قاصدک مهر

روزهای تلخ و شیرین

قاصدک مهر

روزهای تلخ و شیرین

بهشتی تر از اردی بهشت


(نمک آبرود)
برنامه شمال رفتن عید که کنسل شد،  همش به فکر این بودم موقعیتی جور شه، که مامان اینا بتونن شمال برن.  مدام عذاب وجدان اینو دارم که نگهداری نویان،  مخل زندگی مامان و بابا بشه. قبل نویان مامان بابا، یک ماه یک ماه شمال میرفتن.  این بود که از مرخصی های جمع شده استفاده کردم و برنامه سفر چیدم.


(این هم پسر شاخ نبات مامان و حیاط ویلای پدرجونش)


(نمک آبرود)
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 اولین سفرنامه سال جدید کلیک خورد. مامان و بابا راهی شمال شدن و ما برای اینکه هم دیداری تازه کرده باشیم و هم راه رو کوتاه تر کنیم،  سه شنبه شب رفتیم همدان و صبح روز چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396، به سمت شمال حرکت کردیم.  


(نمک آبرود)
تو مسیر کرمانشاه به همدان،  نویانی خیلی اذیت کرد!  تا حدی که گفتم اگه اینجوری باشه بیخیال سفر بشم!  تو صندلیش نمیموند و جلو هم که میومد،  بغلم نمینشست و میخواست سرپا وایسه!  خطرناک بود و من حسابی کلافه شده بودم!  خونه عمه شهناز هم خیلی خیلی شیطون شده بود!  نویان آروم مامان،  مدام جیغ میکشید و اسباب بازی های باران کوچولو رو تصاحب کرده بود!  شب هم تا دیروقت رضایت به خوابیدن نمیداد!  تا جایی که من دیگه بریدم و خوابم برد.  رفته بود کنار بابا جونش دراز کشیده بود و مهدی چند بار پشتش زده بود و خوابش برده بود!  


(سورتمه نمک آبرود)
تو مسیر همدان به شمال،  منم رفتم عقب و پیش پسری نشستم و خدا رو شکر خیلی خیلی خیلی پسر خوبی بود.  کلی از مسیر رو که خواب بود،  بقیه راه هم، با هم کتاب خوندیم و بازی کردیم تا رسیدیم. وای که چقدر طبیعت مسیر فوق العاده و بهشتی بود.  ماه بهشتی زمین، همه جا رو سبز و زیبا کرده بود.چند روز اول، شمال بارون شدیدی میبارید و هوا سرد بود ولی چیزی از لطفش کم نمیکرد. 


(جواهرده رامسر)
پنجشنبه رفتیم متل قو،  پیش خونواده دوست داشتنی داییم و کلی نویان با اسباب بازی های پویان (پسر5 ساله پسرداییم)  بازی کرد. خدایی پویان هم خیلی آقایی کرد   و رفتار خیلی خوبی با نویان داشت. ماشین شارژی پویان رو نوبت نوبتی سوار میشدن و جالب اینکه چقدر نویان خوب معنی " الان نوبت پویانه " رو میفهمید و سریع پیاده میشد! 


(جواهرده رامسر)
جمعه با داییم رفتیم نمک آبرود و سورتمه سوار شدیم.  عالیییی بود.  البته من قبل سوار شدن ترسیدم و ترجیح دادم با مهدی تو یه سورتمه بشینیم که به شدت بعدش پشیمون شدم.  چون نه تنها ترس نداشت، بلکه سورتمه یه نفره که کنترلش هم با خودت باشه، خیلی هیجان انگیزتر بود. نویان و مهدی هم ماشین مسابقه سوار شدن و آفرین به دست فرمون بابا مهدی که اصلا تصادف نکرد. پسردایی مامانم رو هم تو متل قو دیدیم و یه دفتر نقاشی و مدادرنگی هم ازش کادو گرفتیم. دستش درد نکنه.


(جواهرده رامسر)
شنبه رفتیم جواهرده رامسر و از طبیعت بکرش لذت بردیم. قرار بود نهار بریم رستوران خاورخانوم که یه اشتباه کوچولو کردیم به جای سرولات، رفتیم جواهرده!!! خخخخ 
نزدیک یک ساعت هم رفتیم بالا،  ولی به رستوران خاورخانوم نرسیدیم.  بعد تو نت چک کردم دیدم بعلهههه کلا اشتباه اومدیم!!!  تقصیرش هم گردن سینا با این آدرس دادنش 


(ساحل چابکسر)
یکشنبه رفتیم دریااااا.  مثل همیشه لبریز از احساسات ناب عاشقانه.  نویان هم حسابییی بازی کرد و از دریا و شن هاش لذت برد. 


