جواب آزمایشامو گرفتم کنجد من، خدا رو شکر همه چی خوب بود و پرونده تم
تشکیل دادم. امروز اول هفته 7 هستی و فقط بعضی صبح ها حال مامان بد میشه.
قربونت برم عزیزم که هوای مامانت رو داری 
عزیز دل مامان نمیدونی تو این چند هفته چقدر بهت دل بستم.
عشق بهت رو تو ذره ذره وجود بابایی هم حس میکنم. بابایی که همیشه سرگرم پروژه و لپ تاپ و درسش بود، حالا کلی هوامونو داره
دیشب یه عالمه آب انار و پرتغال گرفت و خودشم یه ذره بیشتر نخورد!!! بابایی که اینهمه شکمو بود
میگفت میذارم تو یخچال ازش بخور!!! خلاصه هنوز نیومده حسابی خودتو تو دلش جا کردی!!!!
قربونش برم، میدونم تو اداره خسته و اذیت میشی و مدام بهونه میگیری که
دراز بکشم تا آرامش داشته باشی!!!! ببخشید مامانی. چه میشه کرد؟! فقط ازت
میخوام سفت و محکم به دل مامانی بچسبی گلم. خانوم دکترت سونو واسه 2 هفته
دیگه برات نوشته. امیدوارم همه چی خوب پیش بره و با صدای قلب کوچیکت، منو
بابا رو دیوونه خودت کنی. کنجد مامان خیلی مواظب خودت باش، منم سعی میکنم
خیلی مواظبت باشم. خواهش میکنم محکم بمون و از جات تکون نخور تا 10 مهر که
چشمای نازتو به دنیا باز کنی![]()
میبوسمت عزیزم . خدا نگهدار ![]()
این یه هفته مثل برق و باد گذشت. انگار دیروز بود که جواب آزمایشم رو گرفتم
نمیدونم این یه هفته رو چه طور بنویسم و از کجا شروع کنم. از اولین گل
هایی که به مناسبت حضور کنجد کوچولو از همسری گرفتم یا از شادی های پدر و
مادر و خواهرام و البته خواهر شوهر عزیزم 
من عاشق گل نرگسم و همسری عاشق گل رز. وقتی همسری جواب آزمایش رو فهمید برام گل نرگس و رز خرید که عطرش اتاق رو پر کرده بود
پدر و ماردم اولین کسایی بودن که خبر بارداریم رو شنیدن و بعد از اون ها خواهرام
همون شب راهی تهران شدیم و خواهر شوهرم نفر بعدی بود که با شنیدن این خبر کلی ذوق زده شد و بغلم کرد ![]()
البته قرار شد فعلا کسی نفهمه و بین خودمون بمونه تا ایشالا صدای قلب کوچیکش رو بشنوم 
به دکترم زنگ زدم و خبر رو بهش دادم. باورم نمیشد
منشی اش کلی ذوق کرد و خوشحال شد!!! اینقدر رفتارش برام عجیب بود که یادم رفت ازشون تشکر کنم
آخه همیشه اینقدر بی حوصله و عصبانی باهام برخورد میکردن که سوالاتم هم یادم میرفت
خلاصه اینکه دکترم تا همینجا ساپورتم کرد و باقی روزها رو باید پیش دکتر دیگه ای بگذرونم، آخه دکترم زن حامله نمیپذیره.
خلاصه با یکی از دوستای قدیمیم که آشنای یه دکتر معروف شهره، قرار گذاشتم و رفتیم مطبش. ولی وقت نداد که نداد
حتی پارتی بازی هم تاثیری نداشت و گفت اسفند بیا و واسه فروردین وقت بگیر!!!!
ناامید ساختمون پزشکان رو دنبال اسم دکتر میگشتم. دل به دریا زدم و وارد
یکی از مطب ها شدم. شلوغ بود ولی بهم گفت "بشین، صدات میکنم" منشی خیلی
مهربونی داشت و طرز برخوردش عالی بود. بالاخره نوبتم شد. خانوم دکتر سنش
بالا بود. خیلی مرتب و شیک بود و موهای سشوار کشیده اش بدون روسری خودنمایی
میکرد. وزنم 58 بود ولی فشارم 13 روی 9 بود که ممنوع النمک شدم
کلی برام آزمایش نوشت و بهم قرص پریناتال داد که تقریبا مجموعه ای از همه
ویتامین هاست و گفت یه روز در میون بخورم که زیاد هم چاق نشم. مصرف شیر و
گوشت هم شدیدا توصیه کرد. طرز برخوردش و آرامشش خیلی به دلم نشست. کلی ازش
سوال پرسیدم که با لبخند و آرامش همشو جواب داد. تو اتاقش پر بود از لوح
های تقدیر و استاد دانشگاه بودنش منو بیشتر تشویق میکرد که تحت نظرش باشم.
آزمایش خون و ادرار برام نوشته بود که منتظرم جوابش آماده بشه و واسه تشکیل
پرونده برم پیشش. تصمیم گرفتم فعلا تحت نظرش باشم تا فروردین. شاید هم تا
آخرش با همین خانوم دکتر مهربون ادامه دادم.
الان بزرگترین دغدغه ام سالم بودنش و شنیدن صدای قلب کوچیکشه.یه وقتایی زیر دلم تیر میکشه و کنجد کوچولو حضور سبزش رو اعلام میکنه. برام خیلی دعا کنین که همه چی خوب پیش بره.
راستی 18 بهمن یه مسافرت در پیش دارم که مدت هاست براش برنامه ریزی
کردم. دکترم گفت به شرطی که ادرار رو نگه ندارم و 2 ساعت یه بار پیاده شم و
راه برم موردی نداره. خودم هم تصمیم گرفتم صندلی عقب بالشت بذارم و دراز
بکشم.از مادرای عزیزی که تو فیروز باهاشون در تماسم پرسیدم هر دوشون زیر 3
ماه مسافرت رفته بودن و هیچ مشکلی هم براشون ایجاد نشده بود.مامانای عزیز
میشه راهنماییم کنید؟ یه کم استرس دارم. نمیدونم برم یا نه! برام دعا کنین.
برام دعا کنین که کنجد کوچولوم جاش محکم باشه و به سلامتی بیاد بغلم 
هنوز نمیتونم باور کنم. اصلا نمیتونم بنویسم!!! خدایا شکرت. هزار بار
شکرت. اینقدر هیجان زده ام که جملات رو گم میکنم. فقط اومدم بگم که امروز
صبح بی بی چک گذاشتم و در کمال ناباوری مثبت شد
نمیدونین چه حالی دارم. مثل دیوونه ها به مهدی خبر دادم
و
نماز شکر خوندم و بعدش سریع رفتم آزمایشگاه که آز بدم. جوابش ظهر آماده
میشه. دلشوره بدی دارم. یعنی میشه به اون هاله صورتی رنگ دل بست؟!
همش میترسم که مثبت کاذب باشه
آخه جدیدا یکی رو دیدم که بی بی چکش مثبت میشد ولی آزش منفی بود
خدایا خودت کمکم کن 
برام دعا کنین. خیلی محتاجم

