب بازی کنه ولی به سمت آشپزخونه و آب هدایتم کرد. پسرم تشنش بود!!!! الهی فداش بشم من. آب خورد و بعد شیر و بعد هم لا لا.....

بعد نوشت 3: امروز روز چهارم جنرالی شدنم رو میگذرونم. خدا رو شکر خوبم و ترازو امروز صبح 60.1 کیلو رو بهم نشون داد. دیروز هم سخت نبود و خوب گذشت.شب هم رفتیم پارک کوهستان و یکمی هم کوه نوردی کردیم! البته در حد 10 دقیقه  عمو بهرام و خانومش اومدن دنبالمون و من و نویان و مامان و بابا رفتیم ددر. کلی نویان ذوق کرد و تو ماشین رقصید. موقع بالا پایین رفتن از کوه هم بدون غریبی رفت بغل عمو بهرام. فداش بشم من که اینقدر جیگره.

شام هم شلغم و یه نصفه انار خوردم. امروز صبح یه لیوان شیر گرم خوردم و یه دونه موز. در حال حاضر که خوبم. برای نهار هم سوپ کلم پختم. کلم سفید، پیاز، سیر، گوجه، هویج، قارچ، کرفس و سبزی. تا حالا این سوپ رو درست نکرده بودم، ولی شنیدم که سوپ کم کالری خوبیه. خدا کنه بشه خوردش

از خواهرم شنیدم که دکتر تغذیه به جاریش گفته روزی ده دقیقه شیکمش رو تو بده و راه بره. میگن بعد از سزارین برای قوی شدن عضلات شکم خیلی خوبه. حالا از امروز این ده دقیقه هم به برنامم اضافه شده. خدا کنه جواب بده.  البته امروز دو تا از همکارام گفتن خیلی تغییر کردم و بهم کلی انرژی دادن 

بعد نوشت 4: بالاخره رسیدیم به روز 5 ام رژیم. روز رویایی مجاز به خوردن گوشت که بدجوری این روزها انتظارش رو میکشیدیم   اول از همه بگم امروز صبح ترازو حسابی خوشحالم کرد و بالاخره عددش زیر 60 اومد. 59.7. جیغ و دست و هوراااااا

دیروز حدودا 4.5 موز بیشتر نخوردم. یکی صبحونه، یکی قبل ظهر، یکی یه ساعت بعد ناهار، یه نصفه عصر و یه دونه شب. شیر هم یه لیوان صبح، یکی عصر و یکی شب. جالبه بدونین سوپ کلم نه تنها قابل خوردن بود، بلکه خیلی هم خوشمزه بود! دیروز هم حالم خیلی خوب بود و اراده ام هم محک خورد. یه جلسه مهم با روسا و بازرسین دولت داشتیم و میز پر بود از میوه و شیرینی و آب میوه و ... خلاصه همه چی چشمک میزد ولی سهم من یه شیشه آب معدنی و یه دونه موز بود و من خیلی خوشحالم که علیرغم تعارفات فراوون تونستم مقاومت کنم. تنها مشکل دیروزم با عرض پوزش کمی نفخ بود که فکر میکنم به خاطر مصرف شیر داشتم. 

امروز صبح 200 گرم گوشت چرخی (برای من و مهدی) رو با پیاز رنده شده تو فر گذاشتم و با یه دونه گوجه خوردم. برای نهار هم برش گوشت کبابی درست کردم. 500 گرم (برای دو نفر) گوشت رو نواری خورد کردم و ده دقیقه تو پیاز رنده شده و آبلیمو و گشنیز جعفری خورد شده و نمک و فلفل استراحت دادم و بعد گذاشتم تو فر. بعد 4 روز ندیدن رنگ گوشت، حتی خامش هم منو مسخ میکرد و برای امروز لحظه شماری میکردم. منه زاگرس نشین عاشق گوشت، عجب اراده ای کردم و 4 روز لب به گوشت و فرآورده های گوشتی نزدم!  کاش خدا به همه مردمم اینقدر قدرت خرید بده که بتونن در حد نیازشون گوشت مصرف کنن آممین 


 

دیروز شیکمم رو تو دادم و راه رفتم. 20 دقیقه هم هولاهوپ زدم. 60 تا هم درازنشست رفتم.

از پاره تنم هم بگم که عاشق نماز خوندنه و وقتی میگم بیا بریم نماز بخونیم، با سرعت میره سمت کشویی که چادر و جانماز من اونجاس و تو مدت نماز خوندن من با تسبیح و جانماز من بازی میکنه. منم مجبورم مهر رو تو دستم بگیرم که آقا برش نداره قربونش برم دیشب ( 14 دی 1395) سرش رو میذاشت رو جانماز مثلا داره سجده میکنه و حسابی منو به وجد آورد

اینم عکس دیروز( 14 دی 1395) وروجک مامانه که با پدرجون مادرجونش، رفتن باغ پدرجون و حسابی شیطونی کردن.

