ساعت 11:55 شد و اشک شوق تو چشمام حلقه بست. ساعت 11:55 روز 29 شهریور، روز و ساعتی که هرگز، هرگز از ذهنم بیرون نخواهد رفت. لحظه ای که گریه ابراز وجودت در گوشم طنین انداز شد و اشک شوق چشمامو تار کرد. اولین دیدار، اولین حضور و حالا یکسال و دقیقا یکسال از اون لحظه میگذره و احساسات من، عجیب منو به بازی گرفته! پسرم دوستت دارم، تولدت مبارک...
چه شبی بود، پارسال این وقت ها انتظار اومدنت خواب رو از چشمام گرفت. دلم میخواست هرچه زودتر ببینمت و در عین حال دوست نداشتم وجودم رو بدرود بگی! دوست نداشتم بخوابم، دلم میخواست آخرین تکون هاتو با تموم وجودم حس کنم و چه زود دلم برای تکون ها و سکسکه هات تنگ شد. و الان یکسال گذشته از شبی که چشمام از شوق دیدارت روهم نرفت که نرفت.یکسال گذشت و تو نه ذره ذره که به یکباره همه هستی من شدی و من بیشتر از اونی که فکر میکردم عاشقت شدم.عجب حس عجیبیه این حس مادرانگی!!! نویانم، همه هستی من ساعت 11:55 صبح تو یکساله میشی و من تمام خوبی های دنیا رو برات آرزو میکنم. تولدت مبارک...
اینو بابا مهدی برات نوشته :
"چقدر زود گذشت, انگار همین دیروز بود که نگران زردیت بودیم عزیزم, واکسن زدنات, اولین خنده هات, سینه خیز رفتنت, ماما گفتنت, سرگل گلیت, رانندگیت, احتیاطت موقع وایسادن, دست زدنت, بای بای کردنت, تلویزیون خواستنت, الاغ سواریت, غریبی کردنات, دنده ماشین عوض کردنتو...
تو بعدا اینا رو به یاد نمیاری, منم خیلی چیزا رو یادم رفته ولی هرچی هست اومدی تمام زندگی شدی, همه ی شادی ما از تو و برای توست.
تولد یکسالگیت مبارک مهربانم."
و متن زیر هم پدر جون ؛
"به راستی که نغمه ای است در این هوای تنهایی وقتی که مونس دل خسته ات نگاه مهربانه موجودی است که تصورش غیر قابل درک است تا در آغوش نگیریدش حس نمیکنی چه قدر دل انگیز است نمی فهمی پدر بزرگ شدن چه دنیاییست ،ومن تا همیشه أین عشق را با هیچ دنیایی عوض نخواهم کرد ،عشقم تولدت مبارک ،آمدنت پاکی مهربانی و سادگی را به ما آموخت ،نویان جان تولدت مبارک
ناصر _مریم ❤️❤️❤️❤️❤️
خدا میدونه که این روزها چه بر من گذشت. سه شنبه صبح 23 شهریور 1395 نویان رو پیش مامان گذاشتم و طبق معمول راهی اداره شدم. همه چی عادی بود و فکر میکردم فقط نویان خوابش میاد! حوالی ساعت 3:30 که برگشتم، دیدم نویان بغل بابا خوابه و بابا و مامان با نگرانی گفتن انگار تب داره! درجه رو گذاشتم، 38،37، 39 همین طور درجه بالا میرفت و اضطراب من رو بالا میبرد. بالاخره رو 39.2 از زیربغل واستاد!!! به کمک شیاف و 22 قطره استا تا 38 پایین اومد! دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. مهدی سریع وقت گرفت و رفتیم دکتر. دکتر گفت چیزی نیست و ویروسه! پسرم جدیدا موقع معاینه اینقدر گریه میکنه که انگار کتکش زدن! فکر کنم چشمش کردم! دکتر پرسید بدداروه؟! و پیرو تایید من براش شیاف و قرص کلرفنیرامین و اندانسترون که برای تهوع بود داد(اگه تهوع داشت) و گفت هر 8 ساعت نصف قرص رو تو آب حل کنین و بهش بدین! تب نویان با شیاف و استا پایین میومد ولی نزدیک 4 ساعت دوباره بالا میرفت! چهارشنبه رو مرخصی گرفتم و چون مهدی چهارشنبه نبود و باید سنندج میرفت، شب خونه مامان موندیم. شب که تنش رو چک کردم دیدم دونه های قرمزی که برجسته هم نبودن، رو دست و پاش هست. مثل همیشه مزاحم هدا جون شدیم و گفت یا رزولا است یا بیماری دست پا دهان که فقط هم باید صبر کرد تا دورش بگذره !