( ساحل چابکسر)
روی شن ها نقاشی میکشید و از خلق آثارش لذت میبرد. بعد هم که آب رو کشف کرد و ...



(ساحل چابکسر)
دو تا به قول نویان "هاپو" دوست داشتنی هم اومده بودن لب دریا هواخوری و پسری کلی باهاشون بازی کرد. جالبه بدونین که ما از هاپوها ترسیدیم، ولی نویان نترسید!!!


(ساحل چابکسر)
جونم براتون بگه که نویانی به صورت کاملا خودجوش شمردن رو یاد گرفته! چند وقت پیش تو آسانسور بودیم و داشتیم بالا رفتن طبقات رو با مهدی میشمردیم. همین که گفتیم ییییییک، جواب داد: دو
-دو؟
-سه
جز هفت و هشت، تا ده بقیه رو شمرد! کلی متعجب شدیم و از مامان پرس و جو کردیم. اونم تعجب کرد و گفت باهاش تمرین نکردم،  فقط وقتی پله ها رو بالا پایین میریم براش میشمرم. قطعا از اونجا یاد گرفته! قربونت برم من پسرک زرنگ مامان.
خلاصه اینکه پسری عاشقه عدد 9 و 10 شده. جدیدا از همون اول که میگیم یک، جواب میده " نووووه"
در جواب همه عددا 9 رو تکرار میکنه تا ما بگیم 9. بعدش سریع میگه " دهههههه"
عاشقتم به خدا عشقمممم.
شب هم رفتیم ساحل و نویانی با وسایل ورزشی بازی کرد.ما هم یه تکونی به خودمون دادیم. خخخخ


(سرولات)
دوشنبه راهی سرولات شدیم. هوا فوق العاده بود و ما از دیدن بهشتی زمینی سیر نمیشدیم. آبش حسابی سرد بود. من و مهدی و نویان پاهامونو تو آب میذاشتیم و میخندیدیم. خنده های نویان خود زندگی بود برامون و ما سردی آب رو به هوای گرمی نفس های نویان تحمل میکردیم تا باز هم شاهد گل خنده هاش باشیم.


(سرولات)
آبشار و جنگل و ... ممنون خدای من. ممنون که این همه زیبایی رو در کنار هم آفریدی و ممنون که من اینقدر توانایی دارم تا از بهترین هات، لذت ببرم.



این گل رو ببینین. خیلی جالبه نههههه؟!!!


(سرولات)
و چقدر لبخند های تو زیباست. صدای خنده هات بهترین نواییه که هستی به گوشم رسونده. بخند تا همیشه بخند و منو مست نگاه های شادت کن.


(سرولات)
حالا براتون بگم از دسته گل آقا نویانی! دوشنبه ظهر از سرولات برگشتیم و جاتون خالی تو حیاط ویلا مشغول درست کردن غذا بودیم. نویانو باباش هم تو ماشین پدرجون، داشتن بازی میکردن. نویانی یاد گرفته که سوییچ بندازه و ماشین رو روشن کنه! اصلا نمیدونیم چی کار کرده بود، که سوییچ ماشین بابا کج شده بود! و تلاش بابا برای درست کردنش بی فایده بود و سوییچ شکست!!!! فقط شانس بزرگمون این بود که ماشین تو ویلا بود و شبنم کرمانشاه! سوییچ یدکی رو برد اتوبوسرانی و چهارشنبه به دست بابا رسید! نمیدونستیم به این دسته گل پسری بخندیم یا از دستش گریه کنیم!


(سرولات)


(سرولات)
شب هم رفتیم رامسر، یه گشتی زدیم. هتل قدیم هم رفتیم. راستش دلم برای دیدن زندگی شهرنشینی و مردم تنگ شده بود! خیابون ها و مردم رو که دیدم روحیم کلی تغییر کرد و خوشحال شدم . فکر میکردم خیلی طبیعت دوستم ولی ظاهرا خیلی هم نیستم!!!!