بعد نوشت: خدایا صد هزار مرتبه شکرت. خدایا باورم نمیشه. الان به آزمایشگاه زنگ زدم و گفت جواب آزم مثبته 
خدا جونم نمیدونم چی بگم. اینقدر جیغ زدم که نگو
گفتم الان کل آپارتمان میان سرم 
انگار کر شده بودم. نمیدونم گفت بتام 437 یا 473 ......
خلاصه فقط مثبت بودنش رو خوب فهمیدم. ایشالا که یه روزی بیاد که هیچ کس تو حسرت بچه نباشه.
خدا جونی میشه این شادی رو نصیب دوستای گلم کنی. الان اینقدر ذوق زده ام که نمیدونم چی می نویسم. بعدا که آروم تر شدم برمیگردم. البته امشب میرم تهران. چند روزی نیستم. مواظب خودتون باشین

از شنبه شب که فکر کنم قاعده شدم تا الان ببخشید، شرمنده ولی خونریزی ام
خیلی کم بود و حتی به اندازه یه پد هم نشد!!!!!! نمیدونم این پری بود یا
هنوز باید منتظرش بمونم
تا قبل از شروع اقدام، همیشه همه چی به موقع و مرتب بود ولی این چند ماه اخیر که از دارو استفاده میکنم همه چی بهم ریخته
حس بدی دارم. دلم نمیخواد الکی امیدوار بشم و بعد بیشتر از قبل ضربه بخورم
خدایا خودت کمکم کن و هرچی که صلاحمه تو مسیر راهم قرار بده
الان واقعا نمیدونم باید چی کار کنم!!! چون مطمئن نیستم پری بوده یا نه، هنوز به دکترم هم زنگ نزدم
برام دعا کنین

این دیگه چه مدلیه آخه
کوچولوی نازم نمیخوام ناراحتت کنم. عزیز مامان، میدونم که تو آسمونا جات
راحته، میدونم که دوست نداری بیای تو دنیای آدما. میدونم دلت میخواد یه
فرشته کوچولو باقی بمونی. دنیای آدما پر از نیرنگه، پر از قتل و غارت، پر
از بدی!!! نمیدونم شایدم خودخواهی منو باباییه که به خاطر خودمون میخوایم
تو رو وارد این دنیای زشت کنیم!!! حق داری مامان. حق داری که نخوای پاتو تو
دنیای زشت ما آدما بذاری. آدما خیلی نامهربون شدن. آدما خیلی وقته که جز
خودشون دیگه هیچی براشون مهم نیست. خیلی وقته که آدما از آدما دور و دورتر
شدن ![]()
ولی مامان، دل منو بابا خیلی برات تنگه
میدونم که تو این دنیای پر از بدی نمیتونم بهت قولی بدم!!!ولی مطمئنم با
همه وجودم ازت مراقبت میکنم. برات میجنگم و نمیذارم زشتی های این دنیا باعث
آزارت بشه. عزیز دلم شاید مامانت خیلی خودخواهه ولی تو باهاش مهربون باش.
مامانی 7 ماهه که انتظارت رو میکشه. دلت میاد هر ماه اشکاشو ببینی؟! مامانی
خسته شده و ناامیده. احساس میکنه باهاش قهری!!! عزیزدلم نمیدونی که چقدر
دوست دارم. نمیدونی که چقدر حسرت روزی رو میکشم که تو شکمم حست کنم. تو
باشی، خود خودت، نه توهمت!!! امروز آسمون دل مامانی بدجوری ابریه. ببخش اگه
با درد و دلام ناراحتت کردم. میدونم تو آسمونا همه چی خوبه ولی دلم میخواد
بهت بگم مواظب خودت باش گلم. میبوسمت و خدانگهدار


این ماه زودتر از همیشه، 25 سیکلم، وقتی که اصلا منتظرش نبودم، همه چی تموم شد.