تقریبا میتونم بگم شب تا صبح نویان نخوابید و ناله کرد!پاهاشو به تندی حرکت میداد و حس کردم که جوش هاش خارش دارند. و من هم بیدار بودم و مهدی هم به طبع بیدار میشد و دوباره میخوابید! شب طولانی ای بود. بالاخره سپیده دمید. اول صبح نویان بد نبود ولی هرچی میگذشت بیتابتر میشد! تا جاییکه نویان من، که به ندرت گریه میکنه، 10 دقیقه ای پشت هم اشک ریخت و گریه کرد و من که نمیدونستم دردش چیه و تو ساکت کردنش عاجز شده بودم، باهاش اشک ریختم! تا بابام رسید و بغلش کرد و عجیب بود که آروم شد!
غذا خوردنش بد نبود ولی با شیر خوردن مشکل داشت! انگار میک که میزد اذیت بود! چون یه میک که میزد ول میکرد و گریه!!! حسم میگفت گلوش درد میکنه و من که از زمان تجویز ویتامین D بی دلیل، اعتمادم رو به دکتر منصوری از دست داده بودم، و هدا جون هم گفت چرا به بچه قرص داده؟!، تصمیم گرفتم پیش دکتر دیگه ای ببرم که همکار قدیمم معرفی کرده بود. ساعت 8 شب نوبت داد. مطب آرومی داشت. دکتر میترا همتی، متخصص کودکان و استادیار دانشگاه. چهره مهربونی داشت و به آدم آرامش میداد. نویان که بیتاب و کلافه بود، باز هم موقع معاینه کلی گریه کرد و اینقدر منو گرفت که نذاشت وزنش کنیم. خانوم دکتر گفت گلو و گوشش متورمه و همون ویروس بیماری دست پا دهان ولی خفیفه! و چون ویروسیه، آنتی بیوتیک نمیخواد. شربت دیفن هیدرامین روزی دو قاشق مرباخوری، شربت تایلوفن هر 6 ساعت 2.5 سی سی و شیاف استا بهش داد و گفت ممکنه دونه های تنش بیشتر شه، نترس و پماد کالامین -ناژو براش بمال. نویان هنوز گریه میکرد و نمیدونم چی شد که جلو خانوم دکتر بغضم ترکید! آرومم کرد و گفت نگران نباش فقط اگه تا شنبه تبش قطع نشد دوباره بیارش! ما راهی خونه شدیم. نویان هنوز بیتاب بود! نگاه مظلومش قلبم رو به درد میاورد! داروها رو بهش دادیم. نویان عادت داشت موقع شیر خوردن میخوابید و حالا که شیر نمیخورد به شدت از کمبود خواب رنج میبرد! تا بالاخره مهدی به فکر خوابوندن تو پتو افتاد. دو طرف پتو رو گرفتیم و تابش دادیم و زود خوابش برد! وقتی خواب بود شیر خورد و تب هم نداشت. تا 4 صبح راحت خوابید ولی 4 بیدار شد و دوباره به زحمت و با روش پتو خوابوندیمش! صبح پنجشنبه سلام گفت و ظاهرا نویان من بهتر بود! دوباره مشغول بازی و شیطونی شد. طبق حرف خانوم دکتر دونه های تنش زیاد شد و قدیمی ها اول برجسته و بعد زخم شدن! کم کم حس کردم بدون شربت و شیاف هم تب نداره و امروز جمعه شربت استا و شیافش رو قطع کردم و ظاهرا بیماری رو به بهبوده... فقط چیزی که نگرانم میکنه اینه که باز هم حوالی 4 صبح نویان بیدار شد و ساعت 5 به زحمت خوابوندیمش! دو شبه که نیمه های شب بیدار میشه و نمیخواد دوباره بخوابه و اگه ادامه داشته باشه برامون سخته! و همچنین عاشق تاب خوردن تو پتو شده و وقتی پایین میذاریم گریه میکنه و این شد که این روش رو فراموش کردیم و خدا کنه نویان هم فراموش کنه!
