قاصدک مهر

روزهای تلخ و شیرین

قاصدک مهر

روزهای تلخ و شیرین

خدانگهدار عینک طبی


خیلی وقت بود که تو فکر عمل کردن چشم و برداشتن عینکم بودم. دکتر های کرمانشاه بهم گفتن شمارت کمه و عمل نکن. مهدی هم اصلا راضی نبود کرمانشاه عمل کنم و میگفت حتما بریم کلینیک نور تهران. خواهر شوهرم هم کلی برام پرس و جو کرد و در نهایت گفت دکتر علیرضا فهیم رو معرفی کردن. خیلی یهویی شد. تا 3.5 میلیون هزینه عمل رو بیمه تکمیلی هیات علمی ها میداد.هزینه فمتو لیزیک با دارو و هزینه های قبل از عمل،6 میلیونی میشد.مهدی یه روز گفت ممکنه بیمه تکمیلی دیگه تمدید نشه و ما تصمیم گرفتیم حتما دنبالش بریم. خدا رو شکر کلینیک نور هم خیلی زود و راحت بهم وقت داد.پنجشنبه 22 شهریور 1397 ساعت 8 صبح بهم نوبت ویزیت داد. ما هم چهارشنبه ظهر از کرمانشاه حرکت کردیم. مامان هم به اصرار خودش باهامون اومد و خدا خیرش بده خیلی کمک بود و نویان رو نگه میداشت. پنجشنبه صبح رفتم مطب دکتر فهیم و ویزیت شدم. مطبش با مطب دکتر هاشمی (وزیر بهداشت) یه جا بود و چقدر همه چی دقیق و مرتب بود.عکس چشم هم کلینیک نور گرفتم. کلینیک هم عالی بود و برای هیچ چیز معطل نشدم. دکتر گفت میتونم همPRK و هم فمتولیزیک انجام بدم که به خاطر نداشتن دوران نقاهت و بچه کوچیک و  ... من فمتو رو انتخاب کردم و وقت عمل من شد یکشنبه 25 شهریور 1397.



مامان اینا دوشنبه برنامه شمال رفتن داشتن و اگه مامان میخواست با من بمونه برنامه شون کنسل میشد. من خیلی بهش اصرار کردم که برگرده ولی خودش طاقتش نگرفت و گفت یکشنبه بعد از عملت اگه خوب بودی برمیگردم کرمانشاه. این روزهایی که تهران بودیم به دید و بازدید اقوام گذشت و خیلی خوب بود.خونه خاله سوری که رفتیم مامان اونجا موند و دیگه خونه خواهرشوهرم برنگشت.



نویان برای اولین بار سوار مترو شد. چقدر بچه‌های این نسل ریزبینن!میگفت مامان این قطاره دوطرفه است، دوتا راننده داره!تهران برای پسر عاشق موتور من خیلی جذاب بود و تقریبا تمام موتورهای پارک شده رو سوار میشد و میگفت ازم عکس بگیر خخخخ

برای اولین بار هم سوار چرخ و فلک های دوران بچگی ما شد و کلی ذوق کرد. همون چرخ و فلک های دوره گرد که برای من یه دنیا خاطره بود.



حسابی با عمه مهناز و محمد علی جور شده بود و صبح که از خواب بیدار میشد اولین کارش بیدار کردن محمدعلی بود. میرفت خودشو مینداخت روش و بیدارش میکرد. 

شنبه عصر من و مهدی و نویان رفتیم پارک ژوراسیک. خیلی پارک جالبی بود و حسابی به همه مون خوش گذشت. حیوونا و دایناسورهای متحرک. بازی با بیل مکانیکی که نویان عاشقشه. خلاصه خیلی خوب بود و دیدنش رو به شدت بهتون توصیه میکنم.

آخرین شب زندگی با عینک خونه دخترخالم دعوت بودیم و چون 5 صبح باید میرفتم بیمارستان و یوسف آباد بهش نزدیک بود، قرار شد شب خونه دختر خالم بخوابیم.به سفارش دکتر از پنجشنبه چشمم رو آرایش نکردم و روزی دوبار با شامپو بچه میشستم. روز قبل از عمل هم رفتم حموم ولی یادم رفت شامپو بچمو بیارم خونه دختر خالم. عجب شبی بود!!!خواب با چشمام قهر کرده بود. همش میگفتم کاش زودتر صبح بشه. در کل یک ساعتم نخوابیدم. بیدار شدم. آماده شدم و بعد از صبحونه قرص پروپانولم رو خوردم. شکیبا عزیزم(دختر دخترخالم)برام اسنپ گرفت و من و مهدی راهی بیمارستان شدیم. مثل همیشه همه چی مرتب بود. تعداد بیمارا زیاد بود و تو اتاق عمل کمی طول کشید تا نوبتم شد. قطره بی حسی رو برام ریختن و رفتم زیر دستگاه. دستگاهی که فلپ رو برش میداد کمی اذیت میکرد. البته به هیچ عنوان درد نداشتم. چشم چپ با گفتن عالی بود دکتر تموم شد. تو چشم راستم وقتی خواستن فلپ رو سرجاش بذارن، دکتر به رزیدنتش گفت بلند کن، قطره ضد خونریزی بریز و ...