بعد نوشت 5: امروز 6امین روز جنرالی شدن رو هم پشت سر میذاریم.  امروز صبح،  وزنم 59.5 بود و تغییرات بدنم رو کاملا حس میکنم. تقریبا دیگه شیکم ندارم هورااااا فقط خدا کنه برنگردههه!!! 

دیروز 6 تا گوجه خام خوردم. برای شام هم پیاز رو رنده کردم و تفت دادم.  بعد 300 گرم (برای من و مهدی)  گوشت چرخی رو بهش اضافه کردم.  5 تا گوجه رو هم پوست کندم و نگینی خورد کردم و بهش اضافه کردم و  تفت دادم. شبیه غذایی به اسم " واویشکا " شمال.  دیروز هم روز خوبی بود و راحت گذشت.  البته جا داره بگم حس سبکبالی روزهای گیاه خواری عالی بود واقعا. 

دیروز 60 تا درازنشست، تو دادن شیکم و یه ساعتی پیاده‌روی و کالسکه سواری هم قسمتی از برنامم بود.

از روز ششم رژیم بگم که صبحونه سوپ کلم خوردیم و برای نهار هم نیم کیلو (برای دونفر)  گوشت گوساله رو نازک نازک بریدم،  شب تا صبح تو پیاز رنده شده و نمک خوابوندم و تو فر گذاشتم و با کاهو تازه سرو کردم که عالی بود.  کاهو، کلم، هویج،  خیار و گل کلم هم دیگر سبزیجاتی بود که تا حالا استفاده کردیم.  برای عصرونه هم لبو داریم. 

دیشب نویان اصلا خوب نخوابید و تقریبا تا صبح شیر خورد! ولی صبح حسابی بهش خوش گذشت.  با مامان و بابا و پدرجون، مادرجونش رفت باغ پدرجون و کلی خاک بازی کرد!!!! البته بیشتر رفته بود تو باغ کناری و اونجا بازی میکرد!!!! خیلی خیلی شیطون شده،  خدا به دادمون برسه.... 

بعدنوشت 6: امروز روز هفتم و آخرین روز جنرالی شدن رو تجربه میکنیم.  خیلی حس خوبیه که فردا صبحونه میخورممم،  نون و پنیر و گردو و... 

امروز صبح 58.9 بودم و از این بابت خیلی خوشحالم خیلیییی 

دیشب 200 گرم (برای دو نفر)  گوشت چرخی رو کباب تابه ای کردم (البته  بدون روغن،  تو فر) و خوردیم. البته من از سهم خودم برای نهار امروز نویان هم برداشتم. 

تو دادن شیکم و بیشتر از یکساعت پیاده‌روی هم جزء برنامه دیروزمون بود. شبنم خواهرم که خیلی ذوق زده شده بود وگفت آفرین شکمت تخت شده 

حالا بگم از آخرین روز این رژیم دوست داشتنی. امروز صبح 4 تا پرتقال و دو تا لیمو شیرین رو آب گرفتم و خوردیم. مثل بقیه روزهای سبزیجات مجاز،  کاهو و کلم و هویج و...  که بود دیگه.  برای نهار یه پیمونه و نیم برنج قهوه‌ای پختم که البته نیمش برای نویان بود و از یه پیمونه هم 3/4 بیشتر نخوردیم.  همراه برنج، میرزاقاسمی درست کردم البته بدون تخم مرغ.  جاتون خالی، بد نبود. 

عصر و شب هم باید با سبزیجات و شلغم و میوه بگذرونیم.  خدایا میشه فردا صبح 58 کیلو باشم، گرچه خیلی بعیده! 

بعد نوشت 7: بالاخره این رژیم هم تموم شد. گرچه آخرش اونی نشد که دوست داشتم ولی بازم خدا رو شکر. امروز صبح 58.8 بودم و جمعا 3300 کم کردم و واقعا کاهش سایزم چشمگیره. مانتو ادارم بهم زار میزنه و دیشب بلوزی رو پوشیدم که بعد از حاملگی اصلا تنم نمیرفت! تقریبا 6-5 سانتی از دور شکمم (برجسته ترین قسمت شکم) کم شده و 3-2 سانتی از باسن. خیلی خیلی رژیم خوبی بود. البته حیف که شب آخر نشد که بشه! دیروز بعدازظهر با مهدی و نویان نیم ساعتی شیکممو تو دادم و پیاده روی کردم. از اونور رفتیم خونه مامان و با مامان اینا و شبنم اینا و عمو بهرام و خانومش (دوست قدیمی بابام که من و مهدی هم عاشقشیم) رفتیم و خونه جدید شبنم اینا (تازه خریدن ولی هنوز اسباب کشی نکردن) رو دیدیدم. نویان اونجا حسابی دوید و خوش گذروند. موقع برگشت، عمو بهرام و خانومش تصمیم گرفتن از سه سین (شعبه پیتزا بدون روغن و سوسیس، کالباس) پیتزا بگیرن و بیان پیش ما تا با هم "استیج" ببینیم متاسفانه ساعت 10 شب رژیم من با خوردن چند قاچ پیتزا سبزیجات بدون روغن سه سین شکست (ای کاش پیتزای سبزیجاتش نون و پنیر هم نداشت )  و من خیلی از این بابت ناراحتم. گرچه نمیشد کاریش کرد. مهمون حبیب خداست و حالا که با شام اومده بودن، اگه نمیخوردم ناراحت و موذب میشدن قسمت نبود دیگهههههه.