امروز بالاخره آرومم. الان دلبندم خوابیده و من هم رو مبل دراز کشیدم و مینویسم و خدا رو التماس میکنم که همه بچه ها رو حفظ کنه که هیچ مادری تاب بیتابی فرزندش رو نداره...
نه که بگم تموم شده نه، چون ریزه کاری خیلی مونده ولی با تقریب خوبی میشه گفت زندگی تو خونه جدیدمون شروع شده. اسباب کشی خیلی خیلی سخت بود. منم نابلد با یه بچه 11 ماهه که انگار عادت کرده که مامان تا ساعت 3 عصر نباشه ایرادی نداره، ولی از 3 عصر به بعد بهونه مامان و شی شیری مامان میگیره حساااابی! بازم خدا رو شکر که نزدیک مامانیم و هر وقت نویان بهونه میگرفت، مامان با کالسکه میاوردش پیشم. شی شیری میخورد، شیطونی میکرد و میرفت.یه هفته ای رو خونه مامان گذروندیم تا سر و سامون بگیریم. تنشون سلامت خیلی بهشون زحمت دادیم. همین طور به معین جان دوست مهدی که واقعا نمیدونم چه جوری براش جبران کنم. خیلی خیلی کمکمون کرد. تنش سلامت و دلش شاد.
از منزل نو بگم که خداییییی خیلییییی دوسش دارم. دلباز و بزرگ و آفتاب گیره خداروشکر. کابینت و دکورش هم چون به سلیقه خودمون زدیم باب دله دیگه. هنوز پرده ها مونده. نصفش رو نصب کردن ولی یه تیکه دوختش مشکل داشت که بردن و هنوز نیاوردن! اون تیکه رو من سفید خواسته بودم واینا مشکی زده بودن! تموم شد حتما عکس میذارم (بالاخره عکس گذاشتم، الوعده وفا. البته هنوز پرده های آشپزخونه مونده!!!!) راستی رنگ کرم دیوار اتاق نویان رو مهدی زده! نقاش خیلی طولش داد و کلی ایراد تو کارش داشت. اصلا ازش راضی نبودیم. زمان به سرعت میرفت و ما هم فرصتی نداشتیم. این بود که مهدی دست به کار شد و یه سری از ایرادهای نقاش رو رفع کرد و برای رفع ایراد دو رنگ بودن، یه دیوار اتاق نویان رو هم این رنگی کرد.