عمل تموم شد. پلکم بسته شده بود و به هیچ صراطی مستقیم نبود!!!استرس گرفتم. حتی دکتر بعد از عمل به سختی معاینه کرد!!!چشمام باز نمیشد!!!انگار کور شده بودم و فقط من بودم که این اتفاق برام افتاده بود!!!البته گفتن طبیعیه ولی منو به شدت ترسوند. اومدم خونه دختر خالم. تلاشم برای باز کردن پلکام بی نتیجه بود. سعی کردم کمی بخوابم. یک ساعتی گذشت تا اون کابوس تموم شد و کم کم تونستم چشمامو باز کنم. رفتم خونه خواهرشوهرم و بالاخره درست و درمون خوابیدم. مامان که خیالش از من راحت شد با اتوبوس برگشت کرمانشاه که دوشنبه کاراشو بکنه و سه شنبه به سمت شمال حرکت کنن.ویزیت منم دوشنبه ساعت 2 بود و برنامه ما حرکت به سمت شمال، اول صبح سه شنبه بود.

عمل فمتو خیلی خیلی راحت تر از اونی بود که فکرشو میکردم. هیچ دردی نداشتم. یه روزی تو خونه عینک زدم و موبایل و تی وی رو کنار گذاشتم. اونم اذیت نبودم گفتن بزن زدم.دوشنبه با مهدی و نویان رفتم ویزیت. شماره چشم چپم صفر شده بود ولی چشم راستم هنوز 0.25 آستیگمات داشت که اپتومتریست گفت هنوز زوده و معلوم نیست. پرسنل به شدت مهربون و با احترام بودن. کلی با نویان حرف زد. نویان گفت میخوام مثل مامان چشممو عمل کنم، اونم نشوندش پشت دستگاه و بعد گفت بیا چشم تو هم عمل کردم. دکتر بعد از معاینه گفت چشمت خشکه و اشک مصنوعی رو هر دو ساعت بریز و اگه تهرانی دو هفته دیگه بیا تا تحویلت بدم. گفتم کرمانشاهم گفت نیازی نیست پس!!!

الان حدودا سه هفته ای از عملم گذشته. چشم چپم عالیه ولی چشم راستم هنوز تاری آستیگمات داره. اونم جهت دو ردیف آخرE ها رو میتونم تشخیص بدم ولی تاری داره. حالا تو فکرم برم تهران یا هنوز زوده!!!کرمانشاه پیش دکتر گروسی رفتم، بماند که خیلی برخوردا بد بود و کلا بهش زور داشت که من رفتم تهران، ولی گفت برای نتیجه گیری هنوز زوده!!!به سفارش همکار خواهرم دارم آناناس میخورم گرچه به نظرم بی ربطه. برام دعا کنین که زودتر داستان چشمم تموم شه


طعم مهدکودک


الان که مینویسم تو ماشین نشستم. سوییچم انداختم ولی توان روشن کردن ماشین رو ندارم!!!به خیابون نگاه میکنم و صدای خنده های نویان، اون خنده های پرشور و از ته دل، تو گوشم میپیچه.ضبط رو روشن میکنم و تصمیم میگیرم همین جا تو ماشین منتظر بمونم. امروز اولین روزیه که تنهایی مهد مونده!!!الان چی کار میکنه؟!فهمیده من نیستم یا نه! گریه میکنه یا نه؟! تو ذهنش چی میگذره؟!خدا میدونه.فقط کاش یه روزی بفهمه که همه این کارا برای خودشه و ما چقدر دوسش داریم.

بعد از تجربه تلخ مهدکودک شیما، به سفارش همکارم مهد باران رو انتخاب کردم. دو روزه که با هم میایم مهدکودک. روز اول خیلی خوب بود. مربیشون هم بینهایت مهربونه. هنرمند هم هست. تنبک میزنه و شعر میخونه. زنگ ورزش هم دارن که همه بچه‌ها میان بیرون و با آهنگ ورزش میکنن. من یه گوشه میشینم و خودم رو مشغول میکنم. سعی میکنم بهش توجه نکنم. روز اول بهتر از روز دوم بود. روز دوم وقتی مشغول بازی شد من از کلاس اومدم بیرون. کمک مربی هم درو بست. صدای گریه بچمو میشنیدم ولی بلند نشدم تا اینکه مربی اصلیش گفت نویان روز دومشه بذار بره پیش مامانش!بال درآورد به سمتم. گریه میکرد گفت نمیخوام بازی کنم!منم بغلش کردم. بوسیدمش.اصلا حاضر نبود دیگه ازم دور شه!منم گفتم خب پس دیگه هیچ وقت مهد نماییم و اون بیل مکانیکی کنترلیم که قرار بود جایزه بگیری نمیگیری! انگار سر دوراهی مونده بود ولی در نهایت گفت بریم. کیفش رو برداشتم که ببرمش ولی زهرا جون (مربی مهد) گفت این کارو نکن!گفت نویان خیلی خوبه!گفت بذار پیش همسالاش باشه، به نفعشه! خلاصه روز دوم هم گذشت. مربیش گفت فردا باید بذاریش و بری!!!دلم آشوب بود. زهرا جون گفت همه بچه‌ها این مرحله رو دارن، فقط زودتر یا دیرتر. بچه‌های پیش دبستانی میومدن همین حالت بودن و از مامانشون جدا نمیشدن!!!حس میکردم لبه پرتگاه ایستادم!نمیدونستم درستش چیه. با مهدی هم مشورت کردم، اونم موافق مهد گذاشتنش بود. هزاربار با خودم بالا پایینش کردم. بذارم؟! نذارم؟!همش میگفتم من که مجبور نیستم بذار یکم بزرگتر شه ولی بازم میگفتم آخرش که چی؟!وابستگی بیشتر!جدا شدن سخت تر!شروع کردم براش داستان علی کوچولو رو گفتن که باید میرفت مهد و مامانش بره سرکار. اونم دقیق گوش میداد. میوه و اسنک تخم مرغ و ... گذاشتم تو کیفش. زهرا جون گفت پنجشنبه روز اسباب بازیه، یه اسباب بازی که دوست داره هم براش بیار. خودش لودرش رو انتخاب کرد. تو مسیر دوباره داستان علی کوچولو رو براش تعریف کردم. وارد مهد شدیم. انگار استرس خودم بیشتر از نویان بود. به زهرا جون گفتم تغذیه ها و آبش تو کیفشه. گفتم وقتی گریه میکنه و میگه اشکم اومده باید اشکاشو پاک کنین و خودم زدم زیر گریه!زهرا کلی دلداریم داد گفت همه همینن نگران نباش. نویان ازم جدا نمیشد. زهرا کلاسو سپرد به کمک مربی و اومد پیش نویان.منم باهاش حرف زدم که من باید برم سرکار، بوسش کردم و خداحافظی کردم ولی پامو چسبیده بود و جدا نمی شد.زهرا جون هم کلی باهاش حرف زد. نشست کف مهد و کلی فلش کارت درآورد و شروع به بازی کردن. نویان فلش کارتا رو جلوی زهرا جون میگرفت و اونم براش شکلک درمیاورد و نویان از ته دل میخندید. گاه گاهیم برمیگشت و منو نگاه میکرد.تعداد برگشتن ها و چک کردن های من توسط نویان کمتر شد. زهرا گفت کم کم برو عقب و در نهایت از مهد زدم بیرون. هنوز صدای خنده هاش میومد و هنوز نفهمیده بود من نیستم و بالاخره پسرم جدا شد. پنجم مهرماه 1397.