ولی در کل خیلی خیلی از روندش راضیم. بابا حدودا 4.3، مهدی 3.5، مامان 2 و من 3.3 کیلو کم کردیم. تازه مامان و مهدی خیلی کامل نگرفتن و ناخونک ناخونکی هم زدن ولی تغییر سایز همه مون کاملا مشهوده هورااااااااااا

از امروز هم سعی میکنم یه کمی کمتر بخورم تا وزنم ثابت بشه و دیگه برنگرده. نیم پیمونه برنج رو ( برای دونفر) کم کردم (کلا یه پیمونه برای خودم و مهدی پختم). حذف روغن هم که همچنان جزء برناممه. صبحونه هم 2/3 نون خوردم. برای نهار هم سالاد آوردم که قبلش بخورم و حجم معدمو پر کنه. البته کاملا حس میکنم که معدم جمع شده و خیلی نمیتونم بخورم و دلم میخواد همین وضعیت رو حفظ کنم.ما که کلا هم شام خور نیستیم و شام رو با شیر و خرمایی، میوه ای و ... میگذرونیم.

این رژیم رو به کسایی که بچه زیر یکسال و شیر مادری دارن، یا بچه شون بالای یکساله ولی خوب غذا نمیخوره، توصیه نمیکنم. چون شیر رو یه کمی کم میکنه. البته برای نویان که خداروشکر خوب غذا میخوره شیرم کافی بود.به نظر من شیر مادر حق الناسه. قبل اومدن این فرشته ها که شیری در کار نبوده، پس بهتره یه کم دیگه تحمل کنین.

و چه حس خوبیه عطر برنج ایرانی  پلوپز و عطر مسخ کننده تر قورمه سبزی آرامپز! بعد از یه هفته نخوردن غذاهایی که یه عمر باهاشون خو گرفتی،نون و پنیر و گردو چایی صبحونه. عجب لذتی داره خوردن! خدایا شکرت بابت بخشیدن این لذات به ظاهر ساده ای  که تا خودتو ازشون محروم نکنی قدرشونو نمیدونی.

راستی یه چیز بامزه از نویان بگم . جدیدا سعی میکنه خودش جورابشو بپوشه جورابو دستش میگیره و میچسبونه به پاهاش .

یه عروسک خرس خواب هم خونه مامانم هست که فشارش میدی خروپف میکنه. جدیدا نویان اونو فشار میده و باهاش میگه : "خخخخخخ پووووفف (البته قسمت پوفش رو دقیقا عین خروپف ادا میکنه)"

دیروز 17 دی 1395 هم برای اولین بار رفت کنار رادیات و تکرار کرد: "دااااا" یعنی "داغ". الهی که درد و بلات به جون من بیاد، عروسک شیرین و خوردنی مامان.

دیشب حوالی ساعت 3 شب باز هم بیدار شد و آب خواست. بعد آب خوردن، سعی کردم بهش شیر بدم، ولی ممانعت کرد و رفت سرشو گذاشت رو صورت بابا مهدی و اینقدر خودشو لوس کرد تا بابا بیدارشد و بردش تاب تاب!!!! برای تاب بازی کردن مهدی رو به رسمیت میشناسه البته گیج خواب بود و زود رضایت داد که شی شی بخوره و بخوابه.