(هتل قدیم رامسر)


(ساحل چابکسر)
سه شنبه نهار رو برداشتیم و رفتیم ساحل. مه شدیدی بود و دریا رو محو کرده بود. سکوت دریا و اون مه! راستش رو بخواین یه کمی ترسناک شده بود. ولی نویان که مه و ... براش مهم نبود حسابی شن بازی و آب بازی و هاپو بازی کرد!!!!


(ساحل چابکسر)
جالب بود که دوباره همون دوتا سگ مهربون با صاحبشون اومده بودن لب ساحل.مادرو توله بودن و حسابی شیطون و بازیگوش. صاحبشون هم آدم مهربونی بود و وقتی میدید نویان دوستشون داره نگهشون میداشت تا با نویان بازی کنن.


(ساحل چابکسر)
سه شنبه شب خونه دخترعمو فاطی (دخترعمو مامان) دعوت بودیم. تو ماشین خیلی سعی کردیم نویان نخوابه که ببریمش حموم، ولی درست دم در ویلا چشماش بسته شد! منم گفتم خب پس قسمت نبوده!  همین که ماشین خاموش شد، جوجه بیدار شد و گریهههه!!!  اصلا هم آروم نمیشد!  خلاصه با وعده آب بازی آرومش کردم و با باباش رفت حموم.  ولی گیج خواب بود و مدام تو حموم بهونه میگرفت و گریه میکرد.  تا اومد بیرون،  لباس پوشید و راحت،  مثل فرشته ها خوابید.  دردت به جون مامان قشنگ ترینم. 



سه شنبه شام هم خونه دختر عمو فاطی مهربون کلی خوش گذشت و آقا نویان هم یه به قول خودش "بو " یعنی توپ و یه ببعی موزیکال از دختر عمو جون کادو گرفت.



چهارشنبه هم که عملا روز آخر سفر ما بود،  مهمون خاله مهربون من "خاله خدیج " بودیم.  قرار بود فقط نهار بمونیم، ولی به اصرار خاله و شوهر خاله مهربون، شام هم لنگرود موندیم.  از اونجایی که صبح باید به سمت کرمانشاه برمیگشتیم،  بعد از ظهر رفتیم ویلا و ساکمونو جمع کردیم.  یه سر به ساحل زیبای اوشیان زدیم و با دریا خداحافظی کردیم و رفتیم لنگرود،  خونه خاله. شب خیلی خوبی بود،  خونواده دوست خاله هم اومدن و کلی دور هم خندیدیم و خوش گذشت. تراس خونه خاله پر از گل و عطر خوش زندگی بود.  عاشقش شدم. رفتم گلدون خریدم و کلی قلمه از خاله جون گرفتم.  خدا کنه بگیرن. 
شب هم لنگرود خوابیدیم و صبح از لنگرود به سمت کرمانشاه حرکت کردیم. 


(باغ چایی،  منظره فوق العاده تراس ویلا بابا) 


(ساحل زیبای اوشیان، خداحافظی با دریا) 



ساعت 9 صبح پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396، به سمت کرمانشاه حرکت کردیم.  چقدر این یک هفته زود و البته خوش گذشت. 


(منجیل) 
نویان کوچولو ما عاشق کتاب خوندن شده.  قبلا رو تاب که مینشست براش کتاب میخوندم ولی جدیدا میاد سرشو رو بالشت من میذاره و کنارم دراز میکشه، آرومه آرومه،  و با دقت به شعر داستانا گوش میده و با اشتیاق عکس های کتابا رو دنبال میکنه.  گاهی اوقات اینقدر ازم میخواد براش بخونم که سرم درد میگیره و چشمام مست خواب میشه! 
کلی کتاب داستان شعری داره که زن عمو هنگامه جونش بهش هدیه داده،  ماله بچگی های متین بوده.  مجموعه های نی نی کوچولو و حسنی و... 



تو جاده قزوین به سمت همدان با مزرعه های کلزا، روبرو شدیم و تو این بهشت قشنگ، کلی عکس قشنگ مادر و پسری گرفتیم. 