بعد نوشت: به مهدکودک زنگ زدم. گفت نویان اصلا گریه نکرده الانم دست زهرا رو گرفته و دارن با هم بازی میکنن!مدیرشون گفت چیزی به اسم گریه من تو این بچه ندیدم!فقط نیم ساعت دیگه بیا ببرش که خسته نشه و شنبه با انرژی بیاد دوباره.

خدای من باورم نمیشه!این نویان منه؟!مثل همیشه تو شرایط سخت سربلنده. خدایا شکرت. شکرت بابت نویان، شکرت بابت مهدکودک باران و زهرا جون مهربونش. خدایا شکرت...

بعد نوشت:مهدکودک رفتن نویان ادامه داشت. اول صبح ها، مخصوصا وقتی منم زیاد فرصت نداشتم که کنارش بمونم یکمی بیتابی میکرد و البته زود آروم میشد. یه بار پشت کلاس مهد گوش واستادم و دیدم نه، واقعا مربیش راست میگه و زود آروم میشه. گاهی نقشه میکشید. یه روز دوتا ماشین برداشته بود که ببره مهد، بهش گفتم دوتا نه یکیشو ببر، گوش نداد. منم باهاش بحث نکردم. وقتی رسیدیم دم مهد گفت باباجون بریم خونه یکی از ماشینا رو بذارم خونه خخخخ. در این حد فکر کرده بود!!!! من که مدام زنگ میزدم مهد و احوالش رو میگرفتم. یه روز هم مامان رو فرستادم بیخبر رفت و تو دوربین نویان رو چک کرد و خدا رو شکر مشغول گلبازی و خوشحال بود. در کل روندش امیدوار کننده بود. امروز 14 مهر 1397 نویان به راحتی رفت مهدکودک، بی هیچ بهونه ای. سریع رفت بغل مربیش و شروع به تعریف کردن کرد. حتی نیازی نبود من باهاش وارد مهدکودک بشم و من امروز خوشحال و بی دغدغه راهی اداره شدم و باز هم شاکرم که نویان قسمت من شد...

پایان سه سالگی

سه سال از یکی بودن من و تو گذشت!باورش سخته ولی تو اینقدر بزرگ شدی که کنارم میشینی، نگاهم میکنی و با چراهای ناتمومت منو به چالش میکشی. 

باورش سخته اما واقعیته. 

دلم نمیخواد روزهای باهم بودنمون اینقدر سریع بگذره ولی چه بخوام چه نخوام میگذره و من با تمام وجودم میخوام از ثانیه ثانیه کنار تو بودن، نهایت لذت رو ببرم.

بهترینه زندگی من، سه سالگیت مبارک...

رنگین کمان زندگی من

تولد من 29 شهریوره، ولی به چند دلیل جشن تولد سه سالگیم رو 8 شهریور 1397 تو باغ دجونم گرفتیم و خیلی همه چی خوب بود و خوش گذشت.


تم تولد امسالم رنگین کمون بود و این تاج و پاپیون و استند ها و گیفت زیبا رو که میبینین، همه رو مامان جونم درست کرده و تقریبا یه ماهی طول کشید تا با این همه حجم کاریش بتونه تمومشون کنه.


این رنگین کمون کوچولوهام گل سینس که تقریبا همه مهمونا (از آقا و خانوم و بچه) ازش استقبال کردن و به سینشون نصب کردن.تیپ منو که میبینین، مامان هم یه کت سفید و سارافون آبی کاربنی پوشید و گل سینه رنگین کمون زد، باباجونمم پیرهن سفید پوشید با ساسبند پاپیون آبی کاربنی و گل سینه رنگین کمونی. ست قشنگی شد.



مامان جون این باکس هام درست کرد ولی رو میزم به اندازه کافی شلوغ شده بود و استفاده نشدن.



اینم از تم قشنگ رنگین کمون من.



و گیفت های قشنگم که مامان جون پشتشم آهنربا زد که رو یخچال نصب شه و الان عکس من رو خیلی از یخچالا رفته.