دیشب یه اتفاق خیلی بد هم افتاد نویان شیطون با پیشونی از رو روروئکش افتاد روروئک دیگه برای سنش کوچیکه. همش ازش بالا میکشه.گفتم امروز مهدی جمعش کنه و ببره انباری.  البته موقع افتادن، خیلی خوب خودشو کنترل کرد و ضربش محکم نبود، ولی خیلی ترسید و گریه کرد و من هم کلی غصه خوردم میدونم که بچه تا بزرگ بشه هزاران بار زمین میخوره ولی نمیدونم چرا باز هر بار که همچین اتفاقی میوفته دلم آروم نمیگیره! خدا خودش نگهبانه این فرشته های دوست داشتنی باشه. آممین




نویان و 16 ماهگی




امروز دلم میخواد دستور یه آش خوب برای کوچولوهای نازنین رو بذارم. آش گندم. نویان من که خیلی دوسش داره. گندم پوست کنده رو از شب قبل خیس میکنیم و با دو تیکه گوشت گوسفندی و کمی جوانه گندم میپزیم. دقت کنین جوانه گندم زیاد نباشه چون طعم شیرینی داره و غذا رو شیرین میکنه. نویان که اصلا آش شیرین دوست نداره. بعد از پختن، نعنا داغ و پیاز داغ و کشک رو اضافه میکنین. من با گوشت کوب برقی کمی میکوبم و میدم جیگر خان نوش جان کنه. خیلی هم دوستش داره. امیدوارم این دستور به کارتون بیاد. نوش جان



شنبه 27 آذر 1395 رفتیم یه دور همی با حال،ویلای عمو مجید، تو منطقه سرآبله کرمانشاه. پسرم حسابی عاشق موسیقی شده بود. اینقدر از تنبک خوشش اومده بود که نگووو. میزد و قر میداد و کسی اجازه نداشت به تنبکش دست بزنه! خخخخخ
 اون شب حسابی پسر خوبی بود. با زدن و خوندن بقیه انرژی میگرفت و میخندید و می رقصید.
این شب خوب رو مدیون عمو بهرام عزیز هستیم که به این دورهمی دعوتمون کرد.
این روزها لطف خدا شامل حالمون شد و بارون خوبی بارید. شنبه 4 دی 1395 برای اولین بار نویان رو چند دقیقه ای، بردم زیر بارون و بارون رو لمس کرد. البته از ترس مریض شدن زود رفتیم تو ماشین و من با چهره متعجب پسرکی روبرو شدم که احتمالا  از خودش میپرسیده  این دیگه چی بود؟!
این روزها میره کنار در و مدام تکرار میکنه: "da daaaaaaa" و ما مجبوریم سرش رو با چیز دیگه ای گرم کنیم و به خاطر سردی هوا da daaaa رو بیخیال شیم!
یه چیز جالب دیگه هه هست که گفتنش خالی از لطف نیست. کلینیک فیزیوتراپی خواهر من، طبقه پایین خونه بابام ایناس. این وروجک خان، هر روز غروب که میخوایم بریم خونه، حتما باید اول بره به خاله شبنم جونش سر بزنه اگه هم ما نخوایم ببریمش اینقدر "ایه ایه" میکنه و خودشو به اون سمت کج میکنه تا ما رو راضی کنه! یه روز رفتیم و خاله کلاس کمانچه بود و زودتر رفته بود! حال بچم گرفته شد! با وعده شکلات و شیرینی هم حتی حاضر نشد بغل منشی و پرسنل خاله بره و زودی گفت بریم اینقدر پسر با احساسی دارم من
پنجشنبه 2 دی 1395 برای چکاپ 15 ماهگی بردمش مرکز بهداشت. وزن 12400، قد 83.5 و دور سر 49.7. خدا رو شکر همه چی خوب و بالاتر از نمودار رشد هم بود(هم قد و هم وزن و هم دور سر ) برخلاف تصورم که فکر میکردم نذاره وزن و قدش رو بگیریم، پسرم خیلی پسر خوبی بود و حسابی همکاری کرد. قربونت برم عزیزکم.
دیروز 228 تا از عکس های یک سال اخیر نویان رو چاپ کردم! خیلی سعی کردم کمش کنم ولی کمتر از این نشد من عاشق عکس چاپ شدم و عاشق خاطره بازی. کلی با عکس ها حال کردم. حالا کی وقت کنه تو آلبوم بزنه این همه عکسووووو!!!!!
پ ن: اینم اضافه کنم برای کمتر سیاه شدن دندون نویان با قطره آهن، سعی میکنم حتما حتما ته حلقش بریزم و بعد هم سریع آب بهش بدم. یه دستمال تمیز (جنسش کمی کلفت و جاذب باشه) رو سریع خیس میکنم، سر نویانو روی پام  میخوابونم و دندوناشو کامل پاک میکنم. بعد هم با مسواک انگشتی خیس یه بار دیگه دندوناشو پاک میکنم. قبلا دستمال خیس رو استفاده نمیکردم ولی از وقتی اونم اضافه کردم خیلی بیشتر راضیم. با بازی و خنده دندوناشو تمیز میکنم و خدا رو شکر نویان هم همکاری میکنه. در مورد شربت آهن هم پرسیدم و گفتن اون هم سیاه میکنه ولی کمتر! از اونجایی که قطره رو راحت تر میتونم به نویان بدم و دوزش هم کمتره، من همچنان قطره آهن فروگلوبین میدم.