ساعت 5 بعدازظهر به کرمانشاه،  شهر دوست داشتنیمون رسیدیم.  وای که وقتی اولین میدون شهر رو دیدم،  فهمیدم که چقدر دلتنگش شده بودم! اردیبهشت،  شهر زیبای ما رو هم چون بهشت کرده بود و عطر خوش اقاقیای جوان، نفس کشیدن رو لذت بخش میکرد. 
برخلاف شهر ما که قدم به قدم،  پارک و وسیله بازی برای بچه ها هست،  شمال انگار قحطی وسیله بازی اومده بود!  فقط یه پارک قراضه تو چابکسر پیدا کردیم که البته پسری به همونم قانع بود!
وارد کرمانشاه که شدیم،  با دیدن وسایل بازی،  نویان گفت "پااا " یعنی پارک و چقدر یک پدر باید عاشق بچش باشه، که بعد از 9-8 ساعت رانندگی و خستگی،  پسری رو با آوردن فقط اسم پارک (بی هیچ بهونه گیری ای از جانب نویان)  ببره پارک و از بازی با جوجه نازش مست لذت بشه! 
این سفرنامه هم تو خاطراتمون ثبت شد.  امید که روز های ما، سرشار از بهترین خاطره ها باشه... 

سفرنامه مهر 1395


این سفر ما کلی بالا پایین شد که بریم یا نه، عمو معین و خاله پریا (دوست بابا و خانومش) هم تو این سفر با ما همراه شدن و همین بود که پدرجون مادر جونم پنجشنبه 15 مهر رفتن و قرار شد ما جمعه 16 مهر 1395حرکت کنیم.درست روز تولد مامانم پنجشنبه شب من خیلی بیتابی کردم و تب داشتم، 37.8 از زیربغل. اول مامان فکر کرد مربوط به واکسنمه، آخه یه عده میگفتن واکسن یکسالگی، ده روز بعد علایم داره،  ولی من یه کمی سرما خورده بودم و آبریزش داشتم. مامان بهم شربت تایلوفن داد و تبم قطع شد.مامان بابا کلی دودل شده بودن که برن یا نه! بالاخره تصمیم به رفتن گرفتن و ما راهی شمال شدیم. من سعی کردم تو ماشین پسر خوبی باشم ولی آخراش مخصوصا وقتی که یه تیکه از راه رو اشتباهی رفتیم و از سیاهکل سردرآوردیم، خیلی خسته شده بودم. دلم میخواست پیاده شم و راه برم. مامان هم فهمید و تو لاهیجان منو پیاده کرد. به به چه هواااااایی، چه طبیعتی. منم که از صبح چاردست و پا نرفته بودم، با ذوق تمام جیغ میکشیدم و لبه سکوهای پارک با سرعت تموم چاردست و پا میرفتم و توجه همه رو به خودم جلب کرده بودم و یه بابابزرگی هم کلی برام ذوق کرد و بوسم کرد.

هوای شمال عالی بود، مطبوع،  نه گرم و نه سرد. روز اول رفتیم جواهرده رامسر و من دستمو کردم تو آبش و با سنگ ریزه هاش کلی بازی کردم. خیلی جای قشنگی بود خیلیییی.  ولی آبریزش داشتم و مامان همش نگرانم بود و نذاشت زیاد آب بازی کنم. همزمان درگیر درآوردن دوتا دندون هم بودم، یکی بالا سمت راست و اون یکی پایین سمت چپ. ولی مامان نمیدونست و همش ناراحت بود که چرا من همش غر میزنم و حتی میخواست برگرده کرمانشاه! 


روز بعد رفتم دریاااا،  وای که چقدر قشنگ بود. اول مامان فقط پاهامو گذاشت تو آب، چه حس خوبی بود خیلی خیلی خیلی دریا رو دوست داشتم و تا حالا تو عمر یکسال و خورده ایم اینقدر خوشحال نبودم. اولش موج که میومد رو پاهام با تعجب نگاهشون میکردم و کم کم عاشقشون شدم و با صدای بلند به موج ها میخندیدم.  اینقدر ذوق زده و خوشحال بودم که مامان دلش نیومد نذاره شنا کنم. وای خدا که تا حالا اینقدر کیف نکرده بودم عالی بود عالیییی. دلم میخواست چاردست و پا برم تو عمق دریا که مامان نذاشت و چون هنوز آبریزش داشتم نذاشت خیلی هم تو آب بمونم،  هرچی هم گریه کردم فایده نداشت. هوا عالی و آفتابی بود و جاتون خالی، ماهی بردیم لب دریا سرخ کردیم و کلی پیشی دورمون رو گرفتن. تا حالا اینهمه پیشی کنار هم ندیده بودم.  میخواستم برم باهاشون بازی کنم ولی بازم مامانم نذاشت  