جشن تولد سه سالگیمو به پیشنهاد مامان و باباجون تو باغ دجون گرفتیم. 40 نفری هم مهمون داشتیم.خاله شراره و عمو سینا از اصفهان و خونواده های دختر عمه ها و پسر عمه از همدان و عمه مهناز و محمدعلی از تهران، خونواده عمو آرمین، خاله شبنم و مامان عمو سعید و عمو ابراهیم(دوست عمو سعید)، خاله فرانک(دوست مامان) عمو نادر اینا(عمو مامان)، مامانی و بابایی(مادر بزرگ و پدر بزرگ مامان) و حتی عمو حسن(عمو مامان) که بچه هاش نتونسته بودن مرخصی بگیرن، تنهایی خودشو از تهران به تولدم رسوند و خیلی هم زحمت کشید. حیف که عمو عابد اینا(دوست صمیمی بابا جونم) نتونستن بیان!!!آخه پونه کوچولو مریض شده بود. کلی مامان و خاله پریا برنامه ریزی کرده بودن. مامان میگه قسمتشون نبوده دیگه!!!



بالاخره روز جشن تولدم رسید. مامان و بابا کلی کار داشتن.از صبح رفتیم باغ و همه جا رو تزیین کردن.میز و صندلی چیدن و ... من که همش تو استخر بودم. خاله شراره و عمو سینا و ماجون دجون هم کلی کمک کردن.عمه مهناز و محمدعلی هم که از تهران اومده بودن، خونه موندن و برامون نهار و سالاد درست کردن. نمیدونم هوا گرم بود، علتش دقیقا چی بود ولی هرچی بادکنک میزدیم میترکید. 60-70 تایی بادکنک زدیم که البته شب که برگشتیم چیز زیادی ازشون باقی نمونده بود خخخخخ



اینم از کیک رنگین کمونی من که البته کلی داستان داشت. چون گفتن این رنگ ها رو بهداشت ممنوع کرده و نمیزنن و سرطانزاست. مامان هم گفت خب فوندانتشو بزنین. پول فوندانت هم دادیم ولی رفتیم دیدیم خامه زدن!!! گفتن فوندانت خیلی به ضررتون میشده چون 2 کیلوییش فوندانت میشده!!!البته ماجون و مامان قبل از سرو کیک، تمام خامه های رنگی دورش رو جدا کردن.



امسال تقریبا اولین سالی بودم که میفهمیدم تولد یعنی چی و کلی براش ذوق داشتم. البته من از صدای بلند خیلی بدم میاد، اولش هم که باند روشن شد، یکم ترسیدم ولی کم کم عادت کردم. وسطای تولد دیگه حوصلم سر رفته بود و بهونه میگرفتم، که خاله شبنم جونم یکی از کادوهاشو بهم داد، یه ماشین بود که آدم آهنی میشد و من کلی دوسش داشتم و انرژی گرفتم و دوباره شارژ شدم. در کل مامانم خیلیییی ازم راضی بود.



از اول تولد هی میگفتم شمعا رو فوت کنم و هی مامان میگفت نه الان زوده!تا بالاخره وقتش شد. 



این ژله دلبر هم هنر دست مامانمه. 17 لایه است. دو روز طول کشید تا مامان درستشون کنه. آخر این پست به مامان میگم طرز تهیه شو بذاره.



و بالاخره شام تولد من.من که کل روز تولد، به جای تمام وعده های غذایی پفک خوردم، بس که مامان برام پفک نمیخره، با پفکای تولد جشن گرفتم و اصلا به غذا لب نزدم ولی مهمونا میگفتن شام خیلی خوشمزه بوده.



بالاخره رسیدیم به اصل تولد. شمع رو فوت کردم، کلی با چاقو رقصیدم و کیکمو بریدم. خیلی هم خوشمزه بود.



آخر هم با مامان رفتیم سر میز هرکس و کادوشو جلو خودش باز کردیم و تشکر کردیم. مامان اعلام کادو رو دوست نداره.پاکت پولا رو که بدون باز کردن برمیداشت و فقط تشکر میکرد.برای کادوهام جلو هرکس کادو خودشو باز میکرد وتشکر میکرد. 

ماجون دجونم برام یه دوچرخه خوشگل خریدن. البته خودم رفتم و انتخاب کردم، از همون مغازه اول خخخخ. هرچیم بهم گفتن بیا بریم بقیه رو هم نگاه کنیم رضایت ندادم. عالیه خیلی دوسش دارم.خاله شراره بهش بادکنک و نوار و ... وصل کرده بود، شده بود دوچرخه عروس خخخخ

یکی از کادوهای خاله شراره و عمو سینا هم عینک آفتابی با فریم آبی بود که کلی براش ذوق کردم و مخصوصا عاشق دستمال عینک و پاک کردنشم.

اینم از گزارش جشن تولد سه سالگی من. البته من هنوز سه سالم نشده و 29 شهریور که بیاد، رسما سه ساله میشم.

پ. ن: جشن تولد گرفتن، اونم تو باغ واقعا کار سختی بود. حجم کارا خیلی زیاد بود، من و مامان واقعا هلاک شدیم. تازه شام رو از بیرون گرفتم و دردسر شامو نداشتیم ولی واقعا خوشحالم که برای نویان جانم این تولد رو گرفتم و به همه خوش گذشت. 