از گل پسرم بگم که دو تا دندون بالاش هم داره در میاد. سه شنبه 9 شهریور 1395 با لمس دست فهمیدم که دندون بالا سمت چپ هم جوونه زده. جای اون یکی هم سفیده و ممکنه هر لحظه سر و کلش پیدا بشه. این ماه چکاپ نبردمش ولی رو ترازو خودم 11 کیلو بود. چند شبیه عصرونه و شام نمیخوره!!! هندونه میخوره نمیدونم به خاطر دندونه یا از سوپ و سرلاکش زده شده!!! آخه مامان میگه صبحونه و نهار خوب میخوره!!!! حالا گفتم سوپش رو بدم مامان نهار بهش بده، ببینم میخوره یا نه!!!! یکشنبه شب 7 شهریور 1395، مامان و بابا پیش ما بودن. مشغول شام خوردن بودیم که نویان بدون دست گرفتن به جایی نزدیک به دو دقیقه ای ایستاد
کلی همه براش ذوق کردیم.تا به خودم اومدم و دوربین رو آوردم که عکس بگیرم نشست
خلاصه پسرم داره به راه رفتن مستقل نزدیک و نزدیک تر میشه. جیغ و دست و هوراااااا
دیروز سه شنبه 9 شهریور 1395 بالاخره فرصت شد و برای انتخاب عکسای نویان رفتیم آتلیه. با اینکه اصلا تو دکور نمیموند که عکس بگیریم ولی عکساش واقعا عالی شده بود. به سختی از بینشون انتخاب کردیم. حالا 28 شهریور بهمون وقت داد که برای تایید نهایی بریم آتلیه.
از شیفت کاریم بگم که باز هم تغییر کرد و هر روز شدم جز پنجشنبه جمعه. البته این روال برای خود آدم خیلی بهتره، آخر هفته که همه تعطیلن تو هم تعطیلی، ولی یه روز در میون برای نویان عالی بود. راحت به بچه داریم میرسیدم. بابت بیرون اومدن از شیفت خیلی ناراحت شدم ولی خب چه میشه کرد!!!! از خدا آرامش و سلامتی تو کار و زندگی برای خودم و همه دوستای نازنینم آرزو میکنم...
امروز رسما امید زندگی مامان، 11 ماهگی رو تموم کرد و وارد 12 ماهگی شد. 11 ماهگیت مبارک نفس مامان. ماشاا...ش باشه حسابی شیطون بلا شده و خیلی برای مستقل راه رفتن (بدون کمک گرفتن از دیوار و... ) تلاش میکنه. "ماما" و " می می " رسما منم خخخخخ و میره سمت تلفن و با ماما می می گفتن به مامان میفهمونه که باید بیاد پیش من!!!!
این روزها که خیلی درگیر کار خونه بودم بیشتر پیش مامانم میموند و زیاد بهونه منو میگرفت. مامان هم میاوردش پیشم یه کم شی شیری میخورد، یکم شیطونی میکرد و میرفت. مامان فدای شیطونیات.
وقتی زنگ رو میزنم میدونه وقت اومدنمه و چنان بی طاقت میشه که دیگه نمیشه نگهش داشت. با چنان ذوق و خنده ای چاردست و پا به طرفم میاد که دلم غنج میره. من فدای خنده هات.
کادو شب چله اش، براش مینی استخر خریده بودم ولی باهاش بازی نکرده بود اصلا. یعنی خودم آبش نکرده بودم، فکر میکردم زوده!!! دختر عمو فاطی (دختر عمو مامانم) از شمال اومد و سوغاتی براش یه مینی استخر آورد که خونه مامان آبش کردیم و گذاشتیم تو آفتاب که آبش گرم شه. وای نمیدونین این بچه با چه ذوقی آب بازی میکرد!!! بمونه که کلی هم آب خورد!!! دهن باز ذوق میکرد و میخندید و آب میپاشید. قربون خنده هات پسر نازنینم. آخر کار هم با گریه استخر رو ترک میکرد!!!
جدیدا یاد گرفته از مبل و وسایل بالا میکشه!!! میره رو مبل مامان اینا و کلید کولر رو میزنه!!! خلاصه حسابی وروجک شده.
این روزها خیلی خیلی شیرین و خواستنی شده. این دوران، از بهترین دوران بچه هاست. امید که هر زنی که دوست داره، این روزها رو تجربه کنه...