مامان و بابا نامرد و عمو معین و خاله پریا، بعد از نهار، رفتن شنا ولی منو نبردن. گفتن سرما میخورم و منو گذاشتن پیش مادر جون. راستی کلی هم با شن های خشک، بازی کردم. یکمی هم مشت کردم و گذاشتم دهنم که بخورم، ولی مامان زود دهنمو شست! خیلی خیلی خیلی بهم خوش گذشت. روز بعد هم رفتیم سرولات و لب دریا. شب هم خونه خاله فاطی ( دختر عمو مادرجون)  دعوت بودیم که من خیلی بیتابی کردم بابت دندونام و مامان و بابا زود برگشتن ویلا. البته نمیدونستن من به خاطر دندونام اذیتم و کلی کلافه و نگران بودن. 

خاله شراره جونم و عمو سینا هم با دوست عمو سینا سه شنبه 20 مهر از اصفهان، اومدن پیش ما. البته دوست عمو سینا و خانومش فقط روز آخر اومدن ویلا پدرجونم.

روز بعد رفتیم جنگل دالخانی. اونجا هم خیلی خیلی قشنگ بود و سه تا هاپو دورمون رو گرفته بودن و بزرگترا براشون استخون مینداختن. بازم خواستم برم با هاپوها بازی کنم که مامان مانع شد چرا آخه اینقدر منو محدود میکنین؟! اه...



روز بعد هم دوباره بزرگترا تصمیم گرفتن برن دریا و شنا کنن ولی تا به خودشون جنبیدن هوا ابری شد. منم تو ماشین خوابم برد و مامان و بابا نتونستن با بقیه برن شنا و کنار من تو چادر موندن. وقتی بیدار شدم با بابا مامان رفتم کنار ساحل و با دریا خداحافظی کردم.اونجا بود که وقتی میخندیدم مامان دید دندون درآوردم و تازه فهمید این روزا چم بود و کلی بوسم کرد و قربون صدقم رفت.  الان 6 تا دندون دارم، سه تا بالا و سه تا پایین.  بالاخره نم نم بارون هم شروع شد.


برخلاف پیش بینی هواشناسی که از دوشنبه 19 مهر بارندگی شدید اعلام کرده بود، هوا آفتابی آفتابی بود. هر روز صبح که بیدار میشدیم منتظر ابر و بارون بودیم ولی هیچ خبری نبود، تا پنجشنبه عصر(22 مهر) که حسابییییییییییییی بارون اومد.

جمعه 23 مهر بار و بندیلمونو بستیم که برگردیم خونمون و چشمتون روز بد نبینه. کلیییییییییییی ترافیک بود. البته من تو صندلیم خواب بودم. ولی اینقدر ترافیک زیاد بوده که تا ساعت 2 بعدازظهر به رودبار هم نرسیده بودیم!!! مامان و بابا و بقیه کلی کلافه بودن. پدرجون مادرجون زودتر زنگ زدن و گفتن برمیگردن! بالاخره مامان هم با اداره شون هماهنگ کرد و یه روز بیشتر مرخصی گرفت و ما هم به زحمت رسیدیم به دوربرگردون و دور زدیم. قسمت بود یه روز بیشتر شمال بمونیم.



رفتیم لاهیجان نهار خوردیم، یه سری به ساحل چابکسر زدیم و دوباره راهی ویلای پدر جون شدیم.شب مهتابی ای بود و من یه حس جدید رو تجربه کردم. لمس سنگریزه های حیاط ویلا. و این تجربه های جدید همگی برام شادی آفرین بود. تو این سفر یه کار جدید هم یاد گرفتم. وقتی غذایی بهم میدن که دوست ندارم میدمش بیرون، به همین سادگی

شنبه صبح 24 مهر 1395 زودتر بیدار شدیم. البته من که همیشه 7 صبح بیدارباش میدم بارون میومد. ساعت حوالی 8 صبح به سمت کرمانشاه حرکت کردیم و خدا رو شکر جاده خلوت و عالی بود. منم خیلی پسر خوبی بودم و اصلا اذیت نکردم.


و این بود سفرنامه شمال ما، جای همگی خالی...