فردای تولد، به محضی که نویان بیدار شد، شمع آباژورم رو برداشت و گفت مامان بیا تولدته. منم کلی ذوق کردم و گفتم خب حالا باید شمعو فوت کنم؟!وروجک حرف خودمو بهم برمیگردونه و میگه نه فعلا زوده خخخخخ

درست کردن ژله رنگین کمونی راحت ولی زمان بره. اول یه قالب ژله مناسب(سایز بزرگ) انتخاب میکنیم. من شخصا با قالب فلزیا راحت ترم. اول یک بسته ژله آلوورا رو با یه لیوان و نیم آب جوش حل میکنیم. برای حل شدن کامل، من میذارم رو کتری که آبش در حال جوشیدنه. بعد یک سومش رو میریزیم تو قالب و ده دقیقه ای میذاریم تو فریزر تا ببنده.بقیه شم میذاریم کنار که هم دمای محیط بشه. روی لایه اول که خودشو گرفته رو با میوه و سبزی و ... تزیین میکنیم و یک سوم دیگه از ژله آلوورا که هم دمای محیط شده رو میریزیم روش و دوباره فریزر و ... یک سوم باقی مونده رو با بستنی وانیلی که از قبل آب و هم دمای محیط شده قاطی میکنیم و میریزیم رو لایه های قبلی.

حالا نوبت ژله قرمزه، اونم با یه لیوان و نیم آب جوش، حل میکنیم، هم دمای محیط که شد نصفشو به قالب ژله اضافه میکنیم. نصف باقی موندشم با بستنی(دو تا سه قاشق بستنی وانیلی کافیه) قاطی میکنیم و میریزیم و به همین ترتیب، نارنجی، زرد، سبز، آبی و بنفش هم اضافه میکنیم. لایه آخر هم که خودشو گرفت از فریزر درمیاریم و میذاریم تو یخچال که یخ نزنه. برای بیرون آوردن از قالب هم آب گرم رو تو تشتی میریزیم و ظرف ژله رو میذاریم توش که دورش یکم آب بشه. به راحتییییی ژله برمیگرده و یه رنگین کمون خوشگل و خوشمزه تحویلتون میده. یه نکته دیگم که بگم، برای سریعتر پیش رفتن بهتره هنوز یه رنگ تموم نشده، رنگ بعدی رو آب کنید و بذارین کنار که خنک شه. چون اگه دماش بالا باشه لایه قبلی رو آب میکنه و رنگاش قاطی میشه.



دو روز مونده به تولد به سرمون زد براش بنر سفارش بدیم و بهترین تصمیمی بود که گرفتیم، چون تزئینات تو باغ دوومی نداشت!!!بادکنکا که میترکیدن، تزیینات تم هم نمیشد چید، چون باد میومد و بنرش خیلی فضا رو شاد و دوست داشتنی کرده بود.

با تموم سختی های جشن تولد، همه چی خیلی خیلی خوب پیش رفت و خیلی راضیم. به نظر من بچه‌ها فقط چند سالی مهمون ما هستن. بعدش احتمالا ما به نظرشون جذاب نیستیم و دوست دارن با دوستاشون و جوونا تولد بگیرن. پس تا فرصت هست سعی میکنم از کنارش بودن نهایت لذت رو ببرم و تموم سختی ها رو به جون میخرم که شاید بعدها نگم افسوس...


شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست
جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو.
 رنگین کمان زندگی من تولدت مبارک.





مهدکودک شیما


بالاخره فرصتی پیدا کردم که بنویسم. میخوام از برنامه یک ماهه مهدکودک بگم. از یه پروژه ناتموم.بهتره از اولش بگم.از همین اول عذرخواهی میکنم که پستش طولانی میشه.

همسایه دیوار به دیوارمامان اینا یه نوه داره به اسم کیان که بعضی وقتها میومد دنبال نویان تا با هم بازی کنن. خدایی هم با هم خوب بازی میکردن. ماشین و دوچرخه همو سوار میشدن و بازی میکردن.گاهی هم دعواشون میشد و من تا وقتی صدمه ای به هم نمیزدن دخالت نمی کردم. البته کیان تقریبا 2 سالی از نویان بزرگتره. یه نوه دیگم تو کوچه مامان اینا هست به اسم مهرسام که 3 سالی بزرگتر از نویانه. وقتی مهرسام هست کیان زیاد نویانو تحویل نمیگیره. یه بار اومدن دنبال نویان ولی باهاش بازی نمیکردن. نویان هم تو یه فرصت خوب رفت رو دوچرخه کیان  و محکم نشست. مهرسام و کیان شروع کردن به زدن نویان و نویان هم محکم دوچرخه رو چسبیده بود!!!من سریع رفتم نویانو بلند کردم و مهرسام و کیان رو دعوا کردم که کتک زدن کار بدیه.گرچه اصلا براشون مهم نبود!انگار اینقدر سرشون داد زدن که براشون عادی شده!!!ولی نویان افتاد گریه و حسابی از من شاکی شد که چرا از دوچرخه بلندش کردم!!!حتی وقتی مامانم بهش گفت ازین به بعد کیان بیاد دنبالت میگم چون کتک کاری کردین نویان دیگه با شما دوست نیست، نویان ناراحت شد که نههه نگوووو من با کیان دوستم!!!

خلاصه این مهرطلبی نویان و اینکه حاضر بود کتک بخوره ولی با اونا بازی کنه منو ترسوند و فکر رفتن به مهد رو تو سرم انداخت.

با اینکه کلی بهش یاد داده بودم که اگه کسی خواست بزنتت باید دستشو بگیری و اجازه ندی بزنتت(بابام به شدت با این روش مخالفه،میگه این تربیت اصولی به درد ایران نمیخوره، باید بگی کسی زدت تو هم بزنش. ولی من همچنان کاری رو که روانشناسا میگن درسته انجام میدم.)ولی تو موقعیت نتونست از خودش دفاع کنه و البته شایدم از دست ندادن دوچرخه براش اولویت بود.



خلاصه اینکه بعد از کلی تحقیق و بررسی و دیدن چندتا مهد، تصمیم گرفتم بذارمش مهدکودک "شیما" که خودم و خواهرامم همونجا رفتیم و یه دنیا خاطره خوب ازش داریم و طبق تحقیقات و تعریفات بهترین مهدکودک کرمانشاست.

رفتیم و به انتخاب خود نویان، براش کیف خریدیم.هم یکم براش بزرگ بود هم قیمتش به نظرمون بالا بود. ولی هرچی مدل های دیگه رو نشونش دادیم نظرش تغییر نکرد که نکرد!!!عاشق آژیر و چرخاش شده بود. مام طبق اصولی که خونده بودیم رفتار کردیم و براش گرفتیم. (یا باید بچه رو خرید نبری یا اگه بردی باید به انتخابش احترام بذاری)

رو نویانم کلی کار کردم و از نظر روحی آمادش کردم و بالاخره از دوم مرداد 1397 فرستادمش مهدکودک شیما کلاس سه تا چهار ساله ها.

روز اول خودمم مرخصی ساعتی گرفتم و با مامان و مهدی و نویان رفتیم مهدکودک.

اولش که فقط تو حیاط میموند و به زور راضی میشد بیاد بالا تو کلاسا. به اصرار من اومد بیرون کلاس واستاد، ولی هیچ علاقه ای به داخل کلاس رفتن نداشت و مربی هم هیچ تلاشی برای جذبش نمیکرد!

البته من گفتم میخوام نویان تدریجی جذب مهدکودک بشه و نمیخوام با گریه و استرس از ما جدا شه و آسیب روحی ببینه و اعتمادش رو به خونوادش از دست بده.

روزها به همین منوال گذشت و بالاخره نویان راضی شد با مامانم بره سرکلاس ولی بدون مامانم اصلااااا.کلی بهش وعده جایزه دادم، یه نیسان آبی که به قول خودش نمیتونه بار بزنه و ... ولی فقط یک روز در حد چند دقیقه تنهایی سر کلاس موند. اون روز وقتی از اداره برگشتم سریع بهم گفت مامان من تنهایی رفتم سرکلاس، منم کلی تشویقش کردم ولی مامان گفت جایزه شو ندم تا انگیزه داشته باشه یکم بیشتر تنهایی سر کلاس بمونه ولی این اتفاق هیچ وقت نیوفتاد.

البته این ماجرا رو به فال نیک میگیرم چون باعث شد خیلی چیزا رو بفهمم.

نمیدونم شاید من توقع زیادی دارم ولی فکر میکنم مربی مهد حداقل باید چند مساله مهم روانشناسی رو بدونه!!!نه یه آدم عامی که چون کار دیگه ای پیدا نکرده مربی مهد شده!!این سن مهمترین سن برای بچه هاست! باید روحیات بچه درست شکل بگیره.گرچه سیستم آموزشی مملکت ما از پای بست ویرانه!!!

چند روز دیگه هم گذشت و نویان جذب کلاس نشد. با اینکه عاشق مهدکودک بود و هر روز میگفت بریم مهدکودک! به مربیش پیام دادم که به نظر من هنر مربیه که بچه رو جذب کنه. زنگ زد که نه شما دست و پای منو بستین میگین نمیخواین بچه رو بذارین و برین!بچه گریه میکنه بعد عادی میشه براش و ...

منم گفتم نه من میترسم از نظر روحی آسیب ببینه و نمیتونم این روشو بپذیرم.ولی انگار حرف من به مذاق مربی محترم خوش نیومد!!!

خلاصه ازینجا بگم که مربی محترم به همه بچه‌ها کتاب میده جز بچه به زور سرکلاس اومده من!!!و وقتی مامانم ازش میپرسه به نویان کتاب نمیدین میگه 20 تومن هزینه شه!!!در حالیکه اصلا به ما نگفته بودن وگرنه قطعا من پرداخت میکردم و حتی یه مداد به نویان نداده بود که اون روز نقاشی کنه!!!

کلی از من لیوان یکبار مصرف و دستمال مرطوب و دستمال کاغذی و صابون مایع گرفتن، ولی مامان میگفت بعد از بازی تو حیاط، با همون دست کثیف میارنشون سر کلاس و تغذیه میخورن و از هیچکدوم از وسایل هم استفاده نمیکنن!!!

حتی نویان رو صدا نمیزده که تو بازیا شرکتش بده!!!مربیشون یه کانال داشت که فعالیت مهد رو گزارش میکرد، منم اد کرده بود. یه بار گفتن جشن آب بازی داریم، بچه‌ها تفنگ آبپاش بیارن. از همه بچه‌ها عکس گذاشت تو کانال جز نویان!!!حتی یه بار که تو بازی آموزشی شرکت کرده بود هم ازش عکس نگرفت!!!انگار با یه وجب بچه لج کرده بود!!!

مامان میگفت سر کلاس همش سرش تو گوشیه و واقعا حواسش به بچه‌ها نیست.

دیگه کم کم ازین روند خسته شدیم. مامانم شده بود کمک مربی و نویان هم ازش جدا نمیشد!اونم از هر روز مهد رفتن خسته شده بود.یه روز مربی هم کار بانکی داشت و نیومده بود، یکی جاش بود که اصلا نمیتونست بچه‌ها رو کنترل کنه و انتظار داشت بچه سه ساله دست به سینه بشینه رو صندلی!!!دیگه طاقت مامان تموم میشه و میره پیش زیباجون(معاون مهد)همون موقع هم مربی نویان میرسه. مامان کلی اعتراض میکنه مربی هم معذرت خواهی میکنه و میره.

یه روزم خانوم نعلینی(مدیر مهد که مدیر مهد زمان ما هم بود) با مامان کلی حرف میزنه که تو الان برای این بچه سمی و وابستگیش به تو زیاده و خودتم بهش خیلی وابسته ای و خودت سه تا دختر داشتی و حس میکنی اجاقت با نویان روشن شده!!!مامانم بهش گفته بود این حرفا چیه من سه تا دختر دارم که یکی از یکی موفق تر و باعث افتخار منن و اصلا حس نمیکنم روشن بودن اجاق خونه به پسر داشتنه!!!

مامان که این حرف رو به من زد دیگه اساسی قاطی کردم!گفتم ترجیح میدم بچم روند اجتماعی شدن کندتری داشته باشه تا با همچین عقاید کهنه پوسیده و احمقانه ای تربیت بشه! خانوم نعلینی به مامان گفته بود بگو مادرش بیاد باهاش حرف دارم. روز بعدش نشد مرخصی بگیرم. بازم اراجیف تحویل مامانم داده بود و گفته بود دیگه نویانو نیار مهد!!!کارد میزدی خونم در نمیومد. روز بعدش مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم مهد. کلی تحویلم گرفت و تو دختر منی و باعث افتخارمی و ...

و همون حرف ها که مامانت نمیذاره نویان جذب مهد بشه!!!منم حرفامو زدم. در مورد رفتار مربیش و اینکه به همه کتاب داده به نویان نداده. گفت بچه‌ها تا چند ماه نباید کتاب بگیرن!!!گفتم:

- بچه‌ها باهوشن، تفاوت رو میفهمن. همه کتاب دارن بچه من نگاه دیوار کنه!!!

-اصلا نباید الان ثبت نامش میکردین

-من که علم غیب ندارم شما نباید پذیرش میکردین. من با یاد یه دنیا خاطره خوبی که تو این مهد داشتم نویانو آوردم اینجا، خانوم نعلینی، من و خواهرام عاشق این مهد بودیم و هیچ وقت با گریه و اجبار نیومدیم چون به عشق مربیمون میومدیم مهد.

خلاصه کلی حرف زدیم و آخرش گفت بچت سالمه، باهوشه،معلومه محبت دیده،  ولی هنوز کوچیکه، ببرش 15 فروردین برام بیارش!!!

خلاصه با روی خوش خداحافظی کردیم و به مامان گفتم من باید برگردم اداره، برو مداد شمعی و کتاب و وسایل نویان رو بگیر و بیاید خونه. به نویانم که تو حیاط بود گفتم برو از مربی و دوستات خداحافظی کن، دیگه مهد نمیایم. پسرم کلی غمگین شد و پرسید چرا؟!!!گفتم خب تو تنهایی سر کلاس نرفتی، ماجونم نمیتونه دیگه با تو بیاد سر کلاس. غم تو چشماش دلمو چنگ زد ولی دیگه چاره ای نبود.

مامانم که رفته بود خداحافظی کنه و وسایل نویانو بگیره، میگفت مربیه عصبی اومده داد و بیداد که شما پشت سر من حرف زدین و  من دیگه نباید هیچ مادری رو سر کلاسم راه بدم و ...

مامان میگفت حتی بهش گفتم الان وقت بحث کردن من و تو نیست، بچه‌های مردم امانتن دست تو، اگه یکی مداد بکنه تو چشم یکی الان میخوای چیکار کنی؟!ولی مربی انگار اصلا نمیشنید و آخرم منو نفرین کرده بود که ایشالا دخترت یه ارباب رجوعی داشته باشه که موقعیت شغلیشو به خطر بندازه!!!

مامان که میاد پایین معاون جلوشو میگیره که چی شده و مامان همه چی رو بهش میگه. معاونم میگه مریم یه ماهه ازدواج کرده شیدا شده!مامانمم بهش میگه شما نباید مربی شیدا بذارین بالا سر امانت های مردم.

دوتا کتاب به مامان داده بودن که وقتی اومدیم خونه دیدیم قیمت روی جلد هر کدوم از کتابا 2000 تومنه!!!بابت کتاب بیست هزار تومن از من گرفته بودن!!!دستمال کاغذی و مرطوب و لیوان و صابونم که اصلا پس ندادن. گفتم عیبی نداره، اصلا ارزش بحث کردن نداره. شب جعبه مداد شمعی های نویانو باز کردم و واقعا حس کردم به شعورم توهین شده!!! من رو تمام مدادای نویان اسم نوشته بودم، یه جعبه پر از مداد شمعی های شکسته که سه تا قهوه ای داشت و دوتا مشکی بهم برگردونده بودن!!!سریع برای مربیش عکسش رو فرستادم و پیام دادم اینا واقعا مداد شمعی های نویانه؟! خدا رو شکر که مداد رنگی هاشو به شما ندادم(نویان از اول نذاشت مداد رنگی هاش مهد بمونه، با خودش میبرد و میاورد)

فردای اون روز(29 مرداد 1397) مهدی با مامان و نویان رفت مهد!!!رفت پیش مدیر مهد و گفت پولش مهم نیست ولی اینهمه بی مسئولیتی از مهدی با اسم شیما واقعا بعیده!گفته بود تربیت بچم برام اهمیت داره و یه دنیا کتاب میخونم و سمینار میبینم.دکتر اسلامی رو میشناسین؟! اونام که دیده بودن مهدی آدم ناآگاهی نیست حسابی ماستاشونو کیسه کرده بودن و مربی رو خواسته بودن. مهدی میگفت کلا همه چی رو انکار کرده و گفته من این حرفا رو نزدم!!! سرکتابا گفته بودن کتابا همینه ولی کلی کپی و ... دارن که مهدی گفته بود اونام برام بذارین میام میبرم. گفتن بچن مداد شمعی هارو خراب کردن و ...ولی مهدی زیربار مدادشمعی ها نرفته بود و گفته بود مدادای نویان اسم داره و همونا رو پیدا کردین بهم خبر بدین. 

کوتاه کنم اینکه مهد رفتن یک ماهه نویان اصلا تجربه خوبی نبود!نمیدونم شاید هم مدیر مهد درست میگفت ما باید بچه رو تنها میذاشتیم تا جذب مهد بشه!البته برنامه شون برای جدا کردن بچه این بود که دستشو بگیرن و با یه دنیا اشک ببینه مادرش میره و ... در هر حال من نتونستم بپذیرم و گذشت...

دختر همکارم مهد"باران"میره. به سفارش اون رفتم و محیط و مربیا رو دیدم. همه چی به نظرم بهتر از "شیما"بود. موبایل برای مربیا ممنوع بود،دوربین مداربسته داشتن و اگه میخواستی میتونستی فیلم کل روز رو ببینی. تمام پرسنل لباس فرم داشتن، محیط مهد هم جذابتر بود. برای مدیرش تعریف کردم که نویان جذب مهد شیما نشده و میخوام چند روزی آزمایشی بذارمش، اگه جذب شد ثبت نامش کنم، اونم قبول کرد. پیش مربیش رفتم، حرف جالبی بهم زد، گفت ببین من نباید اینو بگم چون بالاخره یه ماه شهریه است، ولی به نظرم از مهر بیارش، بچه هایی که الان سر کلاسن از مهر میرن کلاس چهار تا پنج سال، اگه باهاشون دوست شه، اونا میرن و این غصه میخوره. دیدم کاملا درست میگه.

البته کاملا شک دارم که اصلا بذارمش مهد یا نه!!!مهدی میگه حس میکنم کوچیکه!!!حالا یه ماه برای تصمیم گرفتن وقت دارم. اینبار هم نمیخوام مامانم رو وارد ماجرا کنم . خودم چند روزی رو مرخصی میگیرم و باهاش میرم و به حرف های مربیشم گوش میدم. البته مهد باران گفت برای جدا کردن بچه برنامه دارن. ببینم برنامه اینا چیه. اگه تجربه ای دارین ممنون میشم در اختیارم بذارین و بازم ببخشید که خیلی طولانی شد...

پ.ن1: کاملا حرف درستیه که میگن برای بچه با تربیت داشتن باید اول خودت رو تربیت کنی. من حتی یکبار هم به نویان نگفتم غذات تموم شد تشکر کن. خودش دیده و الگوبرداری کرده و الان بعد غذا میگه"مامان دستت درد نکنه" و من غرق عشق میشم ازین تشکر خالصانش...

پ.ن2: نویان وقتی عصبانی میشه جدیدا منو میزنه!!!عکس العمل منم اینه که دستشو میگیرم و نمیذارم منو بزنه و بهش اخم میکنم. چند وقتیه کمتر شده. امیدوارم بالاخره جواب بده.

پ. ن3:وقتی نویان عصبانی میشه و داد میزنه" اه" ما فرض میکنیم میگه 10، ادامه میدیم 20،30 و ... اونم معمولا خندش میگیره و یادش میره...

پ.ن4: یه مدتی بود وقتی از اداره برمیگشتم، مخصوصا اگه نویان خواب بود و بعد از اومدن من بیدار میشد، چنان گریه و زاری و داد و بیدادی راه مینداخت که بروووو!!!اصلا نمیخوام بیای، اصلا دوست ندارم و ...

خدا میدونه چه بر من گذشت!!!خیلی سخته عزیزترینت تردت کنه. همش میگفتم چون اداره میرم ازم شاکیه. بمونه چقدر غصه خوردم، چقدر گریه کردم. حتی یه بار که گفت برو، به حرفش گوش دادم و از خونه مامان رفتم و کلی گریه کردم، تا حدی که چشمام باز نمیشد!!!این حالتش هم نهایت ده پونزده دقیقه بود، بعد آروم میشد میگفت من خیلی دوست دارم و برمیگشت به روال طبیعی!!!روحیه خودمو تقویت کردم و دیگه ضعف نشون ندادم. وقتی میومدم سریع میگفتم میدونی من اداره بودم چقدر دلم برات تنگ شده بود؟!اونم میپرسید خیلی دلت برام تنگ شده بود؟!

در نهایت اینکه دو هفته ای هست که دیگه اون اتفاق برام نیوفتاده و امیدوارم دیگه هیچوقت نیوفته...

پ.ن5:چهارشنبه 25 مرداد 1397 برای اولین بار رفتیم شهر بازی اصلی شهر و حسابی به نویان خوش گذشت. بدون اینکه بترسه کلی وسیله سوار شد حتی هواپیمایی که بالا میرفت رو با تقاضای خودش از مسئول دستگاه سوار شد و وقتی پیاده شد میگفت من راننده هواپیما هستم خخخخ

پسری عاشق آب و استخره و تو استخر باغ بابا حسابییییی خوش میگذرونه.

یکشنبه 28 مرداد 1397 نویانی و مامانش با همکارای مامانش رفتن مجتمع تجاری لیلیوم. اولش رفتن لی لی لند و کلی بازی کردن، بعد هم رفتن بام لیلیوم و کلی خوش گذروندن و یه روز دو نفره عالیییییی رو رقم زدن.

پ.ن6: نویانی جدیدا عاشق ماست موسیر شده و میگه ازون ماستا بهم بده که توش یه دونه هاییه خرت خرت میکنه خخخخ